@JanJiyar
@JanJiyar
مست اگر باشی در آغوشت خدایی می کنم
خاک را سرشار عرش کبریایی می کنم
دل به دریا میزنم در موجِ مویت هرچه باد!
بادبان روسریّ ات را هوایی می کنم
باد بود این که دل من را چنان کاهی ربود
عاشقی با چشم های کهربایی می کنم
در بساطم گرچه چیزی نیست اما عشق هست
من تو را مهمان یک فنجان چایی می کنم
هرچه غم سویم اشاره می کند من را ببین
در کنارم چون تویی بی اعتنایی می کنم
می نویسم با زبانم بر کف پایت غزل
چون پلنگی خون چشان آهوستایی می کنم
شادمانه روی ابر بالشم پر می کشم
مثل یک گنجشک احساسِ رهایی می کنم
شب گذشت و رفتی از پیشِ من اما باز هم
آرزوی این که در خوابم بیایی
مست اگر باشی در آغوشت خدایی می کنم
خاک را سرشار عرش کبریایی می کنم
دل به دریا میزنم در موجِ مویت هرچه باد!
بادبان روسریّ ات را هوایی می کنم
باد بود این که دل من را چنان کاهی ربود
عاشقی با چشم های کهربایی می کنم
در بساطم گرچه چیزی نیست اما عشق هست
من تو را مهمان یک فنجان چایی می کنم
هرچه غم سویم اشاره می کند من را ببین
در کنارم چون تویی بی اعتنایی می کنم
می نویسم با زبانم بر کف پایت غزل
چون پلنگی خون چشان آهوستایی می کنم
شادمانه روی ابر بالشم پر می کشم
مثل یک گنجشک احساسِ رهایی می کنم
شب گذشت و رفتی از پیشِ من اما باز هم
آرزوی این که در خوابم بیایی
- ۲.۱k
- ۰۴ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط