{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

love Between the Tides

love Between the Tides¹³

(شما به جای من موضوع این پارت رو تو کامنت ها بگید بهترینش رو لایک میکنم)

نگاه‌های خیره‌ی حاضران، تمرکز ا/ت را از بین برد. تهیونگ، با آن کت و شلوار آراسته، چند قدم به سمت او برداشت. تمام هیاهوی مهمانی در پس‌زمینه محو شد.
تهیونگ با صدایی آرام که فقط ا/ت می‌شنید، شروع کرد:
تهیونگ:آشنا میبینم...پس شما هستید زیباترین فرد حاضر در این مهمانی که همه درباره‌اش صحبت می‌کنند."
ا/ت سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند.
ا/ت: استاد کیم...
تهیونگ: خیلی مشتاق بودم ببینمت، ا/ت. اما انتظار نداشتم که در چنین محیطی روبرو شویم. اعتراف می‌کنم، کمی سورپرایز شدم.
ا/ت: ناراحت شدید که فهمیدید منم؟"
تهیونگ: نه، چرا باید ناراحت شم
تهیونگ: آقای کیم، من اولین باره که در چنین مهمانی‌هایی شرکت می‌کنم. همه اینجا یا با پارتنرشان هستند یا با پدر و مادرشان. من... نمی‌دانم باید چطور رفتار کنم.
تهیونگ نگاهش را از او برنداشت.
تهیونگ: من هم کسی رو ندارم که با او همراه شم پس تا پایان شب، کنار من بمون

این جمله ساده قلب ا/ت رو به لرزش انداخت
در همان لحظه، ا/ت به سمت یک آینه‌ی قدی رفت تا وضعیتش را چک کند. تهیونگ ناخودآگاه پشت سر او ایستاد. گردنبند ظریف ا/ت که با مدل موی شینیو شده‌اش تداخل پیدا کرده بود، کمی جابجا شد. او خواست آن را مرتب کند، اما گردنبند از دستش سُر خورد و افتاد.
تهیونگ سریع‌تر بود. قبل از اینکه ا/ت بتواند خم شود، او گردنبند را از روی زمین برداشت. تهیونگ: بفرمایید.
ا/ت: "متشکرم، آقای کیم.
ا/ت گردنبند را گرفت، اما برای بستن قفل آن، انعطاف کافی نداشت.
تهیونگ جلو آمد.
تهیونگ: اجازه می‌دهی؟
ا/ت: البته...
فاصله‌ی بین آن‌ها خیلی کم شدت بود.
همان لحظه، موسیقی سالن تغییر کرد. یک اهوگ کلاسیک و عاشقانه پخش شد و مجری اعلام کرد: "حالا زمان رقص زوجین است!"
ا/ت بلافاصله کمی عقب رفت، در حالی که می‌خواست تهیونگ را به عنوان "استاد" در فاصله‌ای محترمانه نگه دارد.
ا/ت: حیف شد. من هم پارتنری برای این رقص ندارم
تهیونگ نگاهی به جمعیت انداخت و سپس پوزخندی زد
تهیونگ: می‌خواهی با من برقصی؟"
ا/ت: آقای کیم، نه. شما فقط استاد من هستید، این کار مناسب نیست.
تهیونگ: ا/ت، اختلاف سنی ما کمتر از چیزی است که فکر می‌کنی.
او دستش را به آرامی دراز کرد و کف دستش را روبروی ا/ت نگه داشت.

ا/ت با لبخندی که دیگر نمی‌توانست کنترلش کند، دستش را روی دست او گذاشت. آن‌ها به میانه‌ی سالن رفتند و رقصیدند. رقصشان بی‌نقص بود؛ گویی سال‌ها تمرین کرده بودند. دوربین‌ها و نگاه‌ها تنها بر روی این زوج متمرکز بود که میانه‌ی سالن مجلل را روشن کرده بودند. نگاه‌هایشان عمیق و هماهنگ بود، هرچند ا/ت می‌دانست این یک بازی است.

#عشق_بین_جزر_و_مد
دیدگاه ها (۶۶)

love Between the Tides¹⁴(عروس و داماد مهمانی) پس از چند دقیق...

love Between the Tides¹⁵(آیا این بازی است یا واقعیت؟) صدای ب...

love Between the Tides¹²(ستاره شب) ا/ت در اتاق خوابگاه نشسته...

love Between the Tides¹¹(موضوع: سوالات شخصی) جلسه خصوصیدر ای...

My DestinyPart: 7تهیونگ دستور داد چند نفری اونجا باشن و بعد ...

سلام به همگی ヾ(^-^)ノاین اولین هنتایی هست که می نویسم پس اگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط