[برادر ناتنی]
[برادر ناتنی]
Part-۱۱
بعد چندین دقیقه ولم کرد
-به آرزوم رسیدم
بغلم کرد و منو برد سمت پله های استخر
از پله ها رفتم بالا خیلی سردم بود . یه حوله برام آورد و انداخت روی دوشم
چ چ چ چرا این کارو کرد؟
خیلی عجیبه من خواهرشم .
اون عضله ها . اون سیکس پکش .و اون رگای دستش . خیلی خیلی آدمو جذب میکنه
داشت نزدیک تر میشد
+چی کار میکنی
-پلن بعدی
+نزدیک نیا
تقریبا بهم چسبیده بود که بلند شدم بدون اینکه حرفی بزنم رفتم بالا وارد اتاقم شدم و در رو قفل کردم که یه موقع نیاد تو .
+فردا دانشگاه دارم
رفتم حموم و دوش گرفتم . بعد یه ساعت اومدم بیرون و لباسام رو عوض کردم . باز هم همون شلوارک و تیشرت بلندم با یه جوراب نایک پوشیدم
رفتم رو تخت و دراز کشیدم
+لعنتی این چ سمی بوددد
گشنم بود یکم صبر کردم ک شاید بره بخوابه من برم آشپزخونه . ساعت نزدیکای۳بود
رفتم سمت در و بازش کردم به راهرو نگاهی انداختم کسی نبود از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم . نفس عمیقی کشیدم و رفتم سراغ یخچال بازش کردم که دیدم غذایی نیس
یه صدایی اومد
-دنبالم چی میگردی
سریع چرخیدم سمت پشت که با الکس روبه رو شدم
ریده بودم به خودم داشت نزدیک تر میشد
تقریبا دیگه چسبیده بود
چشام رو بستم و دستام رو جلو صورتم گرفتم .
دستم رو برداشتم و نگاهی به بالا کردم دیدم داره نگام میکنه
خندید
+خنده داره ؟
-خیلیی . داشتم ظرف برمیداشتم چی کار میکنی؟(خنده)
+گفتم باز ممکنه حمله کنی
از بغلم رد شد و رفت گاز رو روشن کرد و شروع به آشپزی کرد
رفتم رو صندلی نشستم
-تودل پختم
+خسته نباشی . خیلی خسته شدی نههه من گفتم این دو ساعته رو سر اجاق گازه داره چی درست میکنه
-وا زحمت کشیدماا
+خسته نباشییییییییی
#برادرناتنی #رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان
Part-۱۱
بعد چندین دقیقه ولم کرد
-به آرزوم رسیدم
بغلم کرد و منو برد سمت پله های استخر
از پله ها رفتم بالا خیلی سردم بود . یه حوله برام آورد و انداخت روی دوشم
چ چ چ چرا این کارو کرد؟
خیلی عجیبه من خواهرشم .
اون عضله ها . اون سیکس پکش .و اون رگای دستش . خیلی خیلی آدمو جذب میکنه
داشت نزدیک تر میشد
+چی کار میکنی
-پلن بعدی
+نزدیک نیا
تقریبا بهم چسبیده بود که بلند شدم بدون اینکه حرفی بزنم رفتم بالا وارد اتاقم شدم و در رو قفل کردم که یه موقع نیاد تو .
+فردا دانشگاه دارم
رفتم حموم و دوش گرفتم . بعد یه ساعت اومدم بیرون و لباسام رو عوض کردم . باز هم همون شلوارک و تیشرت بلندم با یه جوراب نایک پوشیدم
رفتم رو تخت و دراز کشیدم
+لعنتی این چ سمی بوددد
گشنم بود یکم صبر کردم ک شاید بره بخوابه من برم آشپزخونه . ساعت نزدیکای۳بود
رفتم سمت در و بازش کردم به راهرو نگاهی انداختم کسی نبود از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم . نفس عمیقی کشیدم و رفتم سراغ یخچال بازش کردم که دیدم غذایی نیس
یه صدایی اومد
-دنبالم چی میگردی
سریع چرخیدم سمت پشت که با الکس روبه رو شدم
ریده بودم به خودم داشت نزدیک تر میشد
تقریبا دیگه چسبیده بود
چشام رو بستم و دستام رو جلو صورتم گرفتم .
دستم رو برداشتم و نگاهی به بالا کردم دیدم داره نگام میکنه
خندید
+خنده داره ؟
-خیلیی . داشتم ظرف برمیداشتم چی کار میکنی؟(خنده)
+گفتم باز ممکنه حمله کنی
از بغلم رد شد و رفت گاز رو روشن کرد و شروع به آشپزی کرد
رفتم رو صندلی نشستم
-تودل پختم
+خسته نباشی . خیلی خسته شدی نههه من گفتم این دو ساعته رو سر اجاق گازه داره چی درست میکنه
-وا زحمت کشیدماا
+خسته نباشییییییییی
#برادرناتنی #رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان
- ۸۰۳
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط