「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 116
✦.................................
نیکی ابرویش را بالا انداخت و کنارش ایستاد.
_ بریم؟
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد بعد دستش را به سمت نیکی دراز کرد
نیکی اول به دستش نگاه کرد، بعد به صورتش... لبخند کوچکی گوشهی لبش نشست و دستش را داخل دست جونگکوک گذاشت
+ بریم.
انگشتهای جونگکوک آرام دور دستش نشست، هیچکدام حرف دیگری نزدند. جونگکوک در را باز کرد و هر دو از ویلا بیرون رفتند.
ـ [ چند دقیقه بعد | ساحل🌊 ]
صدای موجها آرامتر از همیشه به گوش میرسید... باد خنک شب از سمت دریا میآمد و موهای نیکی را آرام تکان میداد.
چراغهای دور ساحل روی آب افتاده بودند و نورهای آبی و سفید قایقهایی که کمی دورتر حرکت میکردند، روی سطح سیاه دریا کش میآمدند.
نیکی و جونگکوک کنار هم قدم میزدند؛ دست در دست، هیچکدام چیزی نمیگفت اما سکوت بینشان اصلاً شبیه سکوت نبود. نیکی هر چند قدم یکبار نگاهش به دست هایشان میافتاد و هر بار قلبش کمی محکمتر میزد.
دست جونگکوک گرم بود و محکم اما نه آنقدر که دستش را اذیت کن، و نیکی نمیفهمید چرا همین چیز ساده، برایش اینقدر مهم شده بود.
جونگکوک هم نگاهش به روبهرو بود، اما حواسش بیشتر از آنکه به مسیر باشد، به قدمهای نیکی کنار خودش بود، هر بار باد شدیدتر میشد ناخودآگاه دستش را کمی محکمتر میگرفت.
نه خودش چیزی میگفت نه نیکی فقط قدم میزدند، تا اینکه کمی جلوتر میزی را دیدند که درست کنار ساحل چیده شده بود؛ یک میز دو نفره با رومیزی مشکی و شمعهای کوچکی که نورشان در باد میلرزید.
روی میز چند ظرف غذای مختلف قرار داشت؛ غذاهای دریایی، استیک، سالادهای ظریف و چند بشقاب کوچک که حتی ظاهرشان هم نشان میداد ارزان نیستند
نیکی با تعجب ایستاد.
+ اینو از قبل آماده کرده بودی؟
جونگکوک دستش را رها کرد و صندلی را برایش عقب کشید
_ بشین.
نیکی نشست و نگاهش را دور تا دور میز چرخاند
+ جونگکوک...
_ جان؟
چند لحظه هر دو ساکت ماندند، شمعهای روی میز تکان میخوردند و نورشان روی صورت نیکی میافتاد.. آن طرفتر، موجها آرام به ساحل میرسیدند و عقب میرفتند. آسمان صاف بود و چند ستاره میان تاریکی دیده میشدند.
نیکی آرام سرش را چرخاند، چشمهایش برای چند لحظه روی دریا ماند.
+ همهچی خیلی زیباست...
چشمهای جونگکوک چند لحظه روی چشم های نیکی ماند
_ به زیبایی تو نمیرسه، توله دزد.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 116
✦.................................
نیکی ابرویش را بالا انداخت و کنارش ایستاد.
_ بریم؟
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد بعد دستش را به سمت نیکی دراز کرد
نیکی اول به دستش نگاه کرد، بعد به صورتش... لبخند کوچکی گوشهی لبش نشست و دستش را داخل دست جونگکوک گذاشت
+ بریم.
انگشتهای جونگکوک آرام دور دستش نشست، هیچکدام حرف دیگری نزدند. جونگکوک در را باز کرد و هر دو از ویلا بیرون رفتند.
ـ [ چند دقیقه بعد | ساحل🌊 ]
صدای موجها آرامتر از همیشه به گوش میرسید... باد خنک شب از سمت دریا میآمد و موهای نیکی را آرام تکان میداد.
چراغهای دور ساحل روی آب افتاده بودند و نورهای آبی و سفید قایقهایی که کمی دورتر حرکت میکردند، روی سطح سیاه دریا کش میآمدند.
نیکی و جونگکوک کنار هم قدم میزدند؛ دست در دست، هیچکدام چیزی نمیگفت اما سکوت بینشان اصلاً شبیه سکوت نبود. نیکی هر چند قدم یکبار نگاهش به دست هایشان میافتاد و هر بار قلبش کمی محکمتر میزد.
دست جونگکوک گرم بود و محکم اما نه آنقدر که دستش را اذیت کن، و نیکی نمیفهمید چرا همین چیز ساده، برایش اینقدر مهم شده بود.
جونگکوک هم نگاهش به روبهرو بود، اما حواسش بیشتر از آنکه به مسیر باشد، به قدمهای نیکی کنار خودش بود، هر بار باد شدیدتر میشد ناخودآگاه دستش را کمی محکمتر میگرفت.
نه خودش چیزی میگفت نه نیکی فقط قدم میزدند، تا اینکه کمی جلوتر میزی را دیدند که درست کنار ساحل چیده شده بود؛ یک میز دو نفره با رومیزی مشکی و شمعهای کوچکی که نورشان در باد میلرزید.
روی میز چند ظرف غذای مختلف قرار داشت؛ غذاهای دریایی، استیک، سالادهای ظریف و چند بشقاب کوچک که حتی ظاهرشان هم نشان میداد ارزان نیستند
نیکی با تعجب ایستاد.
+ اینو از قبل آماده کرده بودی؟
جونگکوک دستش را رها کرد و صندلی را برایش عقب کشید
_ بشین.
نیکی نشست و نگاهش را دور تا دور میز چرخاند
+ جونگکوک...
_ جان؟
چند لحظه هر دو ساکت ماندند، شمعهای روی میز تکان میخوردند و نورشان روی صورت نیکی میافتاد.. آن طرفتر، موجها آرام به ساحل میرسیدند و عقب میرفتند. آسمان صاف بود و چند ستاره میان تاریکی دیده میشدند.
نیکی آرام سرش را چرخاند، چشمهایش برای چند لحظه روی دریا ماند.
+ همهچی خیلی زیباست...
چشمهای جونگکوک چند لحظه روی چشم های نیکی ماند
_ به زیبایی تو نمیرسه، توله دزد.
- ۲.۰k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط