{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

last bar

رفتیم پایین که دیدم ی دختر با لباسای جذب که همه جاش معلوم بود با جواهرات نقره و کفشای پاشنه بلندی که از بخت منم بلند تر بود و ارایشی که اگه تمیکرد خوشگل تر میبود وادر عمارت شد
جونیا:سلام هیون عزیزم امیدوارم توی این هفته بتونم با هم کنار بیایم و ازدواج کنیم
هیون:خوش امدی.....به همین خیال باش
هیون به اجوما گفت اتاق جونیا رو نشون بده و وقتی جونیا میخواست از کنار من رد بشه با تعنه و عشوه رد شد اخه چطور ی دختر میتونه اینهمه مغرور و خودپسند باشه اخه ؟؟
به هر حال وقت شام بود و رفتیم سر میز منو هان و لینو ی طرف نشستیم هیونجین هم سر میز نشست و جونیا هم کنارش بعد از اینکه خوردن شام با سوکوتی سنگین تموم شد جونیا دست هیون رو گرفت و گفت:عزیزم بیا بدی هایی که از من دیدی رو بزاریم کنار و با هم خوب باشیم
هیون دستش رو پس زد و گفت:من خاطرات بد از یادم نمیره
و پاشد و رفت لینو مشت سرش رفت من و هان موندیم و این جونیا عصبی که از شدت عصابانیت صورتش قرمز شده بود و دستاش رو جوری مشت کرده بود که اگه یکمم فشار میداد کف دستش توسط ناخوناش بریده میشد
من و هان بی توحه بهش سمت باغ عمارت رفتیم خیلی خوب بود هوای تازه و خنگ بوی رز و لاله و نیلوفر و لیلیوم و صدای اب و تاب بزرگی که توحه منو هان رو جلب کرد رفتیم روش نشستیم که هان گفت:هی پسر خوبی؟؟
لیکس:اره خودت چی؟؟
هان:من نگران توعم مطمعنی خوبی؟؟
لیکسی:اره بابا خوبم چیزیم نمیشه
که یهو صدای داد و جیغ جونیا و گریه اجوما رو شنیدیدم اول خشکمون زد ولی بعد دیدم داریم دوان دوان میریم ببینیم چی شده



ممنون میشم لایک کنی و ی نظر بنویسی❤💟👼
دیدگاه ها (۱)

last bar

پرینسس😎😎

stray kids

mother

مافیایه عشق P:46هان از وقتی که پام رو تو این خونه گذاشتم نگا...

At the half of heavenPart 9"خودتم خوب میدونی نمیتونی اینکار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط