part47
part47
.
.
چند ساعت آینده همشون مشغول شنا کردن بودن و چندباری کریس کمر بومو گرفت تا به بوم حرکتای جدید یاد بده که باعث شد یونجون خیلی خیلی اتفاقییی توپ آبی رو که تو سبد کنار بخش کودکان بودو تو صورت کریس پرت کنه ولی خوشبختانه لبخند محو بوم از چشمش مخفی موند.
الان سوبین و کای رفته بودم تا بدنشونو بشورن و دوش بگیرن و کریسم داشت کاراشو تموم میکرد و یونجون لبه استخر نشسته بود، پاهاشو اویزون کرده بود و به اب میزد بون بعد دراوردن عینک و دماغ گیرش رفت سمت راست یون نشست و نثل اون پسر دستاشو کنارش تکیه داد.
+امروز بهت خوش گذشت؟
یونجون همونطور که با پاهاش به آب میزد جواب داد
_اره فکر کنم.. چند سالی بود نیومده بودم
_چیزی از خاطراتت یادت اومد؟
یون در حالی که به چشمای بوم خیره شده بود گفت
+نمیدونم مربوطه یا نه ولی.. اره!
_خب؟
+خب.. یه چیزی بگم؟ چند وقته یه خوابایی میبینم.. دیشب خواب دو نفرو دیدم.. دوتا پسر که یکیشون خودم بودم.. شب بود و یه جایی مثل پارک لباسامونو دراوردیم و تو استخر رفتیم، مسابقه گذاشتیم و... من بردم! برام سوال بود که اون پسرو میشناختم؟
یونجون بدون اینکه احساسی تو چشماش معلوم باشه با یه اخم بین ابروهاش به بوم گوش میداد.. چقدر این داستان آشنا بود..
_اون پسر.. منظورم اینه اون پسرو دوست داشتی؟ یعنی.. همون کسی بود که میگی ممکنه باهاش بوده باشی؟
+نمیدونم هیونگ.. من واقعا هیچی نمیدونم فقط همین یه بار نبود نمیدونم این خوابا صرفا رویان یا خاطراتم.. ولی یه چیزو میدونم، هر وقت از این خوابا بیدار میشم چشام خیسه چرا باید گریه کنم؟ یعنی آخرش بد بوده؟ من.. راستش میترسم از آخرش هیونگ! اگه چیزی که تو گفتی راست باشه چی؟ اگه همه چیز گل و بلبل نبوده باشه چی؟
یونجون دستشو بلند کرد و روی سر بوم گذاشت و اروم نوازشش کرد این برای خودشم جدید بود.. اینکه داره با یکی اینجوری رفتار میکنه ولی هرچی بود نمیخواست بوم حس تنهایی کنه.. میخواست مراقبش باشه!
_حتی اگه گل و بلبلم نباشه اشکالی نداره بچه! کدوم زندگی ای همش گل و بلبله؟
بوم از این حرکت یونجون لبخندی زد و سرشو تکون داد و متقابلا دستشو روی سر یون کشید، یونجون پوزخندی زد
_الان تقلید میکنی؟
+البته هیونگ!
هردو خنده ای کردن، چشمای یون به ساعد دست بوم افتاد.. زخم.. دست بومو توی دستش گرفت تا دقیق ببینه و درشته.. اینا جای زخم بودن.. بوم با دیدن چشم های گرد شده یونجون روی دستش دستشو عقب کشید
_این.. اینا چین؟ چرا دستات زخمن؟ اونم اینجوری؟
بوم دستشو روی رد زخماش که حالا چیزی جز چندتا رد محو ازشون باقی نمونده بود کشید
+اینا.. از وقتی به هوش اومدم بودن، آجوما میگه مال تصادفن!
_چرا باید به خاطر یه تصادف اونجوری بشه؟ احمقی؟
بوم به یونجون که با جدیت و صدای نسبتا بلند این حرفا رو میزد خیره شد
(چرا بازم اینجوری کرد؟ همین الان داشت میخندید.. چرا باید زخمای فاکی من اینجوری عصبیش کنه؟)
یونجون هنوزم منتظر یه جواب قانع کننده بود که اون زخوای لعنتی که دقیقا شبیه کاری بود که بومگیو با خودش کرده بود بودن رو توجیه کنه.. چرا همه جا یه نشونی ازش هست؟ نکنه اینم مثل بومگیو خودشو زخمی میکرده؟ نمیتونست افکارشو کنترل کنه که با صدای سوبین به خودش اومد
×یه حموم خالی شد یکیتون بیاد!
.
.
خب قشنگا یچیزو بگم برای بهتر متوجه شدن فیک بهتره حتما فصل اولشو خونده باشید اگه نخودید بگید براتون میفرستم
.
.
چند ساعت آینده همشون مشغول شنا کردن بودن و چندباری کریس کمر بومو گرفت تا به بوم حرکتای جدید یاد بده که باعث شد یونجون خیلی خیلی اتفاقییی توپ آبی رو که تو سبد کنار بخش کودکان بودو تو صورت کریس پرت کنه ولی خوشبختانه لبخند محو بوم از چشمش مخفی موند.
الان سوبین و کای رفته بودم تا بدنشونو بشورن و دوش بگیرن و کریسم داشت کاراشو تموم میکرد و یونجون لبه استخر نشسته بود، پاهاشو اویزون کرده بود و به اب میزد بون بعد دراوردن عینک و دماغ گیرش رفت سمت راست یون نشست و نثل اون پسر دستاشو کنارش تکیه داد.
+امروز بهت خوش گذشت؟
یونجون همونطور که با پاهاش به آب میزد جواب داد
_اره فکر کنم.. چند سالی بود نیومده بودم
_چیزی از خاطراتت یادت اومد؟
یون در حالی که به چشمای بوم خیره شده بود گفت
+نمیدونم مربوطه یا نه ولی.. اره!
_خب؟
+خب.. یه چیزی بگم؟ چند وقته یه خوابایی میبینم.. دیشب خواب دو نفرو دیدم.. دوتا پسر که یکیشون خودم بودم.. شب بود و یه جایی مثل پارک لباسامونو دراوردیم و تو استخر رفتیم، مسابقه گذاشتیم و... من بردم! برام سوال بود که اون پسرو میشناختم؟
یونجون بدون اینکه احساسی تو چشماش معلوم باشه با یه اخم بین ابروهاش به بوم گوش میداد.. چقدر این داستان آشنا بود..
_اون پسر.. منظورم اینه اون پسرو دوست داشتی؟ یعنی.. همون کسی بود که میگی ممکنه باهاش بوده باشی؟
+نمیدونم هیونگ.. من واقعا هیچی نمیدونم فقط همین یه بار نبود نمیدونم این خوابا صرفا رویان یا خاطراتم.. ولی یه چیزو میدونم، هر وقت از این خوابا بیدار میشم چشام خیسه چرا باید گریه کنم؟ یعنی آخرش بد بوده؟ من.. راستش میترسم از آخرش هیونگ! اگه چیزی که تو گفتی راست باشه چی؟ اگه همه چیز گل و بلبل نبوده باشه چی؟
یونجون دستشو بلند کرد و روی سر بوم گذاشت و اروم نوازشش کرد این برای خودشم جدید بود.. اینکه داره با یکی اینجوری رفتار میکنه ولی هرچی بود نمیخواست بوم حس تنهایی کنه.. میخواست مراقبش باشه!
_حتی اگه گل و بلبلم نباشه اشکالی نداره بچه! کدوم زندگی ای همش گل و بلبله؟
بوم از این حرکت یونجون لبخندی زد و سرشو تکون داد و متقابلا دستشو روی سر یون کشید، یونجون پوزخندی زد
_الان تقلید میکنی؟
+البته هیونگ!
هردو خنده ای کردن، چشمای یون به ساعد دست بوم افتاد.. زخم.. دست بومو توی دستش گرفت تا دقیق ببینه و درشته.. اینا جای زخم بودن.. بوم با دیدن چشم های گرد شده یونجون روی دستش دستشو عقب کشید
_این.. اینا چین؟ چرا دستات زخمن؟ اونم اینجوری؟
بوم دستشو روی رد زخماش که حالا چیزی جز چندتا رد محو ازشون باقی نمونده بود کشید
+اینا.. از وقتی به هوش اومدم بودن، آجوما میگه مال تصادفن!
_چرا باید به خاطر یه تصادف اونجوری بشه؟ احمقی؟
بوم به یونجون که با جدیت و صدای نسبتا بلند این حرفا رو میزد خیره شد
(چرا بازم اینجوری کرد؟ همین الان داشت میخندید.. چرا باید زخمای فاکی من اینجوری عصبیش کنه؟)
یونجون هنوزم منتظر یه جواب قانع کننده بود که اون زخوای لعنتی که دقیقا شبیه کاری بود که بومگیو با خودش کرده بود بودن رو توجیه کنه.. چرا همه جا یه نشونی ازش هست؟ نکنه اینم مثل بومگیو خودشو زخمی میکرده؟ نمیتونست افکارشو کنترل کنه که با صدای سوبین به خودش اومد
×یه حموم خالی شد یکیتون بیاد!
.
.
خب قشنگا یچیزو بگم برای بهتر متوجه شدن فیک بهتره حتما فصل اولشو خونده باشید اگه نخودید بگید براتون میفرستم
- ۲۱
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط