My professor
My professor
Chapter: 2
Part: 107
پایان فلشبک
تهیونگ: اینطوری شد که... الان یه دختر دارم.
حالا هیزل میفهمید چقدر اون چهره براش آشنا بود...
خواهر جیمین بود
با فهمیدن این موضوع، ناراحتی عجیبی توی دل هیزل نشست
شاید رابطهی بین خودش و جیمین اونقدر محکم و خوب نبود...
ولی هرچی نباشه، برادر لیانا بوده.
و حتماً با این موضوع، لیانا خیلی آسیب دیده
هیزل: حتماً... نگه داشتن یه دختر بیمار خیلی سخت بوده.
تهیونگ: بیشتر از چیزی که فکر کنی سخت بود.
ثانیههایی توی سکوت گذشت.
دختر بالاخره تونست چیزی که میخواست رو بگه.
هیزل: هنوزم توی باند تونی مونتانا کار میکنی؟
تهیونگ: بعد از مرگ جئون، از باند جدا شدم... و بعدش باند کامل از بین رفت.
هیزل کمی جا خورد.
تهیونگ: موندنم چیزی رو عوض نمیکرد.
مکث کوتاهی کرد.
تهیونگ: همینطور باعث میشد نتونم به خوبی از لیانا مراقبت کنم.
هیزل: اون وقت... الان چیکار میکنی؟
تهیونگ با نگاه کوتاهی بهش خیره شد
تهیونگ: خیلی سؤال میپرسی...
هیزل: ببخشید
تهیونگ: یه گالری کوچیک دارم و نقاشی میکشم.
نگاهش برای لحظهای به دستهای رنگی خودش افتاد.
تهیونگ: برای همین الان دستام رنگیه.
مکث کرد و ادامه داد:
تهیونگ: امروز وقتی داشتم نقاشی میکشیدم، یهویی حال لیانا بد شد
تهیونگ: تو همون وضعیت رنگی، فوراً اومدم اینجا.
هیزل: اوهوم...
چند لحظه سکوت کرد.
اما هنوز یک سؤال توی ذهنش باقی مونده بود.
سؤالی که نمیتونست بیخیالش بشه
هیزل: میتونم یه سؤال بپرسم؟
تهیونگ نگاهش کرد.
هیزل: جونگکوک چطورــــ
تهیونگ: خیلی دیگه سؤال پرسیدی...
حرفش رو قطع کرد...از جاش بلند شد
تهیونگ: بهتره من برم
هیزل چیزی نگفت.
تهیونگ بدون اینکه چیز دیگهای بگه، به سمت در رفت.
دستگیره رو پایین کشید...
و از اتاق بیرون رفت
در که بسته شد، هیزل همچنان به نقطهای که تهیونگ وایساده بود خیره موند
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه🌀
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter: 2
Part: 107
پایان فلشبک
تهیونگ: اینطوری شد که... الان یه دختر دارم.
حالا هیزل میفهمید چقدر اون چهره براش آشنا بود...
خواهر جیمین بود
با فهمیدن این موضوع، ناراحتی عجیبی توی دل هیزل نشست
شاید رابطهی بین خودش و جیمین اونقدر محکم و خوب نبود...
ولی هرچی نباشه، برادر لیانا بوده.
و حتماً با این موضوع، لیانا خیلی آسیب دیده
هیزل: حتماً... نگه داشتن یه دختر بیمار خیلی سخت بوده.
تهیونگ: بیشتر از چیزی که فکر کنی سخت بود.
ثانیههایی توی سکوت گذشت.
دختر بالاخره تونست چیزی که میخواست رو بگه.
هیزل: هنوزم توی باند تونی مونتانا کار میکنی؟
تهیونگ: بعد از مرگ جئون، از باند جدا شدم... و بعدش باند کامل از بین رفت.
هیزل کمی جا خورد.
تهیونگ: موندنم چیزی رو عوض نمیکرد.
مکث کوتاهی کرد.
تهیونگ: همینطور باعث میشد نتونم به خوبی از لیانا مراقبت کنم.
هیزل: اون وقت... الان چیکار میکنی؟
تهیونگ با نگاه کوتاهی بهش خیره شد
تهیونگ: خیلی سؤال میپرسی...
هیزل: ببخشید
تهیونگ: یه گالری کوچیک دارم و نقاشی میکشم.
نگاهش برای لحظهای به دستهای رنگی خودش افتاد.
تهیونگ: برای همین الان دستام رنگیه.
مکث کرد و ادامه داد:
تهیونگ: امروز وقتی داشتم نقاشی میکشیدم، یهویی حال لیانا بد شد
تهیونگ: تو همون وضعیت رنگی، فوراً اومدم اینجا.
هیزل: اوهوم...
چند لحظه سکوت کرد.
اما هنوز یک سؤال توی ذهنش باقی مونده بود.
سؤالی که نمیتونست بیخیالش بشه
هیزل: میتونم یه سؤال بپرسم؟
تهیونگ نگاهش کرد.
هیزل: جونگکوک چطورــــ
تهیونگ: خیلی دیگه سؤال پرسیدی...
حرفش رو قطع کرد...از جاش بلند شد
تهیونگ: بهتره من برم
هیزل چیزی نگفت.
تهیونگ بدون اینکه چیز دیگهای بگه، به سمت در رفت.
دستگیره رو پایین کشید...
و از اتاق بیرون رفت
در که بسته شد، هیزل همچنان به نقطهای که تهیونگ وایساده بود خیره موند
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه🌀
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱.۵k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط