پارت 1
پارت 1
پادشاهی اژدهانمايان
یه روز برفی بود. البته الان یه هفته هست که داره برف میاد. پس فک کنم بشه : یه هفته ی برفی بود.
هفته ای که دارم میگم امروز روز شیشمش هست. بلارز امروز تقریبا مثل همیشه ساعت ۱۱ و ۴۳ دقیقه ی صبح، توی کلبه ی کوچیک چوبیش بیدار میشه. الان نیم ساعته که روی تختش نشسته و به زمین خیره شده تا ویندوزش بالا بیاد.
بلاخره بلند میشه و یه کش و قوسی به کمرش میده. بعدش یه خمیازه ی بلند و میره سمت سینک دستشویی ای که گوشه ی خونش هست و یه آینه بالاش نصب شده. دستاش و دو طرف سینک میذاره و تکیه میده. سرش رو به پایین و خیره به سینک هست. بعدش سرش و بالا میاره و با اون چشمای مشکی خمار و خستش به تصویرش توی آینه زل میزنه.
اشتباه نکنین. چشم هاش قهوه ای تیره یا سوخته نیس. چشماش مشکی رنگ با رگه هایی از خاکستری هست. حالا من به بهونه ی همین نکته ی ریز می خوام یه چیزی بهتون بگم.
پنج روز قبل از اینکه بلارز به دنیا بیاد چون پدرش فرمانده ی ارتش پادشاهی انسان ها بود برای یه ماموریت دو روزه ی مهم به پایتخت رفت؛ ولی برای به دنیا اومدن بلارز به موقع می رسید. به خاطر همین مادر بلارز، کاترین ( Catrine ) قبول کرد سیریوس ( Sirius ) بره. ولی روز زایمان به کاترین خبر دادن که شوهرش در راه محافظت از فرمانروا، توسط دشمنان ایشون کشته شده. کاترین که شوکه میشه روی بدنش اثر میذاره و حدود ۱۲ ساعت زودتر از زمان تخمین زده شده بلارز رو به دنیا میاره و متاسفانه کاترین فوت میکنه؛ ولی اون موقع دوست صمیمی کاترین، نارسیس ( Narcissus ) کنارش بود تا توی زایمان کمکش کنه و آرومش کنه.
به خاطر همین سرپرستی بلارز و به نارسیس که یکی از پرستار های پرورشگاه بوده، میدن و اینجوری نارسیس از بلارز مراقبت میکنه تا بلارز ۲۰ سالش میشه و خودش توی خونه ای که بالای تپه ها بود و قبلا مادر و پدرش در اون زندگی می کردن زندگی میکنه. تا الان که ۲۴ سالشه ولی بلارز هنوز به نارسیس سر میزنه و ازش مراقبت میکنه.
راستی اسم بلارز رو هم خود نارسیس انتخاب کرد. اسمش مخفف شده ای از رز سیاه ( black rose ) هست که شد بلارز ( blarose ). این اسم و به خاطر رنگ چشماش و فوت شدن پدر و مادرش براش انتخاب کرده بود.
پادشاهی اژدهانمايان
یه روز برفی بود. البته الان یه هفته هست که داره برف میاد. پس فک کنم بشه : یه هفته ی برفی بود.
هفته ای که دارم میگم امروز روز شیشمش هست. بلارز امروز تقریبا مثل همیشه ساعت ۱۱ و ۴۳ دقیقه ی صبح، توی کلبه ی کوچیک چوبیش بیدار میشه. الان نیم ساعته که روی تختش نشسته و به زمین خیره شده تا ویندوزش بالا بیاد.
بلاخره بلند میشه و یه کش و قوسی به کمرش میده. بعدش یه خمیازه ی بلند و میره سمت سینک دستشویی ای که گوشه ی خونش هست و یه آینه بالاش نصب شده. دستاش و دو طرف سینک میذاره و تکیه میده. سرش رو به پایین و خیره به سینک هست. بعدش سرش و بالا میاره و با اون چشمای مشکی خمار و خستش به تصویرش توی آینه زل میزنه.
اشتباه نکنین. چشم هاش قهوه ای تیره یا سوخته نیس. چشماش مشکی رنگ با رگه هایی از خاکستری هست. حالا من به بهونه ی همین نکته ی ریز می خوام یه چیزی بهتون بگم.
پنج روز قبل از اینکه بلارز به دنیا بیاد چون پدرش فرمانده ی ارتش پادشاهی انسان ها بود برای یه ماموریت دو روزه ی مهم به پایتخت رفت؛ ولی برای به دنیا اومدن بلارز به موقع می رسید. به خاطر همین مادر بلارز، کاترین ( Catrine ) قبول کرد سیریوس ( Sirius ) بره. ولی روز زایمان به کاترین خبر دادن که شوهرش در راه محافظت از فرمانروا، توسط دشمنان ایشون کشته شده. کاترین که شوکه میشه روی بدنش اثر میذاره و حدود ۱۲ ساعت زودتر از زمان تخمین زده شده بلارز رو به دنیا میاره و متاسفانه کاترین فوت میکنه؛ ولی اون موقع دوست صمیمی کاترین، نارسیس ( Narcissus ) کنارش بود تا توی زایمان کمکش کنه و آرومش کنه.
به خاطر همین سرپرستی بلارز و به نارسیس که یکی از پرستار های پرورشگاه بوده، میدن و اینجوری نارسیس از بلارز مراقبت میکنه تا بلارز ۲۰ سالش میشه و خودش توی خونه ای که بالای تپه ها بود و قبلا مادر و پدرش در اون زندگی می کردن زندگی میکنه. تا الان که ۲۴ سالشه ولی بلارز هنوز به نارسیس سر میزنه و ازش مراقبت میکنه.
راستی اسم بلارز رو هم خود نارسیس انتخاب کرد. اسمش مخفف شده ای از رز سیاه ( black rose ) هست که شد بلارز ( blarose ). این اسم و به خاطر رنگ چشماش و فوت شدن پدر و مادرش براش انتخاب کرده بود.
- ۱۰۵
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط