{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی که همه چیز عوض شد

شبی که همه چیز عوض شد

جونکوک با دیدن رفیقش با گریه تو بغلش دویید وقتی کمی آروم شد تمام ماجرا را برای جیمین توضیح داد

جیمین: باورم نمیشه واقعا اون عوضی؟

کوک با بغض سر تکان داد

جیمین: میخوای به برادرت نگی؟

کوک: اون متوجه میشه اگه دوربینو چک کنه

جیمین: خودت بهش بگی بهتر نیست؟

کوک: نمیتونم واقعا نمیتونم

جیمین: منو به عمارتش ببر خودم همه چیزو بهش میگم

کوک: واقعاً ؟

جیمین: اره

کوک در میان گریه اش لبخند زد و دوستش را برای بار دوم بغل کرد

جونکوک جیمین رو به عمارت رسوند و رفت

جیمین نگاهی به عمارت بزرگ و مشکی روبه روش نگاهی انداخت و وارد شد


خدمتکار: با کی کار دارین؟

جیمین: صاحب اینجا

خدمتکار: بگم کی با هاشون کار داره؟

جیمین: دوست برادرش

خدمتکار رفت و بعد چند لحظه برگشت و گفت: میتونین برین داخل

جیمین از راه پله بلند و باریک بالا رفت و آروم در زد

یونگی: بیا داخل

جیمین وارد اتاق شد

جیمین: سلام

یونگی سرشو بالا آورد و به پسر مو رنگی و قد کوتاه رو به روش خیره شد

جیمین: از طرف برادرتون اومدم باید باهاتون حرف بزنم

یونگی: بشین

جیمین آروم روی صندلی نشست

جیمین: دیشب توی مهمونی جونکوک حسابی مست بوده و وقتی همکارتون تهیونگ سمتش رفته جونکوک از خود بیخود شده و بوسیدتش و خب همکارتون راستش..... چطور بگم ....

یونگی: تهیونگ به برادرم دست زده؟(شوک . عصبی)

جیمین سرشو پایین انداخت

یونگی: این غیر ممکنه وای

سرشو توی دستش گرفت

یونگی: اگه بقیه همکارام بفهمن وای آبروم بر باد می‌ره

جیمین: احیاناً شما که نمیخواید جونکوکو مقصر این قضیه بدونید؟

یونگی: اون پسر بلاخره زهر خودشو بهم زد دیگه فقط یه راه مونده

جیمین: میخواین چیکار کنین ؟؟

یونگی: برو و به کوک بگو اگه میخواد این قضیه رو به پدر و مادرمون نگم بهتره سرتق بازی در نیاره و با همون بلیطی که براش می‌گیرم بره به المان

نویسنده: شرایط پارت بعد: 5 تا کامنت تبریک تولد به دوستم و 20 لایک
دیدگاه ها (۱۱)

«تلافی»اوضاع توی کادر دوربین دیگه از کنترل نامجون خارج شده ب...

ازم متنفر نباش ( پارتـ⁴)نامجون با ترس سمتش رفت با خودش فک کر...

" Win on love"Love wins in the end?Part:6یونگی:برام جبران کن...

" Win on love"Love wins in the end?Part:3یونگی:سر برادرت‌. ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط