{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روز تکراری

روز تکراری

مثل همیشه لباس های مشکیمو نگاه کردم یکی از لباس ها را برداشتم و پوشیدم به سمت محل کارم رفتم (دفتر کارآگاهی نودا مایکلسون) واقعا پرونده ی جدید میخواستم ولی همشون قدیمی بودن وقتی انجامشون دادم از شرکت رفتم بیرون هوا ابری بود کمی در پارک قدم زدم کم کم قطره های بارون به زمین می‌ریخت من که فکر میکردم فقط چند قطره است و قراره بند بیاد با خیال راحت به راهم ادامه دادم ولی بارون رگباری صورت گرفت من مثل موش خیس شده بودم دوباره یاد روز مرگ تمام خانوادم افتادم و گریم گرفت اون روزم بارون خیلی شدیدی میومد با فکر کردن بهش حالم بد شد قلبم تند میزد حالم اصلا خوب نبود قلبم درد میکرد داشتم از خیابون رد میشدم که.... یک ماشین بهم برخورد کرد!!!! اولش دردم گرفت بعدش احساس آرامش کردم و بعد فقط دو چیز را می‌توانستم حس کنم تاریکی و آرامش.........
دیدگاه ها (۱)

قتل تاریک

اصیل ها

دلم میخواد داخل این یک سال جدید برم توی اتاقم در را قفل کنم ...

میگن چرا اعتماد به نفس نداری وقتی خودشون اعتماد به نفستو خور...

قول عشق.. "ویو ا/ت"یک روز دعوای دیگه چرا من؟ چرا من باید انق...

فیک نامجون پارت نهم (میکاپ آرتیست)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط