پارت۹۷
پارت۹۷
به سمت مخالف همدیگه دوییدیم.و اونام دنبالمون اومدن،وقتی از هم جدا شون کردیم،دیدم نیزه و تیراندازا هم دارن از دور میزنن.دوباره از زیرش سر خوردم رفتم پشتش و سریع شمشیرمو حالت نیزه دستم گرفتم و به محض اینه چرخید سمتم پرت کردم وسط چشمش.دوباره غرش کرد و گاز ابی داد.
داد زدم:یچیزی بزنید زودتر بمیره دیگه!
چندتا تیر و یه نیزه بهش پرت شد.نیزه جلوی پام افتاد.برداشتمش و خودم به پشتش زدم و ازش رفتم بالا.شمشیرمو گرفتم و سعی کرد از چشمش بکشم بیرون.محکم گرفت بودش.
_ول نمیکنی؟باشه،خودت خواستی!
شمشیرو تو چشمش چرخوندم که دوباره غرش خیلی بلندی کرد.و بعد از چندثانیه بلاخره افتاد رو زمین.از روش پریدم پایین و شمشیر و نیزه رو دراوردم.شمشیرمو تکوندم تا اسلایما ازش بریزه.
_هی!میخوای بیام کمکت؟(داد)
نه خودم میتونم!(داد)
_یه راست وسط چشمش!(داد)
داشت بهش حمله میکرد،دهنش باز بود تا بخوردش،که شمشیرشو محکم فرو کرد تو چشمش.ولی با حرکت های اون پرت شد سمتم.بعد که گرفتمش،نیزه رو برداشتم و رفتم جلو و دوباره تو چشمش زدم:بمیر دیگه ایکبیری،بمییییر!(داد)
داشت همینجوری نامنظم حرکت میکرد.یکم طول کشید تا بمیره.سگ جون لعنتی.
تازه متوجه شدم اون دستم که باهاش چاقو زدم و روش اسلایم ریخت داره میسوزه.
تند تند تکون میدادم که باد بخوره و نسوزه:میسوزه میسوخه میساخه میسازه میوسوزیهههههه!موسوزهههه!(صدای بلند)
اون پسره اومد طرفم:هی هی،زودباش باید بریم داخل تا درمانش کنن.رفتیم داخل قصر و یه نفر رو صدا زد و اونم با جعبه کمکای اولیه اومد،یکم پماد سوختگی زد و گفت تا یه ساعت پاک نشه.منم که داشتم میسوختم فقط فوتش میکردم که نسوزه،سر تکون دادم.
+پیامم بهت رسید پس.
_اره.به هیون و هان هم نامه دادی؟
+اره دادم.حالت خوبه بعد از اون شب؟
_بهترم،کنار اومدم،فوتتتتتتتت!
+گشنه ای چیزی بیارم بخوری؟
_بسیااااار.فوتتتتتتتتت.
+باشه بیا.
رفتیم اتاقش:بمون همینجا الان میرم یچیزی میارم.
_فوووووتتتت!
رفت و با نون و یه سیب و اب برگشت.
سیبه رو برداشتم و گاز زدم.
به سمت مخالف همدیگه دوییدیم.و اونام دنبالمون اومدن،وقتی از هم جدا شون کردیم،دیدم نیزه و تیراندازا هم دارن از دور میزنن.دوباره از زیرش سر خوردم رفتم پشتش و سریع شمشیرمو حالت نیزه دستم گرفتم و به محض اینه چرخید سمتم پرت کردم وسط چشمش.دوباره غرش کرد و گاز ابی داد.
داد زدم:یچیزی بزنید زودتر بمیره دیگه!
چندتا تیر و یه نیزه بهش پرت شد.نیزه جلوی پام افتاد.برداشتمش و خودم به پشتش زدم و ازش رفتم بالا.شمشیرمو گرفتم و سعی کرد از چشمش بکشم بیرون.محکم گرفت بودش.
_ول نمیکنی؟باشه،خودت خواستی!
شمشیرو تو چشمش چرخوندم که دوباره غرش خیلی بلندی کرد.و بعد از چندثانیه بلاخره افتاد رو زمین.از روش پریدم پایین و شمشیر و نیزه رو دراوردم.شمشیرمو تکوندم تا اسلایما ازش بریزه.
_هی!میخوای بیام کمکت؟(داد)
نه خودم میتونم!(داد)
_یه راست وسط چشمش!(داد)
داشت بهش حمله میکرد،دهنش باز بود تا بخوردش،که شمشیرشو محکم فرو کرد تو چشمش.ولی با حرکت های اون پرت شد سمتم.بعد که گرفتمش،نیزه رو برداشتم و رفتم جلو و دوباره تو چشمش زدم:بمیر دیگه ایکبیری،بمییییر!(داد)
داشت همینجوری نامنظم حرکت میکرد.یکم طول کشید تا بمیره.سگ جون لعنتی.
تازه متوجه شدم اون دستم که باهاش چاقو زدم و روش اسلایم ریخت داره میسوزه.
تند تند تکون میدادم که باد بخوره و نسوزه:میسوزه میسوخه میساخه میسازه میوسوزیهههههه!موسوزهههه!(صدای بلند)
اون پسره اومد طرفم:هی هی،زودباش باید بریم داخل تا درمانش کنن.رفتیم داخل قصر و یه نفر رو صدا زد و اونم با جعبه کمکای اولیه اومد،یکم پماد سوختگی زد و گفت تا یه ساعت پاک نشه.منم که داشتم میسوختم فقط فوتش میکردم که نسوزه،سر تکون دادم.
+پیامم بهت رسید پس.
_اره.به هیون و هان هم نامه دادی؟
+اره دادم.حالت خوبه بعد از اون شب؟
_بهترم،کنار اومدم،فوتتتتتتتت!
+گشنه ای چیزی بیارم بخوری؟
_بسیااااار.فوتتتتتتتتت.
+باشه بیا.
رفتیم اتاقش:بمون همینجا الان میرم یچیزی میارم.
_فوووووتتتت!
رفت و با نون و یه سیب و اب برگشت.
سیبه رو برداشتم و گاز زدم.
- ۵۲
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط