دستشو گرفتم بردمش تو ماشین
# 5
دستشو گرفتم بردمش تو ماشین
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــخونهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
جیمز رو تخت بود
اوا: من میرم رو مبل میخوابم
جیمز دستم رو گرفت :نه
من : چی؟
دستم رو کشید و افتادم کنارش
منو بغل کرد و کم کو خوابید
(کاری نمیکنن منحرف)
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــصبحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
ساعت 9 بود
گوشیم زنگ خورد :
پاشدم قطع کردم گوشیو
همینجور رو تخت نشستم
یهو یادم اومد دیشب وی شده بود و جیمز الان بغل دستمه
نگا کردم هنوز خواب بود
و دستمو گرفته بود
پاشدم برم بیرون
باز گفت:نرو
من:جیمز... خودتی؟
جیمز: چرا خودم نباشم
من:ممم 🙁
صدای نفساش میومد
گفتم: هنوز میخای بخوابی؟
جیمز:اجازش دارم بانو؟
من:چرا میگی بانو؟ 😤مگه من بانو تو عم؟ 😤
جیمز:شاید باشی
از رو تخت پاشدم:مخ زدن بسته پاشو
جیمز از رو تخت اومد پایین:وایساااااا
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــشبــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
(حاجی عجب بارونی داره میاد
فک کنم شیرازو بل خودش میبره
ساعت دقیق 1و 55 دقس از صب تا حالا داره میزنه
فک کنم نا صب بزپع)
ساعت 10
از زبون جیمز
یه شوخاری و پیتزا سفارش دادم
رفتم تو اتاق
اوا پرژکتورو اماده کرده بود:چی ببینیم؟ 🙂
من:به نظر خودت
اوا:عوممم فیلمای بی ال؟
من عااا
(حاجی الان احساس میکنم با این شتاب بارون الان سقف میاد رو کلم)
صدای زنگ در
رفتم غذارو گرفتم و یا اوا نشستیم فیلم دیدیم و لمبوندیم
از زبون اوا
کل لحظه فیلم احساس میکردم سن نگاهی زومه
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
رفتم ظرف هارو گذاشتم تو سینک و همه جارو جمع و جور کردم
و اماده خواب شدم
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
ساعت 4 بود پاشدم ...
جیمز بازم دستمو گرفته بود
صدای نفساش میومد و به جورایی ارامش بخشه
نمیتونستم دستم رو از دستش بکشم
و خب مث سگ دساشویی داشتم
من:جیمز.. ... جیمز.... ولم کن باید برم..... تروخدااا
جیمز پاشد منو خوابوند رو تخت و دستامو برد بالای سرم
انقدر شکه شده بودم که شاشم بند اومد😂🗿
ساعت 2 8دقس
پارت بعد رو بعد میزارم
شایدم الان گذاشتمش
نمیدونم
ولی الان دیگه حوصلم نمیشه
بایییییی🙂
دستشو گرفتم بردمش تو ماشین
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــخونهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
جیمز رو تخت بود
اوا: من میرم رو مبل میخوابم
جیمز دستم رو گرفت :نه
من : چی؟
دستم رو کشید و افتادم کنارش
منو بغل کرد و کم کو خوابید
(کاری نمیکنن منحرف)
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــصبحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
ساعت 9 بود
گوشیم زنگ خورد :
پاشدم قطع کردم گوشیو
همینجور رو تخت نشستم
یهو یادم اومد دیشب وی شده بود و جیمز الان بغل دستمه
نگا کردم هنوز خواب بود
و دستمو گرفته بود
پاشدم برم بیرون
باز گفت:نرو
من:جیمز... خودتی؟
جیمز: چرا خودم نباشم
من:ممم 🙁
صدای نفساش میومد
گفتم: هنوز میخای بخوابی؟
جیمز:اجازش دارم بانو؟
من:چرا میگی بانو؟ 😤مگه من بانو تو عم؟ 😤
جیمز:شاید باشی
از رو تخت پاشدم:مخ زدن بسته پاشو
جیمز از رو تخت اومد پایین:وایساااااا
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــشبــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
(حاجی عجب بارونی داره میاد
فک کنم شیرازو بل خودش میبره
ساعت دقیق 1و 55 دقس از صب تا حالا داره میزنه
فک کنم نا صب بزپع)
ساعت 10
از زبون جیمز
یه شوخاری و پیتزا سفارش دادم
رفتم تو اتاق
اوا پرژکتورو اماده کرده بود:چی ببینیم؟ 🙂
من:به نظر خودت
اوا:عوممم فیلمای بی ال؟
من عااا
(حاجی الان احساس میکنم با این شتاب بارون الان سقف میاد رو کلم)
صدای زنگ در
رفتم غذارو گرفتم و یا اوا نشستیم فیلم دیدیم و لمبوندیم
از زبون اوا
کل لحظه فیلم احساس میکردم سن نگاهی زومه
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
رفتم ظرف هارو گذاشتم تو سینک و همه جارو جمع و جور کردم
و اماده خواب شدم
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
ساعت 4 بود پاشدم ...
جیمز بازم دستمو گرفته بود
صدای نفساش میومد و به جورایی ارامش بخشه
نمیتونستم دستم رو از دستش بکشم
و خب مث سگ دساشویی داشتم
من:جیمز.. ... جیمز.... ولم کن باید برم..... تروخدااا
جیمز پاشد منو خوابوند رو تخت و دستامو برد بالای سرم
انقدر شکه شده بودم که شاشم بند اومد😂🗿
ساعت 2 8دقس
پارت بعد رو بعد میزارم
شایدم الان گذاشتمش
نمیدونم
ولی الان دیگه حوصلم نمیشه
بایییییی🙂
- ۲.۷k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط