「#NEWTON'S LAW」
「#NEWTON'S LAW」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 59
✦.................................
سرش را کمی پایین آورد
_ هنوز باید ازت معذرت بخوام.. هنوز باید بشینم نگاهت کنم وقتی دوباره باهام لجبازی میکنی.
صدایش آرامتر شد
_ پس هرچقدر هم طول بکشه من همینجام یه روز... یه ماه... یه سال، فرقی نداره.
دست نیکی را کمی محکمتر گرفت
_ چون تا وقتی تو بیدار نشی منم هیچجا نمیرم.
بیرون اتاق... جکسون از پشت شیشه ساکت ایستاده بود
هفت روز بود که رئیسش حتی یک شب کامل نخوابیده بود، هفت روز بود غذای درست و حسابی نخورده بود هفت روز بود حتی یک بار هم از محوطهی بیمارستان بیرون نرفته بود.
اما هنوز، هر صبح اولین کاری که میکرد گرفتن دست نیکی بود و هر شب آخرین کاری که انجام میداد همین بود.
ـ [ ☀ 6:00 | روز هشتم... ]
نور کمرنگ صبح از لابهلای پردههای سفید بخش مراقبتهای ویژه داخل اتاق افتاده بود
هشت روز گذشته بود هشت روزی که برای جئون جونگکوک، نه شب داشت، نه صبح.
همان صندلی کنار تخت همان دست ظریف که هنوز میان دستان بزرگش بود.
انگشت شستش بیاختیار روی پوست سرد دست نیکی حرکت میکرد؛ عادتی که طی این هشت روز، حتی یک بار هم ترکش نکرده بود
صورتش خسته بود، ریش کمرنگی روی فکش نشسته بود چشمهایش از بیخوابی سرخ شده بودند اما قامتش هنوز همان قامت مغرور و ترسناک همیشگی بود
کسی جرئت نمیکرد حتی یک بار از او بخواهد بیمارستان را ترک کند
در اتاق آرام باز شد.
سه پزشک ارشد همراه چند متخصص خارجی وارد شدند همه، قبل از هر کاری، با احترام سر خم کردند
دکتر کیم: صبح بخیر، آقای جئون.
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی به آنها انداخت
_ شروع کنین.
هیچ سؤال اضافهای نپرسید، فقط کنار رفت تا بتوانند نیکی را معاینه کنند یکی از پزشکان چراغ کوچکی داخل چشم نیکی انداخت، دیگری نبضش را گرفت،متخصص آمریکایی مانیتور را بررسی کرد
چند ثانیه.. همه ساکت بودند بعد ناگهان... صدای یکی از دستگاهها کمی تغییر کرد، دکتر با تعجب گفت:
دکتر: صبر کنین...
همه نگاهشان را به مانیتور دوختند؛ خط ضربان برای اولین بار بعد از هشت روز واکنش متفاوتی نشان داد.
همان لحظه... انگشت کوچک دست نیکی خیلی آرام فقط به اندازه چند میلیمتر تکان خورد.
اتاق در سکوت مطلق فرو رفت، هیچکس حتی نفس هم نمیکشید. یکی از پرستارها با ناباوری زمزمه کرد:
پرستار: دیدین...؟
متخصص خارجی سریع جلو رفت، دوباره دست نیکی را بررسی کرد چند ثانیه بعد... لبخند ناباورانهای روی صورتش نشست.
متخصص: دوباره... دوباره تکرار شد
این بار همه دیدند؛ انگشت نیکی دوباره لرزید خیلی کوتاه... اما واقعی.
جونگکوک تا همان لحظه بیحرکت ایستاده بود نگاهش روی همان انگشت قفل شد برای اولین بار طی این هشت روز قلبش آنقدر محکم کوبید که صدایش را میشنید، بیاختیار یک قدم جلو رفت.
_ نیکی...
صدایش پایین بود اما دیگر آن سرمای همیشگی را نداشت.
دکترها با هیجان شروع به بررسی دوباره علائم حیاتی کردند.
چند دقیقه بعد...
یکی از آنها نفس عمیقی کشید و رو به بقیه گفت:
دکتر: واکنش عصبی برگشته...
همه با تعجب به هم نگاه کردند، دکتر کیم آرام زیر لب گفت:
دکتر: باورم نمیشه...
متخصص آمریکایی لبخند زد
متخصص: بعد از هشت روز این واقعاً معجزهست.
یکی از پزشکان پرونده را بست
دکتر: ما تقریباً امیدمون رو از دست داده بودیم... اما بدنش داره مبارزه میکنه.
جونگکوک هنوز فقط به صورت نیکی نگاه میکرد، هیچ لبخندی روی صورتش نبود اما نگاهش بعد از هشت روز برای اولین بار زنده شده بود.
همان لحظه در اتاق باز شد؛ جکسون با عجله وارد شد همین که نگاهش به دکترها افتاد، فهمید اتفاقی افتاده
جکسون: چی شده؟
دکتر: خبر خوب... بدنش اولین واکنش مثبت رو نشون داده.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 59
✦.................................
سرش را کمی پایین آورد
_ هنوز باید ازت معذرت بخوام.. هنوز باید بشینم نگاهت کنم وقتی دوباره باهام لجبازی میکنی.
صدایش آرامتر شد
_ پس هرچقدر هم طول بکشه من همینجام یه روز... یه ماه... یه سال، فرقی نداره.
دست نیکی را کمی محکمتر گرفت
_ چون تا وقتی تو بیدار نشی منم هیچجا نمیرم.
بیرون اتاق... جکسون از پشت شیشه ساکت ایستاده بود
هفت روز بود که رئیسش حتی یک شب کامل نخوابیده بود، هفت روز بود غذای درست و حسابی نخورده بود هفت روز بود حتی یک بار هم از محوطهی بیمارستان بیرون نرفته بود.
اما هنوز، هر صبح اولین کاری که میکرد گرفتن دست نیکی بود و هر شب آخرین کاری که انجام میداد همین بود.
ـ [ ☀ 6:00 | روز هشتم... ]
نور کمرنگ صبح از لابهلای پردههای سفید بخش مراقبتهای ویژه داخل اتاق افتاده بود
هشت روز گذشته بود هشت روزی که برای جئون جونگکوک، نه شب داشت، نه صبح.
همان صندلی کنار تخت همان دست ظریف که هنوز میان دستان بزرگش بود.
انگشت شستش بیاختیار روی پوست سرد دست نیکی حرکت میکرد؛ عادتی که طی این هشت روز، حتی یک بار هم ترکش نکرده بود
صورتش خسته بود، ریش کمرنگی روی فکش نشسته بود چشمهایش از بیخوابی سرخ شده بودند اما قامتش هنوز همان قامت مغرور و ترسناک همیشگی بود
کسی جرئت نمیکرد حتی یک بار از او بخواهد بیمارستان را ترک کند
در اتاق آرام باز شد.
سه پزشک ارشد همراه چند متخصص خارجی وارد شدند همه، قبل از هر کاری، با احترام سر خم کردند
دکتر کیم: صبح بخیر، آقای جئون.
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی به آنها انداخت
_ شروع کنین.
هیچ سؤال اضافهای نپرسید، فقط کنار رفت تا بتوانند نیکی را معاینه کنند یکی از پزشکان چراغ کوچکی داخل چشم نیکی انداخت، دیگری نبضش را گرفت،متخصص آمریکایی مانیتور را بررسی کرد
چند ثانیه.. همه ساکت بودند بعد ناگهان... صدای یکی از دستگاهها کمی تغییر کرد، دکتر با تعجب گفت:
دکتر: صبر کنین...
همه نگاهشان را به مانیتور دوختند؛ خط ضربان برای اولین بار بعد از هشت روز واکنش متفاوتی نشان داد.
همان لحظه... انگشت کوچک دست نیکی خیلی آرام فقط به اندازه چند میلیمتر تکان خورد.
اتاق در سکوت مطلق فرو رفت، هیچکس حتی نفس هم نمیکشید. یکی از پرستارها با ناباوری زمزمه کرد:
پرستار: دیدین...؟
متخصص خارجی سریع جلو رفت، دوباره دست نیکی را بررسی کرد چند ثانیه بعد... لبخند ناباورانهای روی صورتش نشست.
متخصص: دوباره... دوباره تکرار شد
این بار همه دیدند؛ انگشت نیکی دوباره لرزید خیلی کوتاه... اما واقعی.
جونگکوک تا همان لحظه بیحرکت ایستاده بود نگاهش روی همان انگشت قفل شد برای اولین بار طی این هشت روز قلبش آنقدر محکم کوبید که صدایش را میشنید، بیاختیار یک قدم جلو رفت.
_ نیکی...
صدایش پایین بود اما دیگر آن سرمای همیشگی را نداشت.
دکترها با هیجان شروع به بررسی دوباره علائم حیاتی کردند.
چند دقیقه بعد...
یکی از آنها نفس عمیقی کشید و رو به بقیه گفت:
دکتر: واکنش عصبی برگشته...
همه با تعجب به هم نگاه کردند، دکتر کیم آرام زیر لب گفت:
دکتر: باورم نمیشه...
متخصص آمریکایی لبخند زد
متخصص: بعد از هشت روز این واقعاً معجزهست.
یکی از پزشکان پرونده را بست
دکتر: ما تقریباً امیدمون رو از دست داده بودیم... اما بدنش داره مبارزه میکنه.
جونگکوک هنوز فقط به صورت نیکی نگاه میکرد، هیچ لبخندی روی صورتش نبود اما نگاهش بعد از هشت روز برای اولین بار زنده شده بود.
همان لحظه در اتاق باز شد؛ جکسون با عجله وارد شد همین که نگاهش به دکترها افتاد، فهمید اتفاقی افتاده
جکسون: چی شده؟
دکتر: خبر خوب... بدنش اولین واکنش مثبت رو نشون داده.
- ۱۴.۶k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط