{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی لب به سخن میگشود حس میکردم او خود من است

وقتی لب به سخن می‌گشود حس میکردم او خود من است..
حرف هایش را و همه چیز را به خوبی درک میکردم و این آخر مرا خواهد کشت..
او خسته بود اما امید هم داشت و با تمام خستگی و درماندگی هایش به من هم امید میداد..
هردو ما منتظر بودیم برای یک روز خوب به قول خودش که می‌گفت: همه چیز یک روز درست میشود و هردو ما به امید آن روز زنده مانده بودیم..


«من نوشت»

«ر.کاف»
دیدگاه ها (۰)

به وقت لاک زنی تو مدرسه 😂

دبیر همش میگفت بوی لاک میاد..😂😔

_تَوَهُم صداهای بلند...

هی چشامو میبندم بخوابم دلم "بارون اومد و یادم داد..." میخونه...

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

تک پارتی از هان (عشق در نوع سایه) درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط