{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.ویو ات

.ویو ات
خیلی خوشحالم..خیلی..من قرارع آزاد بشم دیگه عذاب نمی‌کشم دیگه وسط دوتا میله بسته نمیشم شکنجه نمیشم اسیر و زندانی نمیشم عاشق کسی که ازش متنف-
قدم هام کند شد و اشکام گلوله گلوله از رو صورتم جاری شدن و رو دستام که مشت شده بودن ریختن
+ازش متنفرم؟؟
......................................................................
ویو نویسنده
۱۸ پری به همراه ات و جونگکوک به جنگل رفتن بعضیا خانواده هاشون و تو راه دیدن و به آغوش خانوادشون برگشتن و بقیه هم رفتن خونه هاشون.. جونگکوک؟دروغ بود اگه می‌گفت دلش برای آتیش سوزوندنای ات تنگ نمیشد..رسیدن سمت کلبه ات و اقیانوس تهیونگ متوجه سرو صدا شد و از خونه بیرون رفت با دیدن ات بغض کرده سمتش پرواز کرد و اونو تو آغوش گرمش گرفت
ته:خوبی؟؟د..دلم برات تنگ شده بود
+خیلی دوستت دارم داداشی..(بغض)
ته:م..من بیشتر..
-بسه...سریع اون قرارداد فاکیو بیار امضا کنم و خواهرمو بده
ته: نینا...قرداد
با شنیدن اسم معشوق بی معرفتش حالش بدتر از اینی که بود شد و با اومدن نینا و چشم تو چشم شدنش خیلی بدتر شد..
-(پوزخند)به به
÷ارباب..دلم براتون تن-
از لفظ ارباب خوشش میومد..اما نه اینکه از زبون معشوقش بشنوه.. پرید وسط حرفش و غرید
-من ارباب تو نیستم..
قرارداد جادویی و از دستش کش رفت و شروع کرد به خوندنش..داخلش کلی نوشته بود اما خلاصه همه اون نوشته ها یه چیز بود
" دیگه به ات تحت هیچ شرایطی نزدیک نمیشی.."
و اگه این و میشکوند میمرد..خب با بغض بدی امضاش کرد قرداد به صورت جادویی غیب شد تهیونگ با خنده قفس جیسو رو ظاهر کرد و بعد قفس و غیب کرد.. جونگکوک سریع رفت سمت جیسو و بغلش کرد
×(بغض)ولم کن
-حالت خوبه؟
×گفتم ولم کن (داد)
دختر دیگه براش مهم نبود. اون که بالاخره تنبیه می‌شد.خودشو از بغل برادرش جدا کرد
×حالم ازت بهم میخوره..چرا اومدی ها؟؟چرا؟اومدی منو ببری و دوباره زندانیم کنی نه؟؟دوباره بهم سخت بگیری بابا تو که اینهمه برده داری بیخیال من شو ازت خواهش میکنم ولم کن جونگکوک..مگه چیکارت کردم؟؟

دختر با گریه شدید داد زد
×یالا بگو گناه من چی بود؟پس.. پس چرا همه دارن طعم آزادی میچشن ولی من همیشه باید زندانی بمونم
اون از مامان و بابام که کشتیشون الآنم داری روح منو می‌کشی. جونگکوک ازت متنفرم
بعد این جملش جونگکوک دهنشو بست (با جادو)و روبه تهیونگ گفت
-پنج مین میتونم با ات خداحافظی کنم؟
ته:آخه ارباب و اسیر از هم خدافظیم میکنن؟؟بیچاره ابجیت واقعا خیلی حال بهم زنی
+برادر..لطفا بزار ازش خدافظی کنم
ته: فقط پنج دقیقه..
جونگکوک و آت ازشون کمی دور شدن
-چرا بغض کردی؟(خنده)
+باورم نمیشه می‌خوام اینو بگم ولی (بغضش ترکید)دلم برات تنگ میشه
خنده ی پسر تبدیل به بغض شد..اون..با اینکه عاشق ات نبود اما حس میکرد زندگیش قرارع خیلی مسخره تر بشه..
-دل منم برای تنبیه کردنت خیلییی تنگ میشه
آت که وارد دو گانگی شده بود بین گریه هاش خندید و زد به بازوی پسر
+هیییی
-خب دختر جون..این آخرین دیدارمونه
+ا..اهوم
-ادامه زندگیت شاد باش و می‌دونم فراموش کردن من برات آسونه پس راحت فراموشم کن منم فراموش میکنم همه چیو..

هیچ کدوم..هیچکدوم نمیتونستن همو فراموش کنن.
+فراموشت میکنم..
-قول؟؟(لبخند)
+قول میدم ارباب
انگشت کوچیکشو بالا اورد و سمت پسر گرفت پسر اول تعجب کرد اما بعد انگشتاشون بهم قفل شد تهیونگ از دور داد زد
ته: پنج دقیقه تمومه جئون..تو که نمی‌خوای خواهرتو منتظر بزاری

جونگکوک دستاشو از عصبانیت مشت کرد و همراه ات رفتن سمت کلبه



کامنت خوب نداره این سه پارت؟
دیدگاه ها (۱۳)

ویو جونگکوک همه جام درد میکرد و در عین حال استرس داشتم سریع ...

ویو تهیونگ رفتم و جلوی قفس نشستم ته:کی قراره جواب ازمونت و ا...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ² ات : اخی بمیرم براش دی...

Part : 231نینا : دیلم برات تنگ شوده بودهانی : آخ من فدای تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط