میخواهم بنویسم
میخواهم بنویسم
ازچی، ازکی، نمیدانم
شایدازتنهایی
شایدم ازبی قراری وبی وفایی ها
تنهااین رامیدانم
که درونم انباشته ازحرف هایی است غبارگرفته...
دست های خسته ام شروع به نوشتن میکنند...
نوشتن شایدآسوده نکندروحم را...
اماآرام میکندامواج سرکش دل آشفته ام را...
وتسکینی هرچندموقت برزخم هایم...
دلم میخوادهرآنچه دردل دارم راعریان کنم...
فقط نمیدانم چراواژه ها فراموشم میشوند...
شایدمیدانند روزگار...
روزگارِ بی تفاوتی هاست...
امااین کلبه کوچک چه صبورانه
بارسنگین حرف های دلم رابدوش میکشد...
آرام وبیصداوهمیشه منتظر
شایداین است معنای سنگ صبوربودنم.....
ازچی، ازکی، نمیدانم
شایدازتنهایی
شایدم ازبی قراری وبی وفایی ها
تنهااین رامیدانم
که درونم انباشته ازحرف هایی است غبارگرفته...
دست های خسته ام شروع به نوشتن میکنند...
نوشتن شایدآسوده نکندروحم را...
اماآرام میکندامواج سرکش دل آشفته ام را...
وتسکینی هرچندموقت برزخم هایم...
دلم میخوادهرآنچه دردل دارم راعریان کنم...
فقط نمیدانم چراواژه ها فراموشم میشوند...
شایدمیدانند روزگار...
روزگارِ بی تفاوتی هاست...
امااین کلبه کوچک چه صبورانه
بارسنگین حرف های دلم رابدوش میکشد...
آرام وبیصداوهمیشه منتظر
شایداین است معنای سنگ صبوربودنم.....
- ۹۱۰
- ۱۰ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط