{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p : 4
سراسیمه خواب الودگی از سرش پرید، انگاری فقط یه تلنگر مثل ضربه به مخش نیاز داشت، و هوشیار بلند شد و خواست مسئول اون کار رو مورد عنایت قرار بده که هیچکسو ندید، ولی تیز تر از این حرفا بود ... شایدم لنا بی دقت بود که فراموش کرده بود موقع پنهان شدن حواسش به دامن لباس بزرگ و مجللش که حالا پاره پوره شده بود باشه... هر کدوم رو که در نظر بگیریم کوک پشت سر دخترک ظاهر شد و چوب رو تو یه حرکت از دستش کش رفت!! ناگهانی بودن حرکت کوک باعث شد بترسه و برگشت ، توقع داشت الان با یه غول بی شاخ و دم طرف بشه اما... به جاش پسری با چشای بابلتی مانند و مشکی و موهای پر کلاغی و یه صورت گردالی رو به روش بود! چهره اشنایی بود اما هیچی یادش نبود از اینکه اون کیه!  کوک « با نگاه کردن به اون چشما همه چیز یادم اومده بود ، اون اشنا تر از اونی بود که بخواد الان واسم غریبه باشه ... اما چی اونو اینجا کشونده بود؟ اونم با این سر و وضع؟... تصمیم گرفت فعلا نگه که دخترک رو خیلی وقته که میشناسه!!
- اینجا و الان واسه یه پرنسس مناسب نیست.
+ شما... کی هستین؟
- مهم نیست من کیم، دست و پاهات زخمی شدن و لباستم کاملا پاره شده ، نمیخوام فضولی کنم اما به نظر میرسه داشتی از چیز بدی فرار میکردی که همچین وضعیتی واست پیش اومده ... شنیده بود که دخترک به زودی قراره ازدواج کنه ولی حالا با دیدنش تو این موقعیت میتونست حدس بزنه که چی پیش اومده!
لنا « با اینکه خوش قیافه بود ولی داشت روی اعصابم میرفت، اخه به تو چه که من اینجا چیکار دارم؟ فضولچه!!! بی اعصاب تر از اونی بود که بخواد با یه پسر حرف بزنه واسه همین تنها اخمی کرد و دامن پاره شدش رو تو دستش گرفت و به راهش ادامه داد که صدای پسر از پشت سرش شنیده شد
- با این وضعیت ادامه بدی بعیده زنده بمونی، یه روستا این اطراف هست، دنبالم بیا، حداقل یکم بهت برسن نمیری!
+ اخه تو چیکاره منی که دلت واسم بسوزه؟ * حرصی
کوک « اگه فقط منو میشناخت همچین چیزی نمیگفت، ولی شک ندارم بعد پایان ملاقاتم باهاش مرض اعصاب میگیرم * زیر لب و کلافه ، فقط نمیخوام بعد رفتنم عذاب وجدان داشته باشم، راه بیوفت بچه!.
لنا « نمیخواستم قبول کنم ولی راست میگفت، پاهام زخم شده بودن و سوزش اونا داشت کلافه ام میکرد و گرسنگی باعث شده بود ضعف کنم، با این حساب مدت زیادی دووم نمیاوردم!... ایشی زیر لب گفت و دنبال پسرک راه افتاد! بعد از یه ساعت چراغ های روستا از دور معلوم شدن و اونا رسیدن.. اما یه مشکلی بود! کوک شاهزاده سرزمین های جنوب گوانگجو بود و برای همین زبون اون روستاییان رو بلد نبود ، اما لنا میتونست باهاشون صحبت کنه، هرچی نباشه اون پرنسس تمامی سرزمین های شمال گوانگجو بود!
+ جشن برداشت محصولشونه، باهاشون حرف میزنم و میتونیم چند روز اینجا بمونیم تا وقتی بشه تکلیفم رو معلوم کنم! جلو رفت و مشغول حرف باهاشون شد و کوک از دور فقط چیز های نامفهومی می شنید، تا اینکه....

بعد از یه غیبت کبری! هه هه!!.. شرمنده خوشگلا درگیر درسا بودم ، نوشتمش براتون تا فعلا داشته باشیدش و تو این اتفاقات تلخ حداقل شده یکم خوشحالتون کرده باشم:))) یه سناریو هم در راه داریم:>>>
دیدگاه ها (۹)

ایگو.... مثل برق و باد گذشت! سال تحصیلی جدید رو به همه تسلیت...

' جیمین که بسیار بسیار از تغییر مود داداش کوچیک پشم هایش اپل...

خوب اینم یه کلیپ با عکس های که تو مراسم ویبو نایت ۲۰۲۵🙃❤️‍🔥ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط