𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝒯𝒽𝑒 𝒮𝑒𝒶 𝒜𝓃𝒹 𝒯𝒽𝑒 𝓀𝒾𝓃𝑔𝒹𝑜𝓂
𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝒯𝒽𝑒 𝒮𝑒𝒶 𝒜𝓃𝒹 𝒯𝒽𝑒 𝓀𝒾𝓃𝑔𝒹𝑜𝓂
𝒫𝒶𝓇𝓉 : ¹
امواج دریا زیر نور خورشید میدرخشید و آب سرد، بیرحمانه اطرافشان میچرخید و هر لحظه آنها را بیشتر به اعماق دریا میکشاند. تهیونگ با تمام توانش شنا میکرد ؛ نفسهایش دیگر به شماره افتاده بود اما هنوز حاضر نبود دست از جستوجو بکشد تا اینکه میان تاریکی اعماق اقیانوس ، بالاخره او را دید. بدنش بیحرکت میان آب شناور بود و آرام به اعماق دریا میرفت .
_ جونگکوک...
صدای وحشت زده اش در آب گم شد و حباب ها چند لحظه جلوی دیدش را گرفتند . با عجله خودش را به او رساند و بازوهایش را دور بدن بیجانش حلقه کرد. موهای خیس جونگکوک روی صورتش ریخته بود و چشمانش بسته بودند.
تهیونگ با وحشت صورتش را میان دستهایش گرفت.
— نه... نه، لطفاً...
با وحشت با خودش زمزمه کرد و جونگکوک را محکمتر در آغوش گرفت انگار اگر کمی بیشتر نگهش دارد، میتواند او را از مرگ پس بگیرد. دیدش در آب تار بود و چشمانش قرمز شده بود ، با دستانی ارزان موهای جونگکوکش را از روی صورتش کنار زد و لحظه ای کوتاه فقط به چهره بی جانش خیره شد و آرام لبهایش را روی لبهای جونگکوک گذاشت. آخرین بوسه...آخرین چیزی که میتوانست به عشقش بدهد. چند ثانیه بعد....خودش هم دیگر نتوانست دوام بیاورد و نفس هایش تمام شد . بدن جونگکوک را محکم تر در آغوش گرفت و آرام چشمانش بسته شدند ؛ و دو جسمِ بیجان، در آغوش یکدیگر، میان تاریکی بیپایان دریا در سکوت فرو رفتند
..........
چند ماه قبل...
صدای موجها آرام و یکنواخت به ساحل میخورد. تهیونگ اسبش را کمی دورتر از ساحل متوقف کرد و از روی آن پایین آمد . باد ملایمی از سمت دریا میوزید و از میان موهای تیره اش عبور میکرد . هوای کنار دریا آرامتر از قصر بود؛ دور از صدای وزیرها، قوانین سلطنتی و حرفهایی که این روزها بیشتر از همیشه خستهاش میکردند. آرام چند قدم روی شنها برداشت اما ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد ؛ حرکتی کوتاه روی سطح آب. چشمهایش را ریز کرد و به دریا خیره شد. متوجه چیزی... یا کسی شد که درست پشت صخرههایی نزدیک ساحل پنهان شده بود. با احتیاط جلو رفت و لب ساحل ایستاد ، جایی که موج های آرام ساحل تقریبا چکمه هایش را لمس میکردند
— کسی اونجاست؟
هیچ جوابی نیامد ، فقط صدای موجها ؛ یک قدم دیگر برداشت و همان لحظه، سر موجودی از آب بیرون آمد. تهیونگ خشکش زد. چشمهای درشت و براقی از میان موهای خیس مشکی به او خیره شده بودند. چند ثانیه هیچکدام تکان نخوردند. تهیونگ با ناباوری به موجود روبهرویش نگاه کرد ، پسری جوان...با پوستی روشن و چهرهای ظریف که تا نیمه در آب پنهان شده بود اما چیزی که نگاه تهیونگ را میخکوب کرده بود، پایینتر از آب بود ، یک دم ماهی....بزرگ و درخشان که از بالای آب مشخص بود .
_ یه.... پری دریایی... ؟!
صدایش در از ناباوری بود . جونگکوک با شنیدن صدای او وحشتزده شد ، چشمهایش گردتر شدند و فوراً عقب رفت و تهیونگ هم ناخودآگاه یک قدم جلو آمد ، انگار میخواست او را بگیرد تا فرار نکند .
— صبر کن!
اما جونگکوک دیگر منتظر نماند و با یک حرکت خودش را به آب سپرد و در میان موجها ناپدید شد. تهیونگ قدمی دیگر به جلو برداشت و حالا چکمه های چرمی و گران قیمتش تقریبا آب را لمس میکردند . به جایی که پری دریایی لحظهای قبل آنجا بود خیره ماند ، انگار هنوز باورش نمیشد چه چیزی دیده است ؛ افسانههایی که از کودکی دربارهی موجودات دریا شنیده بود، همیشه فقط افسانه بودند ، حداقل...تا امروز
....ادامه دارد
( نکته : پایان فیک غمگین نیست اون بخش اول مربوط به وسط های داستانه نه آخرش )
𝒫𝒶𝓇𝓉 : ¹
امواج دریا زیر نور خورشید میدرخشید و آب سرد، بیرحمانه اطرافشان میچرخید و هر لحظه آنها را بیشتر به اعماق دریا میکشاند. تهیونگ با تمام توانش شنا میکرد ؛ نفسهایش دیگر به شماره افتاده بود اما هنوز حاضر نبود دست از جستوجو بکشد تا اینکه میان تاریکی اعماق اقیانوس ، بالاخره او را دید. بدنش بیحرکت میان آب شناور بود و آرام به اعماق دریا میرفت .
_ جونگکوک...
صدای وحشت زده اش در آب گم شد و حباب ها چند لحظه جلوی دیدش را گرفتند . با عجله خودش را به او رساند و بازوهایش را دور بدن بیجانش حلقه کرد. موهای خیس جونگکوک روی صورتش ریخته بود و چشمانش بسته بودند.
تهیونگ با وحشت صورتش را میان دستهایش گرفت.
— نه... نه، لطفاً...
با وحشت با خودش زمزمه کرد و جونگکوک را محکمتر در آغوش گرفت انگار اگر کمی بیشتر نگهش دارد، میتواند او را از مرگ پس بگیرد. دیدش در آب تار بود و چشمانش قرمز شده بود ، با دستانی ارزان موهای جونگکوکش را از روی صورتش کنار زد و لحظه ای کوتاه فقط به چهره بی جانش خیره شد و آرام لبهایش را روی لبهای جونگکوک گذاشت. آخرین بوسه...آخرین چیزی که میتوانست به عشقش بدهد. چند ثانیه بعد....خودش هم دیگر نتوانست دوام بیاورد و نفس هایش تمام شد . بدن جونگکوک را محکم تر در آغوش گرفت و آرام چشمانش بسته شدند ؛ و دو جسمِ بیجان، در آغوش یکدیگر، میان تاریکی بیپایان دریا در سکوت فرو رفتند
..........
چند ماه قبل...
صدای موجها آرام و یکنواخت به ساحل میخورد. تهیونگ اسبش را کمی دورتر از ساحل متوقف کرد و از روی آن پایین آمد . باد ملایمی از سمت دریا میوزید و از میان موهای تیره اش عبور میکرد . هوای کنار دریا آرامتر از قصر بود؛ دور از صدای وزیرها، قوانین سلطنتی و حرفهایی که این روزها بیشتر از همیشه خستهاش میکردند. آرام چند قدم روی شنها برداشت اما ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد ؛ حرکتی کوتاه روی سطح آب. چشمهایش را ریز کرد و به دریا خیره شد. متوجه چیزی... یا کسی شد که درست پشت صخرههایی نزدیک ساحل پنهان شده بود. با احتیاط جلو رفت و لب ساحل ایستاد ، جایی که موج های آرام ساحل تقریبا چکمه هایش را لمس میکردند
— کسی اونجاست؟
هیچ جوابی نیامد ، فقط صدای موجها ؛ یک قدم دیگر برداشت و همان لحظه، سر موجودی از آب بیرون آمد. تهیونگ خشکش زد. چشمهای درشت و براقی از میان موهای خیس مشکی به او خیره شده بودند. چند ثانیه هیچکدام تکان نخوردند. تهیونگ با ناباوری به موجود روبهرویش نگاه کرد ، پسری جوان...با پوستی روشن و چهرهای ظریف که تا نیمه در آب پنهان شده بود اما چیزی که نگاه تهیونگ را میخکوب کرده بود، پایینتر از آب بود ، یک دم ماهی....بزرگ و درخشان که از بالای آب مشخص بود .
_ یه.... پری دریایی... ؟!
صدایش در از ناباوری بود . جونگکوک با شنیدن صدای او وحشتزده شد ، چشمهایش گردتر شدند و فوراً عقب رفت و تهیونگ هم ناخودآگاه یک قدم جلو آمد ، انگار میخواست او را بگیرد تا فرار نکند .
— صبر کن!
اما جونگکوک دیگر منتظر نماند و با یک حرکت خودش را به آب سپرد و در میان موجها ناپدید شد. تهیونگ قدمی دیگر به جلو برداشت و حالا چکمه های چرمی و گران قیمتش تقریبا آب را لمس میکردند . به جایی که پری دریایی لحظهای قبل آنجا بود خیره ماند ، انگار هنوز باورش نمیشد چه چیزی دیده است ؛ افسانههایی که از کودکی دربارهی موجودات دریا شنیده بود، همیشه فقط افسانه بودند ، حداقل...تا امروز
....ادامه دارد
( نکته : پایان فیک غمگین نیست اون بخش اول مربوط به وسط های داستانه نه آخرش )
- ۱۲۸
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط