{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد

در شعر شاعران همه گشتم که مصرعی
در شأن چشم های تو پیدا کنم، نشد

گفتند عاشق که شدی؟ گریه ام گرفت
میخواستم بخندم و حاشا کنم، نشد

بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را
از دور چند لحظه تماشا کنم، نشد

شاعر شدم که با قلم ساحرانه ام
در قاب شعر، عشق تو را جا کنم، نشد
دیدگاه ها (۱)

گفتم: "بالاخره که فراموشش می کنی ... اینجوری نمی مونه"نفس عم...

????اینکه آدم یه حسی داشته باشه...خشمگین باشه، ناراحت بشه، ع...

ناگهان آیینه حیران شد،گمان کردم توییماه پشت ابر پنهان شد،گما...

ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺳﻮﺍﻟﻪ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺳﻮﺍﻝﻧﮕﺎﻫﺖ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﮐﺎﻝﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺗﻮ ...

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

هفت مافیای سرد پارت ۲۲ویو آرنیکا :تو اتاقم نشستن بودم حوصله ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط