{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت۶۵

ویو املیا
دیروز به قدری مست کرده بودم که هیچی یادم نمیاد و فقط تصویرهای محوی تو ذهنم مرور میشه ، امروز قرار بود بلاخره برگردیم قصر ، صبح پاشدم و وسایلام رو جمع کردم و رفتم پیش بقیه همه با خانم لیو خدافظی کردن ، باید بگم تو این مدت واقعا دلبسته خانم لیو شدم واقعا خانم خوب و مهربونی بود ، بعد از اینکه از خانم لیو خدافظی کردیم راه افتادیم تا برگردیم هوای آفتابی بود و این تو فصل زمستون یه ذره عجیب ولی دلنشین بود مدتی گذشت و تهیونگ یهو روی پنجره تقه ای زد پنجره و باز کردم و گفتم

+بله؟

_ چند ساعته دیگه میرسیم به دشت گل زنبق

+واقعا میریم ؟

_ اره.......مگه خودت نگفتی

+چرا ولی فک نمیکردم ........

_ بریم نه ؟

+اره

تهیونگ خنده ی مستطیلی کرد و من اولین بار بود که این خنده اش رو میدیدم واقعا تو هر حالتی زیباترین پسری بود که می‌شناختم راستش هم خوشحال بودم که قرار بود بعد از این همه مدت برم گل هام رو ببینم ولی از یه طرف هم نارحت بود که نتونستم تو این سفر هم به تهیونگ اعتراف کنم .........۳ ساعت گذشت و ما رسیدیم به دشت گل ، همراه لوئیس از کالسکه اومدم پایین با دیدن گل ها که از همیشه سرحال تر بودن فهمیدم تو این مدت آلیا براشون کم نزاشته به سمت گلا رفتم و با دیدنشون روحم جلا پیدا کردم ، ذوق و شوق حد نداشت یه ذره از بقیه دور شده بودم و مشغول تماشای گلا شده بودم که با صدای تهیونگ به سمتش برگشتم

_ فک کنم همین جا بود که همو برای اولین بار دیدیم

+اره همینجا بود

_ چرا اینجا اینقدر برات اهمیت داره ؟

+اینجا آخرین جایی بود که با مامانم وقت گذروندم ، بعد از اون مامانم برای همیشه از پیشم رفت

_ خیلی متاسفم

+به خاطر همین همیشه فک میکردم مامانم اینجاست و کنارمه ، میدونی چیه اینجا هیچوقت نباید دروغ بگی

_ اونوقت چرا ؟

+چون مامانم همیشه از دروغ بدش میومد و کسی که دروغ میگفت رو اصلا دوست نداشت

تهیونگ لبخندی بهم زد

+میخوای بدونی چطوری با مامانم حرف میزنم؟

_ اره

به جلوم نگاه کردم و بلند داد زدم

+ماماننننن من حالم خوبههههههه ، نگران من نباشششش( فریاد )

+دیدی؟

تهیونگ خنده ای کرد ، اومدم چیزی بگم که صداش توجه ام رو به خودش جلب کرد

_ مادر زننننن قول میدمممم به خوبییی از عشقم محافظت کنممممم ( فریاد )

تو يه لحظه هم اعصبانی شدم هم شوکه شدم هم گیج شدم

+تو نمیتونی دروغ بگییییی ( فریاد) ....................
دیدگاه ها (۲)

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۴ویو راوی لوئیس رو دید که داشت ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۶۳ویو راوی فردای اون روز تهیونگ دوب...

دلم میخواست ی رابطه سالم داشته باشمچ با مامانم چ با بابامچ ب...

هم سلام اره من زنده شدم ولی زود قراره برم تاکید میکنم حضور م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط