Roman
#•| Roman.𝙊𝙣𝙮𝙖𝙯
#part¹
اشتباهِ شیرین:)
Asiye✨
از خواب پاشدم . بازم کابوس همیشگی .
سری تکون دادم ، از روی تختم امدم پایین . به سمت سرویس بهداشتی رفتم ، کارای مربوطه رو انجام دادم .
موهامو از بالا بستم ، رفتم اتاق دختر کوچولوم . بیدار شده بود داشت با عروسکش بازی میکرد .
رفتم سمتش لپشو بوسیدم .
آسیه : صبح بخیر قند عسلم .
آنیسا : صبح تو ام بخیر مامانیی .
لبخندی زدمو با برسی که کنارش بود موهاشو شونه زدم .
آسیه : آنیسای مامان پاشو برو دستوصورتت رو بشور من برم دایی عُمَرتو بیدار کنم .
سری تکون داد و گفت : چشم مامانی.
از اتاق آنیسا رفتم بیرون رفتم اشپزخونه .
میز صبحونه رو امده کردم .
به سمت اتاق عمر رفتم تا بیدارش کنم.
وقتی وارد اتاق شدم سرم داشت گیج میرفت انقدر بهم ریخته بود .
آسیه: یاخدااااااچرا انقدر بهم ریختست .
عمر با جیغ من از خواب پریدش .
عمر : چه خبره چرا داد میزنی😒
آسیه : پاشو تا سیل به پا نکردم بدو همه پاشدن تو پا نشدیی .
عمر : ای بابا بزار یکم بخوابیم دیگه اه .
بعدم پاشد رفتش سمت سرویس بهداشتی ،
آسیه : پسره ی شلخته.
دولا شدم لباساشو ریختم رو تختش؛
چند تا از لباساشو تاه کردم خواستم بزارم تو کشوش که از پشت یکی بغلم کرد.
خواستم جیغ بکشم که ؛
عمر : منم بابا نترس .
آسیه : وایییی عمر یواشکی میای میترسم خو.
عمر : فداتشم من پستم.
آسیه : خدانکنه برو پایین هم خودت صبحونه بخور هم به آنیسام بده بخوره تا من اینجا رو تمیز کنم.
عمر : بر روی چشمم.
و رفت بیرون .
تقریبا همه ی اتاق تمیز شده بود که صدای آنیسا امد .
آنیسا : ماماننننی میشه با دایی عمر برم بیلونن تلوخدااا.
عمر : آسیه بزار ببرمش باخودم .
آسیه : کجا می خوای بری ؟؟؟
ادامه دارد.....
#part¹
اشتباهِ شیرین:)
Asiye✨
از خواب پاشدم . بازم کابوس همیشگی .
سری تکون دادم ، از روی تختم امدم پایین . به سمت سرویس بهداشتی رفتم ، کارای مربوطه رو انجام دادم .
موهامو از بالا بستم ، رفتم اتاق دختر کوچولوم . بیدار شده بود داشت با عروسکش بازی میکرد .
رفتم سمتش لپشو بوسیدم .
آسیه : صبح بخیر قند عسلم .
آنیسا : صبح تو ام بخیر مامانیی .
لبخندی زدمو با برسی که کنارش بود موهاشو شونه زدم .
آسیه : آنیسای مامان پاشو برو دستوصورتت رو بشور من برم دایی عُمَرتو بیدار کنم .
سری تکون داد و گفت : چشم مامانی.
از اتاق آنیسا رفتم بیرون رفتم اشپزخونه .
میز صبحونه رو امده کردم .
به سمت اتاق عمر رفتم تا بیدارش کنم.
وقتی وارد اتاق شدم سرم داشت گیج میرفت انقدر بهم ریخته بود .
آسیه: یاخدااااااچرا انقدر بهم ریختست .
عمر با جیغ من از خواب پریدش .
عمر : چه خبره چرا داد میزنی😒
آسیه : پاشو تا سیل به پا نکردم بدو همه پاشدن تو پا نشدیی .
عمر : ای بابا بزار یکم بخوابیم دیگه اه .
بعدم پاشد رفتش سمت سرویس بهداشتی ،
آسیه : پسره ی شلخته.
دولا شدم لباساشو ریختم رو تختش؛
چند تا از لباساشو تاه کردم خواستم بزارم تو کشوش که از پشت یکی بغلم کرد.
خواستم جیغ بکشم که ؛
عمر : منم بابا نترس .
آسیه : وایییی عمر یواشکی میای میترسم خو.
عمر : فداتشم من پستم.
آسیه : خدانکنه برو پایین هم خودت صبحونه بخور هم به آنیسام بده بخوره تا من اینجا رو تمیز کنم.
عمر : بر روی چشمم.
و رفت بیرون .
تقریبا همه ی اتاق تمیز شده بود که صدای آنیسا امد .
آنیسا : ماماننننی میشه با دایی عمر برم بیلونن تلوخدااا.
عمر : آسیه بزار ببرمش باخودم .
آسیه : کجا می خوای بری ؟؟؟
ادامه دارد.....
- ۲.۲k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط