{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟓
ویو تهیونگ
بعد از چندین دقیقه توی اتوبان چرخیدن. بالاخره از اتوبان بیرون اومدم و به سمته یه بستنی فروشیه معروف رفتم و جلوش نگه داشتم.
ته:پیاده شو خانم کوچولو.
اروم اروم موتور رفت پایین و باهم به سمته بستنی فروشی رفتیم. و هر کدوم بستنی های خودمون رو سفارش دادیم.
و کمی اون ور تر دور یه میز نشستیم.
ته:خوشت اومد؟
سرشو تکون داد و لبخند زد.
بازم اون لبخنده نازش.
بعد از خوردن بستنی و کلی خوش گذروندن بالاخره تصمیم گرفتیم که بانو رو برسونیم به خونه.
داشتم تو اتوبان با سرعت میرفتم که ناگهان یه ماشین بدون زدن راهنما پیچید جلومون و چون سرعتمون زیاد بود نتونستم موتور رو نگه دارم.
ات:تهیونگ
اون اسممو صدا زد. اسممو گفت.
و ناگهان موتور روی اسفالت سر خورد و ما از روی موتور پرت شدیم و چون ات موقع برگشت کلاهشو نزاشته بود سرش ضربه ی بدی دید. و روی زمین کمی بالا تر از من از حال رفت.
ماشین ها اطرافمون وایستاده بودن و مردم دورمون جمع شده بودن. و منم خودمو کشوندم سمتش و تکونش دادم.
ته:ات.... ات.... ات بلند شو........ بلند شو میگم..... ات
یه نفر زنگ زد به امبولانس و چند دقیقه بعد ماشین امبولانس رسید.






#bts #namjoon #jin #yoongi #j-hope #jimin #taehyung #jungkook #army
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟒ویو تهیونگ بعد از خوردن صبحونه و حرف ز...

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟑ویو تهیونگ صبح وقتی آفتاب از پنجره به ...

#novel_vampireته او ببخشید من عادت دارم بالشت یا چیزی رو تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط