عشق رمانتیک من
عشق رمانتیک من
❤😎پارت ۶۰
که در اتاق با لگد باز شد و هیکل مردونه جونگ هون نمایان شد با قدم های بلند اومد سمتمون و و پسره رو با فاخ داد (یه مشت زد تو گونش و بقیه اش با بادیگاردا)
بعد اومد سمتم و
جونگ هون: حالت خوبه؟ (نگران) ببخشید که تنهات گذاشتم
هینا: لطفا از من فاصله بگیرید
جونگ هون: چی نه منظوری نداشتم
هینا: فقط بسه همتون برید گمشید
جونگ هون: ولی باید باهام بیای (جدی)
هینا: من برمی گردم بار
آروم از رو تخت بلند شدم و یقه لباسم که پاره شده بود و گرفتم تو دستم و داشتم میرفتم که دستمو کشید و تو یه حرکت بلندم کرد و گذاشت رو شونش
هینا: هوی مرتیکه عوضی داری چه غلطی میکنی
جونگ هون: گفتم باید بیای یعنی بیای
هینا: (جیغ)
جونگ هون: هیس ساکت بچه
بادیگارد: رئیس با جسدش چی کار کنیم؟
هینا: چ...چی؟
جونگ هون: ببرید ی جا گم و گورش کنید فقط
و سوار ماشین شدیم نشستیم رو صندلی و پاهامو باز کردم و هینا رو گذاشتم روش
هینا: میتونم بشینم رو صندلی آقا
جونگ هون: اینجا بهتره
ویو هینا
تصمیم گرفتم دیگه چیزی نگم فقط کمربندی که بسته بود یکم اذیتم میکرد داشتم جامو درست میکردم که...
جونگ هون: چی کار میکنی بچه؟
هینا: هیچی فقط..
جونگ هون: فقط چی؟ خوشت اومده ازش؟و نگاهشو داد به پایین
هینا: نه فقط یکم اذیتم میکنه
که یهو دستشو برد سمت پاهام و کمی جا به جام کرد
جونگ هون: الان خوبه؟
نگاهشو ازم دزدید که چونشو گرفتم و
جونگ هون: (خنده) چقد سرخ شدی
هینا: خواهشا قبل دست زدن بهم بگو خودم انجام میدم
دستاشو دورم پیچید و فشردم تو بغلش و لب زد
جونگ هون: باشه (جدی)
(ذهن هینا: (خنده🤭) ی بار جدیه ی بار خوبه دیوونه اس)
که بالاخره رسیدیم هرچند استرس داشتم که قراره چه بلایی سرم بیاد ولی سعی میکردم خودمو زیاد نگران نشون ندم
بادیگارد در و باز کرد و پیاده شدیم دستمو گرفت و گفت
جونگ هون: بهتره باهام راه بیای و کاری نکنی که مجبورت کنم بچه
(عمارت جونگ هون با عمارت برادرش کنار هم بود و فقط تو اون محوطه دو عمارت ساخته بودن)
قبل اینکه وارد عمارت بشیم به سرم زد که یهو دستشو ول کردم و با تموم قدرت دویدم سمت عمارت بغلی پشت سرمو نگاه کردم که ۳ تا از بادیگارد ها دنبالم بودن ولی اون همینجوری نگام میکرد سریع دستمو رو زنگ متوارم فشار میدادم که مردی در و باز کرد رفتم داخل و در و پشت سرم بستم آروم چشمام رو به سمت صورتش بالا آوردم و...
هینا: تو...تو
جونگ هی: خوش اومدی
خواستم برگردم که
جونگ هی: اگه برگردی جونگ هون می گیرتت و به بدترین شکل تمبیهت میکنه به خاطر فرارت اون رو تو حساسه و تورو مثل جواهر میبینه و حتی اگه خودت به خودت آسیب بزنی اذیتت میکنه ولی اگه بمونی ازتون به خوبی پذیرایی میکنم
هینا: دلیل این کارات چیه؟
جونگ هی: تا فردا معلوم میشه (نیشخند)
هینا: درد بگیری (زیرلب)
جونگ هی: شنیدما
رفتم سمت پله ها و
هینا: منم جوری گفتم ک بشنوی قورباغه و رفتم بالا
جونگ هی: درست شبیه هم دیگه ان اشتباه نگیرمشون سلوات (خنده)
(برگشت به توی بار)
❤😎پارت ۶۰
که در اتاق با لگد باز شد و هیکل مردونه جونگ هون نمایان شد با قدم های بلند اومد سمتمون و و پسره رو با فاخ داد (یه مشت زد تو گونش و بقیه اش با بادیگاردا)
بعد اومد سمتم و
جونگ هون: حالت خوبه؟ (نگران) ببخشید که تنهات گذاشتم
هینا: لطفا از من فاصله بگیرید
جونگ هون: چی نه منظوری نداشتم
هینا: فقط بسه همتون برید گمشید
جونگ هون: ولی باید باهام بیای (جدی)
هینا: من برمی گردم بار
آروم از رو تخت بلند شدم و یقه لباسم که پاره شده بود و گرفتم تو دستم و داشتم میرفتم که دستمو کشید و تو یه حرکت بلندم کرد و گذاشت رو شونش
هینا: هوی مرتیکه عوضی داری چه غلطی میکنی
جونگ هون: گفتم باید بیای یعنی بیای
هینا: (جیغ)
جونگ هون: هیس ساکت بچه
بادیگارد: رئیس با جسدش چی کار کنیم؟
هینا: چ...چی؟
جونگ هون: ببرید ی جا گم و گورش کنید فقط
و سوار ماشین شدیم نشستیم رو صندلی و پاهامو باز کردم و هینا رو گذاشتم روش
هینا: میتونم بشینم رو صندلی آقا
جونگ هون: اینجا بهتره
ویو هینا
تصمیم گرفتم دیگه چیزی نگم فقط کمربندی که بسته بود یکم اذیتم میکرد داشتم جامو درست میکردم که...
جونگ هون: چی کار میکنی بچه؟
هینا: هیچی فقط..
جونگ هون: فقط چی؟ خوشت اومده ازش؟و نگاهشو داد به پایین
هینا: نه فقط یکم اذیتم میکنه
که یهو دستشو برد سمت پاهام و کمی جا به جام کرد
جونگ هون: الان خوبه؟
نگاهشو ازم دزدید که چونشو گرفتم و
جونگ هون: (خنده) چقد سرخ شدی
هینا: خواهشا قبل دست زدن بهم بگو خودم انجام میدم
دستاشو دورم پیچید و فشردم تو بغلش و لب زد
جونگ هون: باشه (جدی)
(ذهن هینا: (خنده🤭) ی بار جدیه ی بار خوبه دیوونه اس)
که بالاخره رسیدیم هرچند استرس داشتم که قراره چه بلایی سرم بیاد ولی سعی میکردم خودمو زیاد نگران نشون ندم
بادیگارد در و باز کرد و پیاده شدیم دستمو گرفت و گفت
جونگ هون: بهتره باهام راه بیای و کاری نکنی که مجبورت کنم بچه
(عمارت جونگ هون با عمارت برادرش کنار هم بود و فقط تو اون محوطه دو عمارت ساخته بودن)
قبل اینکه وارد عمارت بشیم به سرم زد که یهو دستشو ول کردم و با تموم قدرت دویدم سمت عمارت بغلی پشت سرمو نگاه کردم که ۳ تا از بادیگارد ها دنبالم بودن ولی اون همینجوری نگام میکرد سریع دستمو رو زنگ متوارم فشار میدادم که مردی در و باز کرد رفتم داخل و در و پشت سرم بستم آروم چشمام رو به سمت صورتش بالا آوردم و...
هینا: تو...تو
جونگ هی: خوش اومدی
خواستم برگردم که
جونگ هی: اگه برگردی جونگ هون می گیرتت و به بدترین شکل تمبیهت میکنه به خاطر فرارت اون رو تو حساسه و تورو مثل جواهر میبینه و حتی اگه خودت به خودت آسیب بزنی اذیتت میکنه ولی اگه بمونی ازتون به خوبی پذیرایی میکنم
هینا: دلیل این کارات چیه؟
جونگ هی: تا فردا معلوم میشه (نیشخند)
هینا: درد بگیری (زیرلب)
جونگ هی: شنیدما
رفتم سمت پله ها و
هینا: منم جوری گفتم ک بشنوی قورباغه و رفتم بالا
جونگ هی: درست شبیه هم دیگه ان اشتباه نگیرمشون سلوات (خنده)
(برگشت به توی بار)
- ۵.۸k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط