{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اولین روز عملیات خیبر بود. از قسمت جنوبی جزیره ، با یک ما

اولین روز عملیات خیبر بود. از قسمت جنوبی جزیره ، با یک ماشین داشتم بر می گشتم عقب. توی راه دیدم یک ماشین با چراغ روشن داشت می آمد. این طور راه رفتن توی آن جاده ، آن هم روز اول عملیات، یعنی خودکشی.جلوی ماشین راگرفتم. راننده آقا مهدی بود. بهش گفتم « چرا این جوری می ری؟ می زننت ها .» گفت « می خوام به بچه ها روحیه بدم. عراقی ها رو هم بترسونم. می خوام یه کاری کنم او نا فکر کنن نیروهامون خیلی زیاده.»
دیدگاه ها (۱)

اللهم احفظ قائدنا امام خامنه ای.

اللهم احفظ قائدنا امام خامنه ای.

راکتور اراک رو بتن ریزی کردن، سانتیفیوژ ها رو کم کردن گذاشتن...

به قول فامیل دور: من دیگه حرفی ندارم!

« وسواس مافیا »پارت ۶: حقیقتی که بوی باروت می‌داد بارون هنوز...

« وسواس مافیا » پارت ۵: خاطره‌ای که با خون برگشت ماشین با سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط