{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب

# 4

.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــشبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.

از زبون اوا:
دراز کشیدهبودم تو اکسپلور میگشتم
نگا ساعت کردم دیدم ساعت 11عه و خب جیمز هنوز نیومده بود
زنگ زدم :
جیمز:هممممم.. 🫩
من:کجای گوساله
جیمز:هممممم؟ 🫩
صدای خنده چنتا پسر و ایناهم میمد:کجایی ها؟
من:الووووووو
قطع کردم..
:اصلن برام مهم نیست کجاس

چند دقیقه بعد

پیدات کردم لامصب
از ماشین پیاده شدم
رفتم سمت کافه
همین که در باز شد بوی الکل همه جارو گرفت
همون موقع جیمزو دیدم سرش رو میز بود.. و گوشیش افتاده بود پایین خواب بود
اونا رفیقاشن؟
همینجور با چشای البته داشتم نگاشون میکردم
یکیشون اومد سمتم و دستشو انداخت دور گردنم:چطوری؟
من:😒🙄بکش کنار
دویدم سمت جیمز
نگام کرد
دوباره نه دلم خالی شد
به چشاش خیره شده بودم
من:جیمز
جیمز پاشد
لامصب خیلی زرافس
اومد بالای سرم
من: از صبح تاحالا اینجا بودی؟
جیمز حالش خیلی بد بود
من:ولش کن
دستشو گرفتم بردمش تو ماشین


.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.

بقیش برا یعد
دیدگاه ها (۰)

# 5 دستشو گرفتم بردمش تو ماشین .ــــــــــــــــــــــــــــ...

خب من دیگه میرم بکپمعه عه عه چرا کیبوردم میرم رو کرد کیرم😂وا...

# 3از زبون اوا منو جیمز نگا بهم کردیم: چیز خاصی نیستبعد از ا...

# 2از زبون اواجیمز: ببین من اصلا دام نمیخواد با تو ازدواج کن...

گردنمو بوسید: بازم میگم... ببخشید یهو صدای گریه دال اومدجیمز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط