{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«تلافی»

«تلافی»


اوضاع توی کادر دوربین دیگه از کنترل نامجون خارج شده بود. کوک که دیگه نتونست تظاهر کنه اهمیتی نمی‌ده، با یک حرکتِ تلافی‌جویانه، وزنش رو انداخت سمتِ یونگی که کنارش نشسته بود. یونگی که تا اون لحظه با بی‌خیالی به صفحه خیره شده بود، با دیدنِ حضورِ یهویی کوک، پوزخندی زد. خوب می‌دونست بازی چیه. جیمین، که تا دو ثانیه پیش فکر می‌کرد برنده است، حالا با چشم‌های گرد شده و لبی که از حرص گزیده بود، به یونگی نگاه می‌کرد.

یونگی هم که می‌خواست آتیشِ حسادتِ جیمین رو حسابی شعله‌ور کنه، دستش رو برد لای موهای کوک و با حالتی شیطنت‌آمیز و البته حرص‌درار، شروع کرد به بهم ریختنِ اونا.

کامنت‌ها دیگه قابل کنترل نبودن:
- «این چه سمیه دارم می‌بینم؟!»
- «یونگی و کوک؟! جیمین و تهیونگ دارن سکته می‌کنن!»
- «اونا دارن عمداً حرص هم رو درمیارن!»
- «نامجون توروخدا لایو رو ببند، اینجا داره جنگ جهانی سوم شروع می‌شه!»

نامجون که دیگه رگِ پیشونیش از کلافگی نبض می‌زد، گوشی رو کمی جابه‌جا کرد و با صدایی که سعی می‌کرد به گوشِ بقیه نرسه، زمزمه کرد: «واقعاً دارن شورش رو در میارن... این کارا چیه جلوی میلیون‌ها نفر؟»

جین، که آروم کنارش نشسته بود، لبخندی زد. اون تنها کسی بود که از این بازیِ بچه‌گانه‌ی بقیه سر در می‌آورد. دستش رو آروم گذاشت روی دستِ نامجون و فشار داد. با لحنی که فقط برای نامجون شنیدنی بود، گفت: «آشتی می‌کنن، نامجونا. اینا فقط دارن با قلبِ همدیگه بازی می‌کنن که بفهمن هنوز براشون مهم هستن. ناراحت نباش.»

اما تهیونگ و جیمین... اونا دیگه توی دنیایِ خودشون نبودن. جفتشون مثل مجسمه، مات و مبهوت به نزدیکیِ یونگی و کوک خیره شده بودن. تهیونگ که خودش شروع‌کننده‌ی این بازی بود، حالا با دیدنِ دستِ یونگی لای موهای کوک، چنان اخمی کرده بود که انگار می‌خواست با نگاهش یونگی رو از همون‌جا ذوب کنه.

نویسنده: بخاطر تولد رفیق صمیمیم امشب شبی که همه چیز عوض شد رو هم میزارم 🎀🌜
دیدگاه ها (۳)

ازم متنفر نباش ( پارتـ⁴)نامجون با ترس سمتش رفت با خودش فک کر...

یونمینممم 🥹🫠https://abzarek.ir/service-p/msg/4686578بچها ناش...

جین و جیمین و کوک هم تیمی هستن ، اینجا می خوان جنگ بالشتی کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط