{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 81
✦.................................

لینا عقب نرفت.

لینا: نه. من میا-

جونگ‌کوک حرفش را قطع کرد.

جونگکوک: تو جایی نمیای لینا!

لحنش این بار محکم‌تر بود

لینا لبش را گاز گرفت، عصبی

لینا: جونگ‌کوک این مسخره‌بازیا چیه

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش را از اطراف بردارد، خیلی کوتاه گفت:

جونگکوک: وقت ندارم.

چند ثانیه سکوت.

بعد لینا نفسش را محکم بیرون داد. چشم‌هایش خیس نشده بود، ولی معلوم بود می‌جنگد بین ترس و عصبانیت یک قدم جلو رفت و ناگهان خودش را به جونگ‌کوک رساند.

محکم بغلش کرد.

لینا: زنده بمون

جونگ‌کوک یک لحظه مکث کرد بعد دستش را پشت کمرش گذاشت.

جونگکوک: قول نمیدم... ولی تلاش می‌کنم

لینا سریع عقب رفت، بدون اینکه بیشتر ضعف نشان بدهد...بعد برگشت داخل خانه و در را بست.

جونگ‌کوک چند ثانیه همان‌جا ایستاد. بعد آرام برگشت و رفت.

---

هوا کم‌کم سنگین شد، ابرها کامل شهر را پوشاندند باران اول قطره‌ای شروع شد... بعد تبدیل شد به رگبار چراغ‌های خیابان روی آسفالت خیس می‌لرزیدند.

در همان زمان…

ماشین مشکی تهیونگ از بین خیابان‌ها با سرعت کنترل‌شده حرکت می‌کرد. جیمین کنار دستش نشسته بود، نگاهش مدام به اطراف بود. ویلیام صندلی عقب، اسلحه آماده.

جیمین: اینجا زیادی خالیه…

ویلیام: تله‌ست.

تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد فقط انگشتش کمی روی فرمان سفت‌تر شد.

نگاهش سرد و مستقیم

تهیونگ: آماده باشین.

ماشین وارد خیابانی باریک شد. ناگهان سکوت شکست.
صدای شلیک از سمت راست آمد. شیشه جلویی ترک خورد.

جیمین: لعنتی!

تهیونگ در یک حرکت سریع فرمان را چرخاند و ماشین را پشت دیوار بتنی متوقف کرد.

درها همزمان باز شد.

تهیونگ بدون عجله پیاده شد.
باران مستقیم روی صورتش می‌خورد. کت مشکی‌اش خیس شده بود، اما حتی یک ذره از ابهتش کم نشده بود.
نگاهش کاملاً ثابت... کاملاً سرد. ویلیام پشت سرش بیرون آمد. جیمین هم

افراد مسلح از دو طرف ظاهر شدند تعدادشان بیشتر از حد انتظار بود.

جیمین زیر لب گفت:

جیمین: اینا برنامه‌ریزی شده‌ست..

تهیونگ فقط یک قدم جلو رفت. بعد خیلی آرام گفت:

تهیونگ: پشت من بمونین

---

درگیری شروع شد.

صدای شلیک‌ها با باران قاطی شده بود. نور چراغ‌ها روی اسلحه‌ها برق می‌زد.

تهیونگ حرکت نمی‌کرد... موج بود هر بار که شلیک می‌کرد، یکی از نیروهای مقابل زمین می‌افتاد بدون عجله، بدون هیجان، فقط کنترل کامل.
اما ناگهان یک تیر از سمت چپ آمد.

تهیونگ خیلی دیر نمی‌فهمید... فقط بدنش کمی چرخید؛ تیر از بازویش رد شد پارچه پاره شد خون با باران قاطی شد و روی دستش جاری شد.

جیمین: تهیونگ!

ویلیام: فرمانده!

تهیونگ حتی نگاه نکرد به زخم فقط دستش را بالا آورد، دوباره شلیک کرد.

صدایش پایین بود، ولی محکم‌تر از قبل:

تهیونگ: تمرکز کنین

قدم برداشت... وسط باران... وسط تیر و آتش مثل کسی که درد را انتخاب کرده، نه اینکه مجبورش شده باشد.
چشم‌هایش هنوز همان بود؛ سرد خطرناک و کاملاً کنترل‌شده...

باران شدیدتر شده بود و صدای شلیک‌ها هنوز بین خیابان‌های خالی می‌پیچید.

تهیونگ وسط درگیری بود. خون از بازویش آرام پایین می‌آمد، اما حتی یک لحظه هم از حرکت نایستاده بود.
جیمین کنار دیوار خم شده بود و شلیک می‌کرد.
ویلیام از سمت دیگر نیروها را کنترل می‌کرد.

ناگهان... گوشی تهیونگ داخل جیبش لرزید، یک بار... دو بار... قطع نشد.

تهیونگ اخم خفیفی کرد، بدون توجه ادامه داد. اما تماس دوباره و دوباره پشت سر هم آمد.

جیمین فریاد زد:

جیمین: الان وقت این نیست!

ویلیام: ولش کن!

اما لرزش گوشی قطع نمی‌شد.

تهیونگ یک لحظه بین شلیک‌ها مکث کرد چشمش تیز شد با یک حرکت سریع، گوشی را از جیبش بیرون کشید؛ شماره ناشناس نبود... لینا بود. چشم‌هایش برای یک لحظه ریز شد بعد گوشی را برداشت.

تهیونگ: بگو.

صدای لینا سریع و نگران بود:

لینا: کجایی؟ چرا جواب نمیدادی؟

تهیونگ هنوز وسط آتش بود، اما نگاهش برای چند ثانیه جدی‌تر شد. قبل از اینکه چیزی بگوید... آسمان ناگهان با یک رعد شدید شکافت.
صدای مهیب برق کل فضا را لرزاند. رعد آنقدر نزدیک بود که حتی مکث کوتاهی در شلیک‌ها افتاد.

لینا از آن طرف خط سریع گفت:

لینا: وای... تهیونگ! گوش کن! ایلین... هرجا هست پیداش کن! اون فوبیای شدید از رعد و برق داره!

چشم تهیونگ برای یک لحظه تغییر کرد؛ نگاهش تیره‌تر شد بدون هیچ حرف اضافه‌ای تماس را قطع کرد.

جیمین سریع برگشت.

جیمین: چی شد؟
دیدگاه ها (۱۰)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 80✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 79✦.....

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط