{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« وسواس مافیا »

« وسواس مافیا »
پارت ۶: حقیقتی که بوی باروت می‌داد

بارون هنوز بی‌وقفه می‌بارید. 
ماشین مشکی با سرعت از خیابون‌های خیس رد می‌شد و چراغ‌های شهر روی شیشه‌ها کش می‌اومدن و محو می‌شدن.

داخل ماشین، هوا سنگین‌تر از اونی بود که بشه نفس کشید.

جه-این بی‌حرکت نشسته بود، اما از درون انگار کامل فروپاشیده بود. 
اعتراف تهیونگ هنوز توی گوشش تکرار می‌شد.

**من اون شب باعث سانحه شدم.**

نه، این فقط یه جمله نبود. 
یه حکم بود. 
یه زخم بود. 
یه حقیقتی که با تاخیر چندساله اومده بود تا همه‌چی رو نابود کنه.

جه-این خیلی آهسته سرش رو برگردوند سمت تهیونگ. 
صداش پایین بود، ولی همین پایین بودنش ترسناک‌ترش می‌کرد.
«یعنی… تو باعث مرگشون شدی؟»

تهیونگ ساکت موند.

جه-این این بار بلندتر گفت:
«جوابمو بده!»

راننده توی آینه دوباره نگاه کرد، اما جرئت نکرد چیزی بگه.

تهیونگ بالاخره خیلی آروم گفت:
«قصد کشتنشون رو نداشتم.»

جه-این خندید. 
یه خنده‌ی شکسته، ناباور، دردناک.
«چه فرقی می‌کنه؟ مردن! پدر و مادرم مردن!»

تهیونگ فکش رو سفت کرد.
«اون شب قرار نبود اون‌طوری تموم بشه.»

جه-این با چشم‌های خیس بهش زل زد.
«برای تو شاید. برای من تموم شد. برای من همه‌چی همون شب تموم شد.»

ماشین با سرعت پیچید. چرخ‌ها روی آسفالت خیس صدا کشیدن.

و درست همون لحظه، نور چراغ‌های یه ماشین از پشت، آینه‌ی عقب رو پر کرد.

راننده سریع گفت:
«رئیس… یه ماشین دنبالمونه.»

تهیونگ همون لحظه به آینه نگاه کرد. 
نگاهش تیره شد.

«سرعتو ببر بالا.»

جه-این نفسش بند اومد. 
نمی‌دونست چرا، اما دلش از قبل جواب رو می‌دونست.

چند ثانیه بعد، ماشین پشت‌سر نزدیک‌تر شد. 
اون‌قدر نزدیک که نورش مستقیم افتاد روی صورت جه-این.

تهیونگ زیر لب گفت:
«جونگ‌کوک…»

جه-این سرش رو برگردوند و از شیشه‌ی عقب نگاه کرد. 
برای یه لحظه کوتاه، پشت شیشه‌ی بارون‌خورده، چهره‌ای رو دید که قلبش رو لرزوند.

**اون بود.**

داخل ماشین جونگ‌کوک

جونگ‌کوک دست روی ماشه بود. 
چشماشو به ماشین تهیونگ چسبونده بود. 
«یونگی!» 
صداش سفت بود. 
«چقدر فاصله داریم؟»

یونگی که توی صندلی عقب نشسته بود، نگاهی به GPS انداخت.
«۳۰۰ متر. فقط ۳۰۰ متر.»

می‌نا کنار جونگ‌کوک نشسته بود. 
«اگه جه-این توی اون ماشین باشه، نخواهی تونست با تهیونگ کاری کنی.»

جونگ‌کوک با صدایی که هیچ تردیدی نداشت، گفت:
«اونجا نیست.»

می‌نا سرشو برامد.
«چطور می‌دونی؟»

جونگ‌کوک نگاهش به جاده نبود. 
چشم‌هاشو بست. 
«چون اگه بود، دیگه زنده نبودم.»

---

### خیابان‌های خیس — درگیری

ماشین تهیونگ با سرعت از یه کوچه باریک رد شد. 
چرخ‌ها روی آسفالت خیس لیز کردند و صدای لاستیک‌های فشاری شده گنگ بود.

راننده فریاد زد:
«رئیس! اون ماشین داره نزدیک می‌شه!»

تهیونگ به آینه نگاه کرد. 
جونگ‌کوک دیگه فقط یه ماشین نبود. 
یه خطر بود.

«سرعتو ببر بالا.» 
صدایش گرم نبود. 
خنثی. سفت. مرده.

جه-این هنوز داشت لرزید. 
دست‌هاشو فشرده بود. 
چشماشو به تهیونگ گذاشته بود. 
«چرا… چرا به من گفتی؟»

تهیونگ بدون اینکه بهش نگاه کنه، جواب داد:
«چون وقتی دیگه نتونم نگه‌ت دارم، می‌خوام بدونی چرا اینقدر بهت وابسته‌ام.»

جه-این چیزی نگفت.

اما این بار، یه چیز دیگه شروع شد. 
چیزی که نه ترس بود، نه عشق. 
یه احساس تازه. 
**نفرت.**

---

### ضربه اول

جونگ‌کوک ماشینش رو به عقب ماشین تهیونگ کوبید.

صدای فلز در برخورد با فلز، فورانی از جرقه‌ها توی باران، و یه لرزش عمیق توی هر دو ماشین.

راننده تهیونگ فریاد زد:
«دیگه نمی‌تونم سرعتو ببرم بالا! راه ختم شده!»

تهیونگ دندون‌هاشو فشرد. 
«چرخه کن.»

راننده تردید کرد، ولی دست به فرمان داد.

ماشین به راست چرخید و وارد یه خیابون کوچک‌تر شد. 
جونگ‌کوک دوباره به دنبالش رفت.

جه-این با دست‌هاشو سرشو گرفت.
«کجا می‌ریم؟ کجا؟»

تهیونگ بالاخره بهش نگاه کرد. 
چشماشو دید که چیزی درونش ترک برداشته. 
«باید اینجا تموم بشه.»

جه-این نگاهش کرد.
«چی؟»

اما تهیونگ دیگه حرف نزد. 
دستش روی دسته‌ی اسلحه‌اش بود.

---

### ضربه دوم

جونگ‌کوک با سرعت بیشتری ماشین رو به عقب ماشین تهیونگ کوبید.

ادامش پست بعدی
دیدگاه ها (۹)

«وسواس مافیا»ادامه پارت ۶ این بار، تهیونگ دستشویی‌اش شد.  ما...

«وسواس مافیا»پارت ۷: انتخابی که هیچ‌کس آماده‌اش نبود سه ثانی...

« وسواس مافیا » پارت ۵: خاطره‌ای که با خون برگشت ماشین با سر...

وسواس مافیا پارت ۴: دختری بین دو آتش صدای قدم‌های چند نفر تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط