{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[کاری نکردی ولی اون باور نمیکنه ۳ ]

خیلی عصبانی گفت :

- مگه بهت نگفتم حق نداری با مامانم اینطوری رفتار کنی؟؟؟
و..ولی مگه من چیکار ...  دوباره بهم سیلی زد !
  ولی اخه چرا ؟

-دهنتو ببند ، تا چند روز هم اصلا نمیخوام باهات
چشم تو چشم بشم .
تو فقط خدمتکار منی ، میفهمی ؟ خد..مت..کاار !

یه قطره کوچیک از چشمم سر خورد ، ازت متنفرم جئون جونگ کوک ، متنفر !!!

همین که رفت بیرون ، اشک خودشون رو رها کردن ،
دستم رو چند دقیقه زیر آب گرفتم و اومدم بیرون .

روی تختم دراز کشیدم و با گریه خابیدم ..‌.




وای ، ساعت چنده؟  خوبه خون دستم خشک شده
ولی سرم خیلی درد میکنه ،

رفتم پایین که یه قرص سردرد بخورم ،
خب مثل اینکه شیشه هارو جمع کرده !

قرص رو که خوردم ، میخواستم برم اتاقم که
حس کردم .... وای .. نه الان وقتش نیست !

چرا امروز فقط با گریه و عصبانیت و خون گرفتار شدم !؟
سریع رفتم اتاقم و کارام رو انجام دادم و بعدش
رو تختم دراز کشیدم ،
هی ، صبر کن جونگ‌کوک کجاس ؟اصلا ندیدمش !
شاید تو اتاقشه .

اصلا چرا باید بهش فکر کنم ؟ بجاش میتونم بخوابم ،

چند ساعت دوباره خوابیدم ، وای خیلی گشنمه
هیچی نخوردم بهتره برم یه چیزی درست کنم ،


رفتم به طرف آشپزخونه و مشغول درست کردن
غذا شدم ، گذاشتمش روی گاز ،
بعدش ظرف های اضافه رو شستم ، به غذا نگاه کردم ،
فکر کنم یه نیم ساعت بعد اماده بشه !

روی کاناپه نشستم و مشغول تماشا شدم .‌..
²⁰

⁴⁵

¹ : ¹⁵
این..این چه بوییه؟ وای غذا !!!
دوییدم سمت آشپزخونه و زیر گاز رو خاموش کردم ،

سریع قابلمه رو بدون دستمال برداشتم و پرت کردم سمت ظرف‌شویی ،

داغی ظرف به دستم خورد و باعث شد که جیغ
بکشم ...
- باز داری چه غلطی میکنی؟؟؟؟ ...
دیدگاه ها (۰)

[کاری نکردی ولی اون باور نمیکنه ۲ ]

[کاری نکردی ولی اون باور نمیکنه ۱ ]

P5

[برادر ناتنی]Part-۱۱بعد چندین دقیقه ولم کرد-به آرزوم رسیدم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط