[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁶⁶
انگشتهای ظریفِ آلیس رو توی دستِ بزرگ و تتوشدهاش گرفت و آروم فشار داد.
جونکوک خم شد، فاصلهی صورتهاشون رو به حداقل رسوند. نگاهِ تیره و نافذش رو دوخت توی چشمانِ خاکستریِ آلیس و با آهنگی بم، جدی و بینهایت رمانتیک گفت:
«آلیس... من هیچ وقت بلد نبودم حرفای قشنگ بزنم، بلد نبودم برای کسی رمانتیک بازی دربیارم. اما از وقتی تو اومدی توی زندگیم، فهمیدم بدونِ تو هیچچیزی سرِ جاش نیست. من تمامِ این قدرت، این عمارت و این زندگی رو فقط با تو میخوام... حاضری تمامِ عمرت بانوی من باشی؟ حاضری تا ابد اسمِ من کنارِ اسمت باشه، خانمِ کلهشقِ من؟»
آلیس حس کرد قند که هیچ، تمامِ دلش ذوب شد. اشک توی چشمهای خاکستریش حلقهزد، لبخندِ فوقالعاده شادی روی لبهاش نشست. خودش رو کشید بالا، دستهاش رو دورِ گردنِ جونکوک قفل کرد و زیر گوشش زمزمه کرد:
«معلومه که حاضرم آقای کوه یخ... من خیالم راحته که فقط مالِ توام!»
جونکوک پوزخندِ بینهایت جذابی زد، آلیس رو از روی زمین بلند کرد، دورِ خودش چرخوند و لـ . ـبهاش رو پرحرارت و عاشقانه بوسـ . ـید...
جونکوک آروم آلیس رو آورد پایین، اما دستهاش رو از دورِ کمرش باز نکرد. تکیه داده بود به لبهی میز و آلیس هم توی آغوشش جا خوش کرده بود. انگشتهای کلفتِ جونکوک لابهلای موهای مشکی و بینهایت بلندِ آلیس میچرخید و آلیس هم با دکمههای پیراهنِ مشکیِ جونکوک بازی میکرد.
آلیس سرش رو آورد بالا، چشمهای خاکستریش توی نورِ ملایمِ شمعها درخشد و با همون پوزخندِ شیطونش گفت:
«خب آقای رئیس... حالا که رسماً ازم خواستگاری کردی و بله رو گرفتی، تکاورِ مافیا برنامهش برای مراسم چیه؟ نکنه میخوای یه عروسیِ مخفیانه توی همین ویلا بگیری؟»
جونکوک با اون صدای بم و خشدارش خندهی کوتاهی کرد، خم شد و بینیش رو کشید روی گونهی داغِ آلیس:
«مخفیانه؟ برای بانوی عمارتِ من؟ اصلاً... قراره کلِ شهر و کلِ عماراتهای مافیا زیرِ پات بلرزن بچه. طوری عروسی میگیرم که هیچکس توی عمرش ندیده باشه.»
آلیس ابرویی بالا انداخت، لبخندِ قشنگی زد و زیر لب گفت: «ببینیم و تعریف کنیم آقای کوه یخ!»
---
دو روز بعد، تمامِ عمارت درگیرِ تدارکاتِ بزرگترین مراسمِ سال بود.
سونا با وسواسِ تمام داشت کارِ خدمتکارها و گلآراییِ سالنهای اصلی رو مدیریت میکرد و نینا هم توی اتاقِ آلیس پلاس شده بود و کلاً از ذوق داشت بالبال میزد.
همونطور که آلیس جلوی آینهی بزرگ ایستاده بود و کت و شلوارِ مجللِ سفیدش رو چک میکرد، درِ اتاق تقتق کوتاهی خورد و هَرین وارد شد.
اینبار خبری از اون قیافهی طلبکارانه و چشمهقرههای همیشگیش نبود. هَرین پالتوش رو روی دستش گرفته بود و چمدونِ کوچیکش هم دمِ در بود.
آلیس توی آینه نگاهش کرد و دست از مرتب کردنِ یقه لباسش کشید. نینا هم اخم کرد و دست به سینه ایستاد.
هَرین چند گام آمد جلو، نگاهی به آلیس انداخت. چند ثانیه سکوت بینشون برقرار شد تا اینکه هَرین پافی کشید، سرش رو انداخت پایین و با لحنی که غرورِ شکستهشدهاش توش معلوم بود گفت:
«داشتم میرفتم... گفتم قبل از رفتنم بیام.»
آلیس چرخید سمتش، پاهاش رو یکم فاصله داد و با ارامشِ کامل زل زد توی چشمهاش: «مسافرتی؟»
هَرین پوزخندِ کمرنگی زد: «برمیگردم ایتالیا. فهمیدم اینجا دیگه جایی برای من نیست... راستش اومدم بگم... جونکوک هیچ وقت برای هیچ زنی اینطوری نگاه نکرده بود. ازت خوشم نمیاد آلیس، اما... مبارکت باشه. تو واقعاً تونستی کلهشقتر از خودش باشی.»
آلیس پوزخندِ جذابش پررنگ شد، چونهاش رو داد بالا و گفت: «سفر سلامت هَرین... مرسی که بالاخره حقیقت رو دیدی.»
هَرین سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون. نینا نفسی از سرِ آسودگی کشید و رو به آلیس گفت: «باورم نمیشه... بالاخره شرش کم شد!»
---
شب، قبل از روزِ بزرگِ عروسی، آلیس توی بالکنِ اتاقش ایستاده بود و به ستارهها نگاه میکرد. نسیمِ خنکِ شب موهای بلندش رو نوازش میکرد.
یکدفعه گرمای آشنایی از پشت پیچید دورِ تنش. جونکوک آمد، بازوهای عضلانیش رو دورِ کمرِ آلیس حلقه کرد و چونهاش رو گذاشت روی شانهی آلیس.
«فردا شب این موقع... دیگه رسماً خانمِ من شدی آلیس.»
آلیس سرش رو چرخوند، زل زد به خطِ فکِ محکمِ جونکوک و با لحنِ روان و پراز حسش گفت:
«من خیلی وقته مالِ توام جونکوک... فقط فردا قراره همهی دنیا اینو امضا کنن.»
جونکوک لبخندِ عمیق و کمنظیرش روی لـبهاش نشست، خم شد و لبهای آلیس رو غرقِ در بوسـ. های داغ و آروم کرد؛ بوسـ. های که بوی فردا، بوی آغازِ یک زندگیِ مشترک و پراز قدرت رو میداد...
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁶⁶
انگشتهای ظریفِ آلیس رو توی دستِ بزرگ و تتوشدهاش گرفت و آروم فشار داد.
جونکوک خم شد، فاصلهی صورتهاشون رو به حداقل رسوند. نگاهِ تیره و نافذش رو دوخت توی چشمانِ خاکستریِ آلیس و با آهنگی بم، جدی و بینهایت رمانتیک گفت:
«آلیس... من هیچ وقت بلد نبودم حرفای قشنگ بزنم، بلد نبودم برای کسی رمانتیک بازی دربیارم. اما از وقتی تو اومدی توی زندگیم، فهمیدم بدونِ تو هیچچیزی سرِ جاش نیست. من تمامِ این قدرت، این عمارت و این زندگی رو فقط با تو میخوام... حاضری تمامِ عمرت بانوی من باشی؟ حاضری تا ابد اسمِ من کنارِ اسمت باشه، خانمِ کلهشقِ من؟»
آلیس حس کرد قند که هیچ، تمامِ دلش ذوب شد. اشک توی چشمهای خاکستریش حلقهزد، لبخندِ فوقالعاده شادی روی لبهاش نشست. خودش رو کشید بالا، دستهاش رو دورِ گردنِ جونکوک قفل کرد و زیر گوشش زمزمه کرد:
«معلومه که حاضرم آقای کوه یخ... من خیالم راحته که فقط مالِ توام!»
جونکوک پوزخندِ بینهایت جذابی زد، آلیس رو از روی زمین بلند کرد، دورِ خودش چرخوند و لـ . ـبهاش رو پرحرارت و عاشقانه بوسـ . ـید...
جونکوک آروم آلیس رو آورد پایین، اما دستهاش رو از دورِ کمرش باز نکرد. تکیه داده بود به لبهی میز و آلیس هم توی آغوشش جا خوش کرده بود. انگشتهای کلفتِ جونکوک لابهلای موهای مشکی و بینهایت بلندِ آلیس میچرخید و آلیس هم با دکمههای پیراهنِ مشکیِ جونکوک بازی میکرد.
آلیس سرش رو آورد بالا، چشمهای خاکستریش توی نورِ ملایمِ شمعها درخشد و با همون پوزخندِ شیطونش گفت:
«خب آقای رئیس... حالا که رسماً ازم خواستگاری کردی و بله رو گرفتی، تکاورِ مافیا برنامهش برای مراسم چیه؟ نکنه میخوای یه عروسیِ مخفیانه توی همین ویلا بگیری؟»
جونکوک با اون صدای بم و خشدارش خندهی کوتاهی کرد، خم شد و بینیش رو کشید روی گونهی داغِ آلیس:
«مخفیانه؟ برای بانوی عمارتِ من؟ اصلاً... قراره کلِ شهر و کلِ عماراتهای مافیا زیرِ پات بلرزن بچه. طوری عروسی میگیرم که هیچکس توی عمرش ندیده باشه.»
آلیس ابرویی بالا انداخت، لبخندِ قشنگی زد و زیر لب گفت: «ببینیم و تعریف کنیم آقای کوه یخ!»
---
دو روز بعد، تمامِ عمارت درگیرِ تدارکاتِ بزرگترین مراسمِ سال بود.
سونا با وسواسِ تمام داشت کارِ خدمتکارها و گلآراییِ سالنهای اصلی رو مدیریت میکرد و نینا هم توی اتاقِ آلیس پلاس شده بود و کلاً از ذوق داشت بالبال میزد.
همونطور که آلیس جلوی آینهی بزرگ ایستاده بود و کت و شلوارِ مجللِ سفیدش رو چک میکرد، درِ اتاق تقتق کوتاهی خورد و هَرین وارد شد.
اینبار خبری از اون قیافهی طلبکارانه و چشمهقرههای همیشگیش نبود. هَرین پالتوش رو روی دستش گرفته بود و چمدونِ کوچیکش هم دمِ در بود.
آلیس توی آینه نگاهش کرد و دست از مرتب کردنِ یقه لباسش کشید. نینا هم اخم کرد و دست به سینه ایستاد.
هَرین چند گام آمد جلو، نگاهی به آلیس انداخت. چند ثانیه سکوت بینشون برقرار شد تا اینکه هَرین پافی کشید، سرش رو انداخت پایین و با لحنی که غرورِ شکستهشدهاش توش معلوم بود گفت:
«داشتم میرفتم... گفتم قبل از رفتنم بیام.»
آلیس چرخید سمتش، پاهاش رو یکم فاصله داد و با ارامشِ کامل زل زد توی چشمهاش: «مسافرتی؟»
هَرین پوزخندِ کمرنگی زد: «برمیگردم ایتالیا. فهمیدم اینجا دیگه جایی برای من نیست... راستش اومدم بگم... جونکوک هیچ وقت برای هیچ زنی اینطوری نگاه نکرده بود. ازت خوشم نمیاد آلیس، اما... مبارکت باشه. تو واقعاً تونستی کلهشقتر از خودش باشی.»
آلیس پوزخندِ جذابش پررنگ شد، چونهاش رو داد بالا و گفت: «سفر سلامت هَرین... مرسی که بالاخره حقیقت رو دیدی.»
هَرین سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون. نینا نفسی از سرِ آسودگی کشید و رو به آلیس گفت: «باورم نمیشه... بالاخره شرش کم شد!»
---
شب، قبل از روزِ بزرگِ عروسی، آلیس توی بالکنِ اتاقش ایستاده بود و به ستارهها نگاه میکرد. نسیمِ خنکِ شب موهای بلندش رو نوازش میکرد.
یکدفعه گرمای آشنایی از پشت پیچید دورِ تنش. جونکوک آمد، بازوهای عضلانیش رو دورِ کمرِ آلیس حلقه کرد و چونهاش رو گذاشت روی شانهی آلیس.
«فردا شب این موقع... دیگه رسماً خانمِ من شدی آلیس.»
آلیس سرش رو چرخوند، زل زد به خطِ فکِ محکمِ جونکوک و با لحنِ روان و پراز حسش گفت:
«من خیلی وقته مالِ توام جونکوک... فقط فردا قراره همهی دنیا اینو امضا کنن.»
جونکوک لبخندِ عمیق و کمنظیرش روی لـبهاش نشست، خم شد و لبهای آلیس رو غرقِ در بوسـ. های داغ و آروم کرد؛ بوسـ. های که بوی فردا، بوی آغازِ یک زندگیِ مشترک و پراز قدرت رو میداد...
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap
- ۱.۱k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط