{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز روستایی سوار تراکتور هم دهاتی اش میشه و میرن سمت ش

یک روز روستایی سوار تراکتور هم دهاتی اش میشه و میرن سمت شهر وسط راه صاحاب تراکتور واسه خنده میگه: اگر از اون تپاله گاو یک لقمه بخوری تراکتورم را میدم مال تو!
طرف قبول می کنه و میره پایین یک گاز درست ازش میزنه و صاحاب تراکتور میشه.
عصر موقع برگشتن دهاتیه به فکر میفته که همه دهاتیها اگر بفهمند که اون چطوری صاحاب تراکتور شده آبروش میره و اون یکی هم مثل سگ پشیمون بوده چطور سر یک شوخی تراکتورش را از دست داده
یهو دهاتی برمیگرده میگه: اگه یک گاز از اون تپاله گاو بخوری تراکتور را بهت پس میدم و اون هم امون نمیده و میره می خوره
نزدیک روستا که می رسند دهاتیه میگه: می دونی به چی فکر می کنم، صبح من صاحاب تراکتور بودم و الان هم صاحاب تراکتورم فقط نمی دونم این تپاله خوردنمون چی بود؟!
از "عزیز نسین" نویسنده بزرگ ترک

اینم مثال بعضیا خخخخ
دیدگاه ها (۳۲)

یه سفرعالی همراه بادوستان… توضیع تصویر: اخرین تصویرازاسمان ک...

سلام به همگیواقعادلم برای همتون تنگ شده… اومدم فقط یه سلامی ...

داداش سعیدبزرگواردرگذشت پدرتان چنان سنگین و جانسوز استکه به ...

سلام به همگی سخنم روباجمله ای ازمرحوم صادق هدایت اغازمیکنم.....

سناریو بلولاک/قفل آبی

سناریو درخواستی از شما بلوبریا عزیزم

عشق سبز و صورتی

سناریو بی تی اس درخواستی

my snow ❄#my_snowPT32سال‌ها قبل: =یونهو!در رو محکم باز می‌کن...

my snow ❄#my_snowPT 34صدام می‌لرزه. لعنتی قرار بود اسیب پذی...

سناریو بلولاک/قفل آبی

داستان های هوش مصنوعی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط