{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:²⁵
نفس‌های تهیونگ درست روی پوستم بود. وقتی ازم جدا شد، نرفت عقب؛ همون‌جا موند، جوری که نوک بینی‌ش به بینی‌م کشیده می‌شد. چشم‌های هر دومون خمار بود و اتاق تو سکوت مطلق غرق شده بود، جوری که فقط صدای تپش قلب‌های خودمون رو می‌شنیدیم.دست تهیونگ که تا الان پشت گردنم بود، آروم سر خورد پایین و روی کمرم نشست. فشار دستش کم بود ولی گرمای بدنش از روی لباسم هم حس می‌شد.
تهیونگ: (با صدای بم و خش‌دار) می‌دونی چقدر دلم برای این لحظه تنگ شده بود؟
چیزی نگفتم، فقط سرم رو تکون دادم. حس می‌کردم اگه حرف بزنم، این جو سحرآمیز می‌شکنه. دستم رو آوردم بالا و انگشتام رو لای موهای لخت و نرمش کشیدم. تهیونگ چشماش رو بست و یه نفس عمیق کشید، انگار داشت بوی منو به حافظه‌ش می‌سپرد.
تهیونگ: ا/ت… مطمئنی؟ نمی‌خوام عجله کنی.
به چشماش نگاه کردم. توی اون تاریک-روشن پذیرایی، چشماش مثل دو تا تیله مشکی می‌درخشید. هیچ شکی نداشتم. تمام اون سه سالی که یادم نمی‌اومد، انگار سلول‌های بدنم تشنه همین نزدیکی بودن.
ا/ت: مطمئنم تهیونگ. بیشتر از هر چیزی که تو زندگیم یادمه، به این مطمئنم.
تهیونگ لبخند محوی زد؛ از اون لبخندهایی که فقط مخصوص خودش بود. دستش رو از روی کمرم برداشت و خیلی آروم صورتم رو قاب گرفت. شستش رو روی لب پایینم کشید و دوباره منو به سمت خودش کشید. این بار بوسه‌ش دیگه اون احتیاط قبلی رو نداشت. داغ بود، طولانی و پر از نیاز.حس می‌کردم تمام بدنم داره مور‌مور میشه. تهیونگ بلند شد و در حالی که هنوز دستش دور کمرم بود، منو هم با خودش بلند کرد. جوری بهم چسبیده بودیم که هیچ هوایی از بینمون رد نمی‌شد.
تهیونگ: بریم تو اتاق؟
فقط سرم رو به نشونه تایید تکون دادم. دستش رو توی دستم قفل کرد و منو به سمت اتاق خواب برد. وقتی وارد شدیم، فقط نور ضعیف چراغ‌های توی خیابان از پشت پرده نازک اتاق می‌افتاد روی تخت.تهیونگ چرخید سمتم و منو بین خودش و در اتاق گیر انداخت. دستاش رو دو طرف سرم روی در گذاشت و خیره شد به چشمام. نفس‌هاش تند شده بود.
تهیونگ: هیچ ایده‌ای نداری که چقدر زیبایی… مخصوصاً وقتی اینجوری نگام می‌کنی.
خم شد و شروع کرد به بوسیدن گردنم. لب‌های گرمش هر جا که می‌نشست، انگار یه جرقه آتیش روشن می‌کرد.شونه‌هام از هیجان بالا و پایین می‌رفت. دستام رو دور کمرش حلقه کردم و پیرهنش رو توی مشتم فشار دادم.
آروم زیر گوشم زمزمه کرد:
تهیونگ: دیگه هیچ‌کس و هیچ‌چیزی نمی‌تونه تو رو از من بگیره. امشب فقط مال منی…
(اسمات میخواید؟)
ادامه کامنت
دیدگاه ها (۱)

...

...

chapter 2p30تهیونگ، که دیگه نتونسته بود خودش رو کنترل کنه، ب...

هیونلیکس/چشمان تو پارت۲

chapter 2p27تهیونگ کنار ا.ت روی تخت نشست. ا.ت هنوز زانوهاش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط