{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه ی داستان هیکاری

ادامه ی داستان هیکاری
قسمت۴

نظر بدین لطفاً
اگه میشه در مورد شخصیت ها احساس و نظرتون رو بگید!

ــــ . ـــــ. ---------
هیکاری
---

«آه، صبح شده!

امروز با باد سردی که از لای درز پنجره زوزه‌کشان به داخل می‌آمد، از خواب پریدم. هرچند اینجا هنوز هم برام تاریک و دلگیر به نظر می‌رسه! انگار یه سایه سنگین روی همه چیز افتاده.

تشکم رو با بی‌حوصلگی جمع کردم و در یخچال رو باز کردم. واییی، چقدر تابستون اینجا سرده! یه قوطی پنیر نصفه‌نیمه رو برداشتم، ولی حال و حوصله صبحانه خوردن رو ندارم. به نظرم یه کم برم بیرون، شاید یه چیزی پیدا کنم که حالمو بهتر کنه.

لباس‌هام رو از جعبه‌های خاکی بیرون می‌کشم و با یه تکون کوچیک، گرد و غبار روشون رو می‌گیرم. یه پیراهن مشکی کهنه رو تنم می‌کنم و کوله پشتی‌ام رو برمی‌دارم و از خونه می‌زنم بیرون.

توی خیابان‌های خاکستری و پر از هیاهو قدم می‌زنم. نگاهم به مغازه‌های پر زرق و برق می‌افته، ولی هیچ‌کدوم برام جالب نیستن. همه چی مصنوعی و بی‌روحه.

همین‌طور که بی‌هدف از کنار مغازه‌ها می‌گذشتم، چشمم به یه عتیقه‌فروشی نسبتاً بزرگ می‌افته که پر از وسایل عجیب و غریب بود. ویترینش پر بود از چیزایی که انگار از یه دنیای دیگه اومده بودن: ساعت‌های قدیمی، آینه‌های شکسته، عروسک‌های چینی رنگ و رو رفته، و جعبه‌های موسیقی که انگار یه راز قدیمی رو توی خودشون پنهون کرده بودن. یه حس کنجکاوی غریب منو به سمت خودش می‌کشونه.


چطوره؟
دیدگاه ها (۲)

آخی

Part:33. #ریاست.عشق+حواسم پرت ش...

باد شکن پارت ۷شخصی در را کوبید و وارد شد. _سلام رئیس جوان من...

مدیر: تهیونگ، آخرین باری که برای رانندگی بیرون رفتی کی بود؟ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط