پارت ۷۱
پارت ۷۱: لرزشِ یک قول (بخش اول)
سه ماه… سه ماهِ کامل که زندگی انگار توی اتاق ۲۱۴ قفل شده بود. دیگه هیچکس یادش نمیاومد روزهای عادی چه شکلی بودن. تهیونگ اونجا بود، روی تخت، ساکت و بیحرکت، انگار که تویِ یه حبابِ شیشهای گیر افتاده باشه. جونگکوک هر روز میاومد، ساعتها کنارش مینشست، از کارهاش میگفت، از پشیمونیهاش میگفت، حتی گاهی با صدایِ آروم واسهش کتاب میخوند، انگار که تهیونگ داره میشنوه. اونجین هم که دیگه رمقی براش نمونده بود، تمامِ وقتش رو صرفِ تمیز کردنِ صورتِ تهیونگ و حرف زدن باهاش میکرد.
امروز هم مثلِ روزهای قبل بود. هوایِ اتاق سنگین بود و صدایِ یکنواختِ دستگاهِ مانیتور قلب که تویِ سکوتِ اتاق میپیچید، تنها دلیلی بود که میشد فهمید تهیونگ هنوز زندهست. دکتر واردِ اتاق شد تا چکاپِ روزانه رو انجام بده. جونگکوک طبقِ معمول، دست به سینه گوشهیِ اتاق ایستاده بود و با چشمهایِ عقابیش، هر حرکتِ دکتر رو زیرِ نظر داشت.
دکتر، همونطور که داشت فشارِ خونِ تهیونگ رو چک میکرد و چراغقوه رو تویِ چشمهایِ بستهیِ اون میانداخت، زمزمه کرد: «علائم حیاتیش پایداره، ولی متأسفانه هنوز هیچ واکنشِ عصبیِ خاصی نداریم…»جونگکوک دندونهاش رو روی هم فشار داد. بغضِ همیشگیش دوباره تویِ گلوش پیچید. میخواست بگه «ادامه بده، اون برمیگرده»، اما دیگه کلماتش ته کشیده بودن.
دکتر داشت دستِ بیجانِ تهیونگ رو بررسی میکرد و آروم پوستِ دستش رو لمس میکرد که یهو… یه چیزی شد. دکتر مکث کرد. نگاهش رو از مانیتور گرفت و دوباره رویِ دستِ تهیونگ متمرکز شد. جونگکوک که متوجهِ تغییرِ لحن و رفتارِ دکتر شده بود، یکقدم جلو اومد.
«دکتر؟ چیشده؟»
دکتر بدونِ اینکه نگاهش رو از دستِ تهیونگ بگیره، دستش رو بلند کرد و گفت: «هیس… ساکت.»و بعد، در کمالِ ناباوری، انگشتِ اشارهیِ دستِ راستِ تهیونگ، خیلی آروم… فقط خیلی آروم… یک بار لرزید و جمع شد. انگار یه جرقه، یه سیگنالِ خیلی ضعیف که از یه دنیایِ دیگه اومده باشه. جونگکوک نفسش رو حبس کرد. دنیا براش ایستاد. اونجین که گوشهیِ اتاق نشسته بود و داشت باگوشه لباسش بازی میکرد، با دیدنِ چهرهیِ دگرگونشدهیِ جونگکوک، با ترس از جاش بلند شد.دکتر با هیجانی که سعی میکرد کنترلش کنه، دوباره انگشتش رو نوازش کرد. دوباره… انگشتِ تهیونگ با یک تقلایِ ضعیف، انگار داشت سعی میکرد بلند شه، دوباره تکون خورد.
جونگکوک به سمتِ تخت هجوم برد. دستش رو رویِ لبهیِ تخت گذاشت و با صدایی که از شدتِ شوق میلرزید، گفت: «دیدین؟ دیدین تکون خورد؟ اون… اون شنید… اون داره برمیگرده!»
دکتر لبخندی زد که بعد از سه ماه، اولین باری بود که رویِ لباش میدیدیم: «بله… این یه واکنشِ عصبیِ غیرارادی نیست. این یه تلاشه. تهیونگ داره میجنگه که برگرده. تبریک میگم… این بهترین خبریه که میتونستیم بعد از سه ماه بشنویم.»
جونگکوک سرش رو خم کرد و پیشونیش رو چسبوند به دستِ سردِ تهیونگ. قطرههایِ اشک، برایِ اولین بار بعد از اون حادثه، از چشمهایِ مردی که همیشه سنگی بود، رویِ ملحفهیِ سفیدِ بیمارستان ریخت. اون لحظه، انگار تمامِ اون تاریکیها، اون شکها و اون پارانویاها، با همین حرکتِ کوچکِ یک انگشت، داشت از بین میرفت.
[پایان پارت ۷۱]
سه ماه… سه ماهِ کامل که زندگی انگار توی اتاق ۲۱۴ قفل شده بود. دیگه هیچکس یادش نمیاومد روزهای عادی چه شکلی بودن. تهیونگ اونجا بود، روی تخت، ساکت و بیحرکت، انگار که تویِ یه حبابِ شیشهای گیر افتاده باشه. جونگکوک هر روز میاومد، ساعتها کنارش مینشست، از کارهاش میگفت، از پشیمونیهاش میگفت، حتی گاهی با صدایِ آروم واسهش کتاب میخوند، انگار که تهیونگ داره میشنوه. اونجین هم که دیگه رمقی براش نمونده بود، تمامِ وقتش رو صرفِ تمیز کردنِ صورتِ تهیونگ و حرف زدن باهاش میکرد.
امروز هم مثلِ روزهای قبل بود. هوایِ اتاق سنگین بود و صدایِ یکنواختِ دستگاهِ مانیتور قلب که تویِ سکوتِ اتاق میپیچید، تنها دلیلی بود که میشد فهمید تهیونگ هنوز زندهست. دکتر واردِ اتاق شد تا چکاپِ روزانه رو انجام بده. جونگکوک طبقِ معمول، دست به سینه گوشهیِ اتاق ایستاده بود و با چشمهایِ عقابیش، هر حرکتِ دکتر رو زیرِ نظر داشت.
دکتر، همونطور که داشت فشارِ خونِ تهیونگ رو چک میکرد و چراغقوه رو تویِ چشمهایِ بستهیِ اون میانداخت، زمزمه کرد: «علائم حیاتیش پایداره، ولی متأسفانه هنوز هیچ واکنشِ عصبیِ خاصی نداریم…»جونگکوک دندونهاش رو روی هم فشار داد. بغضِ همیشگیش دوباره تویِ گلوش پیچید. میخواست بگه «ادامه بده، اون برمیگرده»، اما دیگه کلماتش ته کشیده بودن.
دکتر داشت دستِ بیجانِ تهیونگ رو بررسی میکرد و آروم پوستِ دستش رو لمس میکرد که یهو… یه چیزی شد. دکتر مکث کرد. نگاهش رو از مانیتور گرفت و دوباره رویِ دستِ تهیونگ متمرکز شد. جونگکوک که متوجهِ تغییرِ لحن و رفتارِ دکتر شده بود، یکقدم جلو اومد.
«دکتر؟ چیشده؟»
دکتر بدونِ اینکه نگاهش رو از دستِ تهیونگ بگیره، دستش رو بلند کرد و گفت: «هیس… ساکت.»و بعد، در کمالِ ناباوری، انگشتِ اشارهیِ دستِ راستِ تهیونگ، خیلی آروم… فقط خیلی آروم… یک بار لرزید و جمع شد. انگار یه جرقه، یه سیگنالِ خیلی ضعیف که از یه دنیایِ دیگه اومده باشه. جونگکوک نفسش رو حبس کرد. دنیا براش ایستاد. اونجین که گوشهیِ اتاق نشسته بود و داشت باگوشه لباسش بازی میکرد، با دیدنِ چهرهیِ دگرگونشدهیِ جونگکوک، با ترس از جاش بلند شد.دکتر با هیجانی که سعی میکرد کنترلش کنه، دوباره انگشتش رو نوازش کرد. دوباره… انگشتِ تهیونگ با یک تقلایِ ضعیف، انگار داشت سعی میکرد بلند شه، دوباره تکون خورد.
جونگکوک به سمتِ تخت هجوم برد. دستش رو رویِ لبهیِ تخت گذاشت و با صدایی که از شدتِ شوق میلرزید، گفت: «دیدین؟ دیدین تکون خورد؟ اون… اون شنید… اون داره برمیگرده!»
دکتر لبخندی زد که بعد از سه ماه، اولین باری بود که رویِ لباش میدیدیم: «بله… این یه واکنشِ عصبیِ غیرارادی نیست. این یه تلاشه. تهیونگ داره میجنگه که برگرده. تبریک میگم… این بهترین خبریه که میتونستیم بعد از سه ماه بشنویم.»
جونگکوک سرش رو خم کرد و پیشونیش رو چسبوند به دستِ سردِ تهیونگ. قطرههایِ اشک، برایِ اولین بار بعد از اون حادثه، از چشمهایِ مردی که همیشه سنگی بود، رویِ ملحفهیِ سفیدِ بیمارستان ریخت. اون لحظه، انگار تمامِ اون تاریکیها، اون شکها و اون پارانویاها، با همین حرکتِ کوچکِ یک انگشت، داشت از بین میرفت.
[پایان پارت ۷۱]
- ۲۷۸
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط