منزیاد چیزی لازم ندارممیدونیهمه چیزساده برگزارشه
من_زیاد چیزی لازم ندارم...میدونی...همه چیزساده برگزارشه...خونه ی جداهم نیازی نیست...پروانه جون روتنهانمیزارم!!
پندار+توخودت میدونی وضعم خوبه...همه چیزو میتونم برات تهیه کنم علت اینهمه قانع بودن بیجا چیه؟!
من_زندگی ساده رو بیشتردوست دارم...
پندار+بهاره....چه احساسی داری ازاینکه فردا .....عقدکنون مادوتاست؟!
من_اسم نداره..ولی قطعا همون حسیه که توداری....
پندار+لباست چه رنگیه؟!
من _سفیدگیپورمیپوشم
پندار+اخ....بهار...سعی کن زیادآرایش نکنی...
من_چطور؟!
پندار+نیازی نداری...آرایش فقط پوستتو خراب میکنه...
من_چشم...
پندار+بعداینهمه انتظار...9ماه گذشته....9ماه...
من_9ماه...هه...9سال؟!900سال؟!
پندار+ازاینجا به بعدبرای همیشه...کنارهمیم...
چشمامو بستم...
پندار+یه بوس برام میفرستی؟!
من_اخه....
پندار+خواهش...
چشمامو بستم...ازپشت تلفن باخجالت بوسی فرستادمو پشت بندش تلفونو قطع کردم!!!
بلافاصله پیامی روی گوشیم رسید...
پنداربود...
پندار!اخخخخخ...اخ....چسبید....فردا بعدازمحرمیت یدونه واقعیشو میخوامااا
یه دیونه نثارش کردمو ازاینهمه شوخ طبعیش خنده روی لبام اومد....دیگه کابوس نمیدیدم...دیگه اون صحنه هارو نمیدیدم....
روی تخت درازکشیده بودمو بردیای شیطونو که کلی بهونه ی منو گرفته بودو باکلی التماس خواهش وگریه کرد تاپیش من بمونه....توی بغل گرفتم...موهاشو نوازش میکردم...خسته ازشیطونیای خودش توی بغلم...خوابید...
البته بعداز2ساعت قصه...
خوابم نمیبرد...خیلی حس عجیبی بود...یعنی همه ی تازه عروسای خوشبختی که دارن باعشقشون ازدواج میکنن همچین حسی دارن؟!هم ترس...هم شادی...هم هیجان....
موهامو آزاد گذاشتمو توی فکرپنداربودم که خوابم برد...
**********
دماغم قلقلک میشد....هی بادست سعی داشتم عامل قلقلکو فراری بدم که با بپربپرای بردیا سرسام گرفتم....
بردیا_عیمه...پاشو...پاشو....قول دادی امروز باهم بریم حمام...برو...
بی حوصله ازسرجام پاشدم....
لباسای بردیا رو برداشتمو شلوارکی بهش دادم که بپوشه...بردمش زیردوش...
بردیا_آهویی دارم اوشکله....لالای لای لای
من+عمه...پسرخوشکلم...ساکت...سرسام گرفتم...
بردیا_توکه تاحالا سامو ندیدی...چطولی سر سام گرفتی؟!
من+تو باید کمدین بشی...جوجه یه جاوایسا...وگرنه ازشامپو بزرگسالان استفاده میکنم...چشات بسوزه...
ازکفایی که روی بدنش بود هی روی سروصورت من میومالوند تاحرصمو دربیاره....
من+پسرخوب....خوب حالا صاف وایسا دیگه....
بردیا_باشه...
من+اوخی....چه پسرخوشکلی..چندلحظه وایسا عمه بره برات حوله بیاره!!
ازروی آویزحوله ی بردیارو برداشتم....دورتا دور بدنش پیچیدمو بغلش گرفتمو گذاشتمش روی تختم...
من+خوب...بردیا خوب میدونه..باید چیگارکنه؟!
برویا_اوهوم!!
گوشاشو پاک کردمو
باحوله ی دوربدنش وپتویی که روش کشیدم ولش کردم....
لباساو حوله هامو برداشتمو رفتم که دوش اساسی بگیرم!!!
ازبچگی عادتش دادم....مثلا تفریحش بودالبته فقط وقتی پیش من باشه....بعدحمام عین بچه کوچولوها پیچیده درحوله و زیرپتو...روی تخت من...درازمیکشید...بی حرکت...بعدکه من میومدم بیرون باسشوارای خودمون کنسرت برگزار میکردیمو کلی جفنگیات...
حوله رو دور خودم پیچیدمو بعدم توی حمام بعدازخشک کردن بدنم لباس ساده ی فیروزه ای رو پوشیدم...
از حموم دراومدم...
من+خوشکل عمه که جیش نداره؟!
بردیا_نه...
لباسای خوشکلی تنش کردم...سشوارکوچولوشو به برق زدم و سشوارمو روشن کردم...همزمان با سشوارکشیدن سرودهای مهدکودکی رو میخوندیم...
ماکوچولوهای خندون....شادیمو خیلی شیطون
موهاشو براش مدل زدم...باهم مسواک زدیمو فرستادمش پیش مامان تاصبحانه بخوره....
گوشمو به هوای پنداربازکردم...
پندار_صبحت بخیر....عروس رویاهای من!!!
لبخندی زدمو خودم ازخودم خجالت کشیدم....
*******
من_مامان...مدل موهام خوبه؟!
مامان+اره...دخترجان...برو لباساتو بپوش...راستی مهمونی دعوت نکردم...فقط عمتو سمیراییناو مادرو خودپنداریم...
من_کارخوبی کردی...
مامان+لباستو بپوش...
من_واییی..باشه دیگه..حالا توهی منو هول کن!!!
مامان+چیکارکنم؟!یه دختربیشترندارم؟ !باید برات سنگ تموم بزارم!!
بوسش کردم...اخه دلسوزترازاین مامان مگه هست؟!
مامان+دختره ی پررو...نگاه کن...بارسوموبعله روبگیا....آبرومو نبریا...سعی کن باکفشات زبادراه نری....درضمن...دخترم..بهاره...قبل ازبعله ات کولی بازی درنیاریا...فقط بااجازه ی بزگتراو اینا...سعی کن زیاد چیزی نخوریا....دوردهنتو کثیف میکنی...آبرومونومیره!!
اوخی نمیدونی پندارعاشق این نوع خوردن منه!!
استرسو هیجانوو ترسم یه طرف!!!غرولندهای مامان هم یه طرف....
********************
آرایشم که تموم شد باسنجاق شال حریرو به موهام چفت کردم که یهو حواسپرتی برم نداره شالم بیوفته!!!
تیپم سفیدبود...گیپورهای طرحداروتوی لباسم خودنمایی میکرد...
اینم آی دی تلگرا
پندار+توخودت میدونی وضعم خوبه...همه چیزو میتونم برات تهیه کنم علت اینهمه قانع بودن بیجا چیه؟!
من_زندگی ساده رو بیشتردوست دارم...
پندار+بهاره....چه احساسی داری ازاینکه فردا .....عقدکنون مادوتاست؟!
من_اسم نداره..ولی قطعا همون حسیه که توداری....
پندار+لباست چه رنگیه؟!
من _سفیدگیپورمیپوشم
پندار+اخ....بهار...سعی کن زیادآرایش نکنی...
من_چطور؟!
پندار+نیازی نداری...آرایش فقط پوستتو خراب میکنه...
من_چشم...
پندار+بعداینهمه انتظار...9ماه گذشته....9ماه...
من_9ماه...هه...9سال؟!900سال؟!
پندار+ازاینجا به بعدبرای همیشه...کنارهمیم...
چشمامو بستم...
پندار+یه بوس برام میفرستی؟!
من_اخه....
پندار+خواهش...
چشمامو بستم...ازپشت تلفن باخجالت بوسی فرستادمو پشت بندش تلفونو قطع کردم!!!
بلافاصله پیامی روی گوشیم رسید...
پنداربود...
پندار!اخخخخخ...اخ....چسبید....فردا بعدازمحرمیت یدونه واقعیشو میخوامااا
یه دیونه نثارش کردمو ازاینهمه شوخ طبعیش خنده روی لبام اومد....دیگه کابوس نمیدیدم...دیگه اون صحنه هارو نمیدیدم....
روی تخت درازکشیده بودمو بردیای شیطونو که کلی بهونه ی منو گرفته بودو باکلی التماس خواهش وگریه کرد تاپیش من بمونه....توی بغل گرفتم...موهاشو نوازش میکردم...خسته ازشیطونیای خودش توی بغلم...خوابید...
البته بعداز2ساعت قصه...
خوابم نمیبرد...خیلی حس عجیبی بود...یعنی همه ی تازه عروسای خوشبختی که دارن باعشقشون ازدواج میکنن همچین حسی دارن؟!هم ترس...هم شادی...هم هیجان....
موهامو آزاد گذاشتمو توی فکرپنداربودم که خوابم برد...
**********
دماغم قلقلک میشد....هی بادست سعی داشتم عامل قلقلکو فراری بدم که با بپربپرای بردیا سرسام گرفتم....
بردیا_عیمه...پاشو...پاشو....قول دادی امروز باهم بریم حمام...برو...
بی حوصله ازسرجام پاشدم....
لباسای بردیا رو برداشتمو شلوارکی بهش دادم که بپوشه...بردمش زیردوش...
بردیا_آهویی دارم اوشکله....لالای لای لای
من+عمه...پسرخوشکلم...ساکت...سرسام گرفتم...
بردیا_توکه تاحالا سامو ندیدی...چطولی سر سام گرفتی؟!
من+تو باید کمدین بشی...جوجه یه جاوایسا...وگرنه ازشامپو بزرگسالان استفاده میکنم...چشات بسوزه...
ازکفایی که روی بدنش بود هی روی سروصورت من میومالوند تاحرصمو دربیاره....
من+پسرخوب....خوب حالا صاف وایسا دیگه....
بردیا_باشه...
من+اوخی....چه پسرخوشکلی..چندلحظه وایسا عمه بره برات حوله بیاره!!
ازروی آویزحوله ی بردیارو برداشتم....دورتا دور بدنش پیچیدمو بغلش گرفتمو گذاشتمش روی تختم...
من+خوب...بردیا خوب میدونه..باید چیگارکنه؟!
برویا_اوهوم!!
گوشاشو پاک کردمو
باحوله ی دوربدنش وپتویی که روش کشیدم ولش کردم....
لباساو حوله هامو برداشتمو رفتم که دوش اساسی بگیرم!!!
ازبچگی عادتش دادم....مثلا تفریحش بودالبته فقط وقتی پیش من باشه....بعدحمام عین بچه کوچولوها پیچیده درحوله و زیرپتو...روی تخت من...درازمیکشید...بی حرکت...بعدکه من میومدم بیرون باسشوارای خودمون کنسرت برگزار میکردیمو کلی جفنگیات...
حوله رو دور خودم پیچیدمو بعدم توی حمام بعدازخشک کردن بدنم لباس ساده ی فیروزه ای رو پوشیدم...
از حموم دراومدم...
من+خوشکل عمه که جیش نداره؟!
بردیا_نه...
لباسای خوشکلی تنش کردم...سشوارکوچولوشو به برق زدم و سشوارمو روشن کردم...همزمان با سشوارکشیدن سرودهای مهدکودکی رو میخوندیم...
ماکوچولوهای خندون....شادیمو خیلی شیطون
موهاشو براش مدل زدم...باهم مسواک زدیمو فرستادمش پیش مامان تاصبحانه بخوره....
گوشمو به هوای پنداربازکردم...
پندار_صبحت بخیر....عروس رویاهای من!!!
لبخندی زدمو خودم ازخودم خجالت کشیدم....
*******
من_مامان...مدل موهام خوبه؟!
مامان+اره...دخترجان...برو لباساتو بپوش...راستی مهمونی دعوت نکردم...فقط عمتو سمیراییناو مادرو خودپنداریم...
من_کارخوبی کردی...
مامان+لباستو بپوش...
من_واییی..باشه دیگه..حالا توهی منو هول کن!!!
مامان+چیکارکنم؟!یه دختربیشترندارم؟ !باید برات سنگ تموم بزارم!!
بوسش کردم...اخه دلسوزترازاین مامان مگه هست؟!
مامان+دختره ی پررو...نگاه کن...بارسوموبعله روبگیا....آبرومو نبریا...سعی کن باکفشات زبادراه نری....درضمن...دخترم..بهاره...قبل ازبعله ات کولی بازی درنیاریا...فقط بااجازه ی بزگتراو اینا...سعی کن زیاد چیزی نخوریا....دوردهنتو کثیف میکنی...آبرومونومیره!!
اوخی نمیدونی پندارعاشق این نوع خوردن منه!!
استرسو هیجانوو ترسم یه طرف!!!غرولندهای مامان هم یه طرف....
********************
آرایشم که تموم شد باسنجاق شال حریرو به موهام چفت کردم که یهو حواسپرتی برم نداره شالم بیوفته!!!
تیپم سفیدبود...گیپورهای طرحداروتوی لباسم خودنمایی میکرد...
اینم آی دی تلگرا
- ۳.۶k
- ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط