{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:²⁴

ا/ت: بعدش چی شد؟ تو چیکار کردی؟
تهیونگ دستش رو آورد جلو و گونه‌م رو خیلی آروم لمس کرد. شستش رو روی پوستم کشید.
تهیونگ: من فقط نگات کردم. تو همون‌طور که خیس خالی بودی، چشمات پر از اشک شده بود. فکر کنم ترسیده بودی از اینکه اینو بلند گفتی.
ا/ت: آره… الانم که یادم میاد همین حس رو دارم. قلبم داره تند میزنه.
تهیونگ: ولی لازم نبود بترسی. چون منم همون‌جا دستت رو گرفتم و کشیدمت سمت خودم. بهت گفتم “من خیلی وقته منتظرم خودت اینو بگی.”
یه نفس عمیق کشیدم. حس عجیبی بود. مثل این بود که دارم یه فیلم تماشا می‌کنم ولی خودم بازیگرشم.
ا/ت: تهیونگ… اون شب… ما همدیگه رو بغل کردیم؟
تهیونگ: آره. خیلی محکم. انقدر محکم که دیگه سرمای بارون رو حس نمی‌کردیم.
بی‌اختیار چشمام پر از اشک شد. ولی این بار گریه نکردم. فقط نگاهش کردم. چقدر این آدم برام صبور بوده. چقدر همه‌چیز رو توی دلش نگه داشته بود بدون اینکه خسته بشه.
خم شدم جلو و دستم رو گذاشتم روی شونه‌ش.
ا/ت: مرسی که یادته. مرسی که همه‌شو برام نگه داشتی.
تهیونگ سرش رو جلو آورد و پیشونیش رو گذاشت روی پیشونیم. نفس‌های گرمش می‌خورد به صورتم.
تهیونگ: من هیچ‌وقت این چیزا رو فراموش نمی‌کنم ا/ت. هیچ‌وقت.
توی همون فاصله کم، به چشم‌هاش نگاه کردم. حالا دیگه غریبه نبود.
دیگه فقط یه هم‌آپارتمانی مهربون یا یه ستاره معروف نبود. اون تهیونگِ من بود. همونی که سه سال پیش هم بهش گفته بودم دوستش دارم.
ا/ت: من دوباره دارم عاشقت میشم… یعنی، حس می‌کنم هیچ‌وقت واقعاً از یادم نرفتی و فراموشت نکردم فقط یه جایی ته دلم قایم شده بودی.
تهیونگ هیچی نگفت. فقط خیلی آروم لب‌هاش رو گذاشت روی لب‌هام. این بار بوسه‌ش عمیق‌تر بود، انگار داشت تمام اون سه سال تنهایی و دوری رو توی همین یه بار جبران می‌کرد. دستش پشت گردنم بود و منو به خودش نزدیک‌تر می‌کرد. منم دستام رو دور شونه‌هاش محکم کردم و همراهیش کردم.
وقتی بالاخره بعد از یه مدت طولانی ازم جدا شد، نفس‌نفس می‌زد. پیشونیش هنوز به پیشونیم چسبیده بود.
تهیونگ: این دفعه دیگه نمی‌ذارم گم بشی.
ا/ت: منم دیگه جایی نمیرم.
دیدگاه ها (۰)

...

...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط