{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت۶۶

ویو راوی
تهیونگ قدم به قدم نزدیک املیا میشد و املیا هم قدم به قدم عقب میرفت ولی یه لحظه پای املیا گیر کرد به یکی گل ها و املیا تعادلشو رو از دست داد و داشت میوفتاد که دستی دور کمرش حلقه شد و اون کسی جز تهیونگ نبود چند ثانیه به هم خیره شده بودن که املیا به خودش اومد و سریع از تهیونگ جدا شد و با اخم بهش نگاه کرد

_ اون چیزی که گفتم دروغ نبود ................من ........ عاشقت شدم

املیا که شوک بهش وارد شده بود همینطوری داشت به تهیونگ نگاه میکرد که با لکنت گفت

+منو........دوس....ت...... دار....ی؟

_ اهممم

املیا خنده ی ضایعی کرد
و گفت

+باور نمیکنم

تهیونگ نفس کلافه ای کشید و یه قدم اومد جلو و تو یه ثانیه لباشو رو گذاشت رو لبای املیا و محکم میبوسیدشون اول املیا همراهی نمیکرد ولی بعد از چند ثانیه تسلیم قلبش شد و با تهیونگ همراهی کرد چند دقیقه ای گذشت و هر دو از نفس افتادن و از هم جدا شدن

+الان ........باور کردم

تهیونگ بلند خندید و از کمر املیا گرفت و توی هوا چرخوندش . مدتی گذشت و بلاخره راه افتادن به سمت قصر تو راه املیا فقط به تهیونگ که جلوتر با اسبش میرفت نگاه میکرد و تهیونگ هم دست کمی از املیا نداشت و هر از گاهی به پشتش نگاه میکرد تا املیا رو ببینه ، ساعت ها گذشت و رسیدن به قصر سربازا ها همه به استراحتگاهشون رفته بودن دیوید و زویی هم برای استقبال ازشون اومده بودن تهیونگ به املیا کمک کرد تا از کالسکه پیاده بشه و بعد هر دو به طرف دیوید و زویی رفتن

☆ بهه آقا و خانم کیم

_ سلام دیوید

☆ چه خبر چیشد این چند روز

_ بریم بالا بهت میگم

املیا تعزیمی کرد و دست زویی رو گرفت و کشوند داخل قصر و هر دو رفتن تو اتاق

♡ چیشد زود باش بگوووو

املیا قیافه ناراحتی به خودش گرفت و اروم سرش رو به نشانه تأسف تکون داد ، زویی اه بلندی کشید و گفت

♡ خب .....میتونم ......پلن دیگه ای بهت بدم....... حتی اگه این دو تا پلن کار نکردن دلیل نمیشه که تهیونگ تو رو ........

زویی میخواست حرفاش رو ادامه بده که املیا بلند بلند خندید

♡ چیه چرا میخندی؟ مثل اینکه کار نکردن نقشه مون به مخت فشار آورده

املیا بلندتر خندید تا اینکه نفس کم اورد و گفت

+ میدونی چیه ایرادت اینکه نمیزاری آدم حرفشو کامل بزنه

♡ منظورت چیه ؟

املیا زویی رو روی تخت نشوند و سیر تا پیاز سفر رو براش تعریف کرد

♡ واییییی خدای من باور نمیکنم تهیونگ اینکار رو کرده باشه ( خنده ) .......حتی فکرشم خنده داره

+کجای شوهرم خنده داره ؟( اخم )

زویی با دیدن املیا قهقهه ای زد که مطمئنا کل قصر شنیدن .................
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۶۷ویو راوی املیا و زویی همچنان داشت...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۸ویو املیا توی اتاق نشسته بودم خی...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۶۵ویو املیا دیروز به قدری مست کرده ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۴ویو راوی لوئیس رو دید که داشت ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۲ویو راوی ملکه ادامه دادملکه = اخل...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت 48 ویو راوی سفیر از خشم شدید ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط