{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۹۵

پارت۹۵

شب همون روز
قلمرو میلی
کوک:یعنی چی اصن برا چی باید تنها بفرستیش بره؟!اصلا فکر جونشو هم کردی؟(عصبی)
تهیونگ:بس کن دیگه کوک،هروقت بحث ات میشه انقد سروصدا راه میندازی الکی.بچه که نیست نیاز به مراقبت داشته باشه.حالا خوبه کوچیک هم بودیم اون میومد نجاتت میداد مثلا.از پس خودش برمیاد.(جدی)
کوک:تو خفه شو که هر بلایی سر ات اومده از بیخیالی شماها بوده!(داد)
یونگی که ساکت به میزش تکیه داده بود جلو اومد و با یه دست یقه کوک رو تو مشتش گرفت.چشماش شبیه چشمای یه هیولا بود.یه ادم وحشتناک،یه قاتل...
یونگی:تو که هربار انقد جنجال راه انداختی چه کمکی تونستی بهش بکنی هان؟(سرد و ترسناک)
کوک:توی سیب زمینی که همینطوری میزاری بره خودشو غرق خطر کنه حق نداری در این مورد نظر بدی!(عصبی)
یونگی:اگه خیلی نگرانشی،بشین براش دعا کن چیزیش نشه.چون من اجازه نمیدم دنبالش بری.(ترسناک)
کوک:بدبخت ترسو!میترسی نیروهاتو از دست بدی؟میترسی مثل قبلا چندتا بچه بگن میلی بی‌عرضس؟اره؟(پوزخند)
یونگی:فکر عشق و عاشقی رو از سرت بیرون کن.کسی که عاشق یکی دیگس به تصمیمش احترام میذاره.من هیچ احترامی توی رفتارت نمیبینم.شک ندارم که ات بیشتر از برادر بزرگتر بهت نگاه نمیکنه.دفعه دیگه هم چنین حرفی زدی،جات سینه قبرستونه.(ترسناک)
تهیونگ رفت جلو که جداشون کنه قبل از اینکه کوک خفه شه.
جیمین خیلی غیرمنتظره،زد زیر خنده و رو دلش خم شد.همشون شده بودن یه علامت سوال بزرگ که بهش خیره بودن.
تهیونگ:چی انقد خنده داره؟!اینکه کوک داشت خفه میشد؟(شاکی)
جیمین به سختی سعی کردن خندشو مهار کنه و بعد از چند ثانیه گفت:داریم درمورد ات حرف میزنیم.اون کسیه که وقتی سه سال پیش تو طوفان گم شد،زنده موند و برگشت،یه روز دو روز هم نه؛سه سال!حتی اگه مثل ما محدودیت های انسانی داشته باشه بازم قویتر از اونه که نتونه از خودش محافظت کنه.تمام این دعواها و جوش زدنای تو الکی و بیهودست کوک.به جای این کارا،الان نباید به فکر یه اسب دیگه برای ات باشیم؟بچه اسب نداشت مال منو قرض کرد!(خنده)
کوک:توعم مثل بقیه بیخیالی.هیچکدوم از شماها براش مهم نیست چه بلایی سرش میاد.(عصبی)
جیمین:پنبه عاشقی رو از گوشت در بیار کوک.تا وقتی که نتونی بهش اعتماد کنی عشق که سهله،حتی نگاهتم نمیکنه.(لبخند مرموز)
کوک با جیمین دست به یقه شد:تو...توی عوضی!نکنه چیزی میدونی؟!(داد)
تهیونگ اومد و جداشون کرد.جیمین بعد از درست کردن یقه لباسش با گفتن«فعلا»از دفتر یونگی خارج شد.
دیدگاه ها (۱)

پارت۹۶روز بعدقلمرو رینجراز دور سرصدا میومد و معلوم بود حسابی...

پارت۹۴داشت لباس مخصوص جنگ میپوشید.اینبار درو هم قفل کرده بود...

پارت۹۴ات فکر کرد:این بده.اصن از وخامت اوضاع که بگذریم،چراا ا...

☆سناریو ☆موضوع : وقتی عضو هشتمی و شیرموز های جونگکوک و خوردی...

پارت ۹که یهو تهیونگ بدو بدو به سمته اتاقی که ات توش بود رفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط