پارت ۹
پارت ۹
#پشت غرورت
ساعت ۱۱:۵۷ شب بود.
اما جلوی یه ساختمان قدیمی ایستاده بود.
گوشی توی دستش میلرزید.
آدرس دقیقاً همینجا بود.
اما چیزی عجیب بود...
لیام هم اونجا بود.
اما با عصبانیت گفت:
«تو چرا اومدی اینجا؟»
اما جواب داد:
«همون سؤالی که باید از خودت بپرسی.»
لیام چند لحظه بهش خیره شد.
«گفتم نیای.»
«ولی اومدم.»
لیام نفس عمیقی کشید.
«اِما، تو نمیدونی وارد چه چیزی شدی.»
اما جلو رفت.
«پس بهم بگو.»
لیام سکوت کرد.
ناگهان صدای باز شدن در ساختمان اومد.
هر دو برگشتن.
در نیمهباز بود.
اما آروم گفت:
«کسی اینجاست؟»
هیچ جوابی نیومد.
لیام جلوی اما قرار گرفت.
«پشت سر من بمون.»
وارد ساختمان شدن.
راهرو تاریک بود.
چند قدم جلو رفتن تا اینکه صدای افتادن چیزی از طبقه بالا اومد.
اما ترسید.
«لیام...»
لیام با اشاره گفت ساکت باش.
آروم از پلهها بالا رفتن.
طبقه دوم خالی بود.
فقط یه صندلی وسط اتاق قرار داشت.
روی صندلی...
یه پاکت سفید بود.
اسم اِما روی پاکت نوشته شده بود.
اما با تعجب برداشتش.
لیام گفت:
«بازش نکن.»
اما برگشت سمتش.
«چرا؟»
لیام جواب نداد.
اما پاکت رو باز کرد.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکس لیام...
کنار همون دختر ناپدیدشده.
اما پشت عکس نوشته شده بود:
«حالا ازش بپرس چرا اون شب اونجا بود.»
اما به لیام نگاه کرد.
«اون شب کجا بودی؟»
لیام ساکت موند.
«لیام... جواب بده.»
لیام بالاخره گفت:
«من اون شب اونجا بودم.»
اما با ناباوری گفت:
«پس چرا بهم دروغ گفتی؟»
لیام نگاهش کرد.
«چون اگه حقیقت رو میگفتم، تو هم وارد این ماجرا میشدی.»
اما گفت:
«ولی الان شدم.»
لیام چیزی نگفت.
ناگهان چراغهای ساختمان روشن شدن.
صدای قفل شدن درِ ورودی از پایین اومد.
اما برگشت.
«در قفل شد...»
لیام سریع سمت پلهها رفت.
اما صدای یه نفر از بلندگوهای ساختمان پخش شد:
«بالاخره هر دوتون اینجایید.»
اما به لیام نگاه کرد.
صدا ادامه داد:
«لیام، فکر کردی میتونی گذشتهات رو برای همیشه پنهان کنی؟»
لیام برای اولین بار واقعاً عصبانی شد.
«خودتو نشون بده.»
صدای خندهای اومد.
بعد گفت:
«اِما... از لیام بپرس چرا اون دختر ناپدید شد.»
اما با شوک به لیام نگاه کرد.
«لیام...»
اما قبل از اینکه جواب بده...
تمام چراغها خاموش شدن.
و در تاریکی، صدای نزدیک شدن قدمها شنیده شد.
#پشت غرورت
ساعت ۱۱:۵۷ شب بود.
اما جلوی یه ساختمان قدیمی ایستاده بود.
گوشی توی دستش میلرزید.
آدرس دقیقاً همینجا بود.
اما چیزی عجیب بود...
لیام هم اونجا بود.
اما با عصبانیت گفت:
«تو چرا اومدی اینجا؟»
اما جواب داد:
«همون سؤالی که باید از خودت بپرسی.»
لیام چند لحظه بهش خیره شد.
«گفتم نیای.»
«ولی اومدم.»
لیام نفس عمیقی کشید.
«اِما، تو نمیدونی وارد چه چیزی شدی.»
اما جلو رفت.
«پس بهم بگو.»
لیام سکوت کرد.
ناگهان صدای باز شدن در ساختمان اومد.
هر دو برگشتن.
در نیمهباز بود.
اما آروم گفت:
«کسی اینجاست؟»
هیچ جوابی نیومد.
لیام جلوی اما قرار گرفت.
«پشت سر من بمون.»
وارد ساختمان شدن.
راهرو تاریک بود.
چند قدم جلو رفتن تا اینکه صدای افتادن چیزی از طبقه بالا اومد.
اما ترسید.
«لیام...»
لیام با اشاره گفت ساکت باش.
آروم از پلهها بالا رفتن.
طبقه دوم خالی بود.
فقط یه صندلی وسط اتاق قرار داشت.
روی صندلی...
یه پاکت سفید بود.
اسم اِما روی پاکت نوشته شده بود.
اما با تعجب برداشتش.
لیام گفت:
«بازش نکن.»
اما برگشت سمتش.
«چرا؟»
لیام جواب نداد.
اما پاکت رو باز کرد.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکس لیام...
کنار همون دختر ناپدیدشده.
اما پشت عکس نوشته شده بود:
«حالا ازش بپرس چرا اون شب اونجا بود.»
اما به لیام نگاه کرد.
«اون شب کجا بودی؟»
لیام ساکت موند.
«لیام... جواب بده.»
لیام بالاخره گفت:
«من اون شب اونجا بودم.»
اما با ناباوری گفت:
«پس چرا بهم دروغ گفتی؟»
لیام نگاهش کرد.
«چون اگه حقیقت رو میگفتم، تو هم وارد این ماجرا میشدی.»
اما گفت:
«ولی الان شدم.»
لیام چیزی نگفت.
ناگهان چراغهای ساختمان روشن شدن.
صدای قفل شدن درِ ورودی از پایین اومد.
اما برگشت.
«در قفل شد...»
لیام سریع سمت پلهها رفت.
اما صدای یه نفر از بلندگوهای ساختمان پخش شد:
«بالاخره هر دوتون اینجایید.»
اما به لیام نگاه کرد.
صدا ادامه داد:
«لیام، فکر کردی میتونی گذشتهات رو برای همیشه پنهان کنی؟»
لیام برای اولین بار واقعاً عصبانی شد.
«خودتو نشون بده.»
صدای خندهای اومد.
بعد گفت:
«اِما... از لیام بپرس چرا اون دختر ناپدید شد.»
اما با شوک به لیام نگاه کرد.
«لیام...»
اما قبل از اینکه جواب بده...
تمام چراغها خاموش شدن.
و در تاریکی، صدای نزدیک شدن قدمها شنیده شد.
- ۱۰۹
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط