{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

✨ پارت ۹ ✨

چنگی به موهاش زد و به سمته سرویس بهداشتی اتاق دوید و درو قفل کرد توی آینه به خودش نگاه میکرد تولی نکشید که دیدش تار شد و سیل از اشک روی گون هاش جاری شد سیر آب رو باز کرد تا کسی صداش رو نشنوه ... همیش دعا میکرد که بتونه قوی بمونه و بار این غم رو تحمل کنه
اشک هاش رو پاک کرد و بعد از آرایشی ساده و عوض کردن لباسش
و از اتاق خارج شد که بلافاصله لونا که از بقیه دختر‌ با اون صمیم تر بود رو دید‌
لونا : یااا دو ساعت کجا رفتی ..بیا بریم پایین همه جمعن
دختر تک خندید ای کرد ... و به سالن ویلا رفت که همه اونجا نشسته و بودن ... جونگکوک با دیدن همسرش دستش رو بالا آورد و اشاره کرد که بره پیشش
جونگکوک : بیا عشقم پیشم بشین
......
بعد از خوردن ناهار و کلی بازی شوخی خندیدن میشه گفت اون دختر‌ همه غم و قصه هاش رو فراموش کرده بود
لونا پیشنهاد داد که دوخترا تنها صحبت و درد دل کنن و آقایون هم تصمیم گرفت چُرت بزنن تنها کسی که غر می زد هوسوک بود که باید دخترش سویون رو نگه می‌داشت ... وارد یکی از اتاق ها شدن توی اون جمع با همه تقریباً صمیمی بود تنها کسی که بعضی وقتا ها میانش باهاش شکراب میشد سومی همسر هوسوک بود .... همه دورهم نشسته بود و لونا کلی خوراکی و تنقلات آورد و روی میز گذاشت
لونا زود تر از بقیه وارد جمع پسرا شده بود چون خیلی وقت از ازدواجش با جین میگذشت و این موضوع باعث شده بود برای همه مثل یک خواهر بزرگتر باشه ... یونجی خطاب به یونها که مثل همیشه اروم گوشه ای نشسته بود گفت
یونجی : یونها عزیزم حالت تهوع هم داری
یونها خیلی خجالتی بود و از وقتی فهمیده بود جیمین باردار بودنش رو همه جا جار زده بیشتر خجالت می کشید به همین خاطر زمزمه وار گفت
یونها : اره.. یه کوچولو
یونجی با ذوق نزدیکش شد
یونجی : واییی چه حسی داری یونها
با شنیدن حرف یونجی دختر‌ک توی فکر فرو رفت و با خودش گفت
/ راست میگه یعنی واقعا چه حسی داره چقدر میتونه خوب باشه که به موجود زنده توی شکمت رشد کنه چقدر خوب میشه اگه میتونستم مادر بشم من هیچ وقت این حس به این زیبایی رو تجربه نمیکنم/
با صدای زدن های مداوم یونجی افکارش را پس زد
یونجی : ا،ت ...دخترا کجایی
دختر که تازه به خودش اومد بود با لکنت گفت
ا،ت : ها..ها..چیزی گفتی
یونجی : وای یعنی دو ساعت دارم با دیوار حرف میزنم
همینطور با تعجب نگاهش میکرد که یونجی ادامه داد
یونجی : چرا تو باغ نیست دختر چیزی شده ؟
لونا دستش روی شونه دختر گذاشت و گفت
لونا : راست میگه ا،ت .. این اواخر همش تو فکری مشکی پیش اومده ؟
بازم هم با لکنت گفت
ا،ت : ن..نه...نه
دیدگاه ها (۲)

✨ پارت ۱۰ ✨یونجی‌ : لونا راست میگه این اواخر خیلی تو فکری نک...

✨ ادامه پارت ۱۰✨از سرویس بهداشتی بیرون اومد و جونگکوک درحالی...

✨ پارت 8 ✨یونجی : ا،ت خانم..حالا دریا از ما مهم‌تر شده دختر ...

✨ پارت 7 ✨جونگکوک : عاشق این شر بازی و خرص خوردنتم ... باشه ...

چند پارتی ریندو.Part6(last)هردو نفس نفس میزدن و بعد ریندو لب...

part 2ا/ت طوری گفت که فقط ا/د بشنوه در حالی که ا/د وسایل هاش...

وارث تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط