{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 41.

"ویو جئون جونگ کوک"

پوشه جلسه رو برداشتم...

و همراه بوراک از اتاق بیرون اومدیم.

کارمندها با دیدنم سریع از جاشون بلند شدن.

_«صبح بخیر آقای جئون.»

_«صبح بخیر.»

بدون اینکه وایسم...

سمت اتاق جلسات رفتم.

در شیشه‌ای اتاق باز شد.

همه از قبل حاضر بودن.

هیون وو...

ته یون...

یونا...

ملیس...

سوآ...

چند نفر از مدیرای بخش...

همه سر جاشون نشسته بودن.

اما...

یه صندلی خالی...

توجه‌مو جلب کرد.

صندلی پارک دوین.

درسته...

خودم بهش مرخصی داده بودم.

ولی...

به طرز عجیبی...

جاش توی اتاق خالی به نظر میرسید.

اخم ریزی کردم.

از کی نبودن یه کارمند برام مهم شده بود؟

روی صندلی رئیس نشستم.

پوشه رو باز کردم.

_«شروع کنیم.»

همه فایل‌هاشونو باز کردن.

یونا پروژکتور رو روشن کرد.

روی پرده...

پروژه جدید شرکت نمایش داده شد.

یه هتل لوکس...

پنجاه و دو طبقه...

وسط سئول.

بودجه پروژه...

چند صد میلیارد وون.

بوراک شروع کرد به توضیح دادن طراحی اولیه.

_«اگه از چوب طبیعی استفاده کنیم...»

ته یون سریع مخالفت کرد.

_«نه.»

_«هزینه زیاد میشه.»

هیون وو هم گفت:

_«ولی کیفیتش خیلی بهتره.»

چند دقیقه...

همه داشتن نظر میدادن.

منم فقط گوش میدادم.

یه لحظه...

ملیس آروم دستشو بالا برد.

_«آقای جئون؟»

_«بفرمایید.»

_«راستش...»

یه نگاه به صندلی خالی دوین انداخت.

_«خانوم پارک امروز نیومدن؟»

_«مرخصی گرفتن.»

ملیس متعجب شد.

_«مرخصی؟»

سوآ هم آروم گفت:

_«دوین؟»

_«مرخصی؟»

_«اون که حتی با تب چهل درجه هم میاد شرکت.»

بوراک خندید.

_«دقیقا.»

_«اون دختر مریض هم باشه میاد کار میکنه.»

من خیلی خونسرد گفتم:

_«امروز لازم بود کنار خانواده‌ش باشه.»

همه سر تکون دادن.

ولی...

ملیس یه نگاه مشکوک بهم کرد.

بعد زیر لب به سوآ گفت:

_«عجیبه...»

سوآ هم آروم جواب داد:

_«خیلی عجیبه...»

من وانمود کردم نشنیدم.

جلسه تقریبا یک ساعت طول کشید.

وقتی همه داشتن از اتاق خارج میشدن...

بوراک کنارم ایستاد.

_«رئیس؟»

_«بله؟»

_«میخواستم درباره خانوم پارک یه چیزی بگم.»

سرمو بلند کردم.

_«چی؟»

بوراک لبخند زد.

_«خیلی دختر خوبیه.»

_«باهوشه...»

_«کارشم عالیه...»

_«فقط...»

_«یکم لجبازه.»

بی‌اختیار پوزخند زدم.

_«فقط یکم؟»

بوراک خندید.

_«باشه...»

_«خیلی لجبازه.»

سرمو تکون دادم.

_«قبول دارم.»

بوراک دستشو توی جیبش کرد.

_«راستش...»

_«فکر کنم...»

یه مکث کرد.

_«ازش خوشم اومده.»

لبخند روی صورتم...

آروم محو شد.

نمیدونستم چرا...

ولی شنیدن این جمله...

اصلا حس خوبی بهم نداد.

یه حس عجیب...

مثل اینکه...

یکی بی‌اجازه وارد حریم شخصیم شده باشه.

چند ثانیه فقط به بوراک نگاه کردم.

بعد خیلی آروم گفتم:

_«خانوم پارک...»

_«کارمند خوبیه.»

_«فعلاً...»

_«تمرکزتون روی پروژه باشه آقای کانگ.»

بوراک لبخند زد.

_«حتماً رئیس.»

از اتاق بیرون رفت...

اما من...

همچنان به در بسته خیره مونده بودم.

و فقط یه سؤال توی ذهنم میچرخید...

چرا از اینکه بوراک از دوین خوشش اومده... اینقدر حرصم گرفت؟
دیدگاه ها (۳۱)

همخونه اجباری.. پارت 43."ویو جئون جونگ کوک"ملیس پوشه‌ها رو ر...

همخونه اجباری.. پارت 44."ویو لی سوآ"از وقتی دوین نیومده بود ...

همخونه اجباری.. پارت 40."ویو جئون جونگ کوک"از خونه بیرون اوم...

همخونه اجباری.. پارت 39."ویو جئون جونگ کوک"بعد از حرف آقای پ...

همخونه اجباری... پارت 5."ویو پارک دوین"همه کم کم از سالن خار...

همخونه اجباری.. پارت 7."ویو پارک دوین"جلسه طراحی بالاخره تمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط