{سناریوی شماره ۷ }
{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت بیست و پنجم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
و باکوگو ادامه داد :فکردی من خرم ؟ 💢
میدوریا ناخداگاه به عقب رفت و گفت
میدوریا (اشکهای شرم و ناامیدی در چشمانش جمع میشود، اما سعی میکند گریه نکند. سرش را پایین میاندازد. صدایش بسیار آرام و پر از پشیمانی واقعی است ولی در چهرهاش مصمم بودن موج میزند و اثری از اشک نیست ):
...حق با توئه. ببخشید ... واقعاً ببخشید. بیملاحظه بودم. فقط... فقط خیلی استرس دیروز و حرفهات رو داشتم... میخواستم بهتر بشم.
صحنه ۴: تغییر مسیر - تمرین منطقی و نظارت
*/باکوگو برای لحظهای سکوت میکند. نگاهش از دست خونآلود به چهرهی پشیمان و آسیبدیدهی میدوریا میافتد. اخمش کمتر نمیشود، اما مشتهایش باز میشود. دست میدوریا را رها میکند، اما پیش از آن، با حرکتی سریع و ماهرانه، باند شل شده را محکمتر (اما نه آنقدر که دردناک باشد) دور مچش میپیچد، جلوی خونریزی بیشتر را میگیرد./*
باکوگو (با غرّشی که حالا تهداشتی از... ملاحظه دارد؟):
بسه دیگه. اشکهای چرتو بریز. وقت رو تلف نکن. (به میز کناری اشاره میکند که رویش یک جعبه کمکهای اولیه و باند تمیز هست) برو اون باندِ خونی رو عوض کن. درست. بعدش برمیگردی اینجا.
میدوریا (با تعجب نگاهش را بالا میآورد، چشمانش کمی نمناک):
ب...بعدش؟ ولی دستم...
ادامه دارد
________________________________________
کلامی از نويسنده :
من حالم از زندگی بهم میخوره به دلایل زیاد
دچار افسردگی شدم فکر کنم
اگه فعالیت نکردم ببخشید واقعا حالم خوب نیست معذرت :)
|| پارت بیست و پنجم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
و باکوگو ادامه داد :فکردی من خرم ؟ 💢
میدوریا ناخداگاه به عقب رفت و گفت
میدوریا (اشکهای شرم و ناامیدی در چشمانش جمع میشود، اما سعی میکند گریه نکند. سرش را پایین میاندازد. صدایش بسیار آرام و پر از پشیمانی واقعی است ولی در چهرهاش مصمم بودن موج میزند و اثری از اشک نیست ):
...حق با توئه. ببخشید ... واقعاً ببخشید. بیملاحظه بودم. فقط... فقط خیلی استرس دیروز و حرفهات رو داشتم... میخواستم بهتر بشم.
صحنه ۴: تغییر مسیر - تمرین منطقی و نظارت
*/باکوگو برای لحظهای سکوت میکند. نگاهش از دست خونآلود به چهرهی پشیمان و آسیبدیدهی میدوریا میافتد. اخمش کمتر نمیشود، اما مشتهایش باز میشود. دست میدوریا را رها میکند، اما پیش از آن، با حرکتی سریع و ماهرانه، باند شل شده را محکمتر (اما نه آنقدر که دردناک باشد) دور مچش میپیچد، جلوی خونریزی بیشتر را میگیرد./*
باکوگو (با غرّشی که حالا تهداشتی از... ملاحظه دارد؟):
بسه دیگه. اشکهای چرتو بریز. وقت رو تلف نکن. (به میز کناری اشاره میکند که رویش یک جعبه کمکهای اولیه و باند تمیز هست) برو اون باندِ خونی رو عوض کن. درست. بعدش برمیگردی اینجا.
میدوریا (با تعجب نگاهش را بالا میآورد، چشمانش کمی نمناک):
ب...بعدش؟ ولی دستم...
ادامه دارد
________________________________________
کلامی از نويسنده :
من حالم از زندگی بهم میخوره به دلایل زیاد
دچار افسردگی شدم فکر کنم
اگه فعالیت نکردم ببخشید واقعا حالم خوب نیست معذرت :)
- ۱۴.۸k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط