「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 79
✦.................................
تهیونگ سرش را کمی بالا آورد.
_ چی رو؟
جیمین: چیزی که داری ازش فرار میکنی.
چند ثانیه سکوت.
تهیونگ نگاهش را از روی میز برداشت و به پنجره روبهرو دوخت. بیرون، نور روز کمکم رو به غروب میرفت، اما داخل اتاق انگار زمان ایستاده بود.
_ شانزده سالشه
این بار گفتنش آرامتر بود. نه مثل قبل که فقط یک واقعیت خشک باشد... بیشتر شبیه چیزی بود که خودش تازه فهمیده بود و هنوز با آن کنار نیامده بود.
جیمین سرش را کمی کج کرد.
جیمین: آره. و؟
تهیونگ نگاهش را برگرداند سمت او در نگاهش چیزی سنگینتر از عصبانیت بود.
_ و این یعنی باید فاصله وجود داشته باشه.
جیمین نفسش را آهسته بیرون داد.
جیمین: فاصله هست... ولی تو داری بیشترش میکنی
تهیونگ لبخند نزد. حتی اخم هم نکرد. فقط نگاهش کمی تیرهتر شد.
_ من از یه بچه انتظار ندارم وسط چیزایی که نمیفهمه گیر کنه.
جیمین سریع جواب نداد. چند ثانیه مکث کرد، انگار میخواست کلماتش دقیقتر انتخاب شوند.
جیمین: اون بچه نیست تهیونگ. فقط سنشه.
تهیونگ با شنیدن کلمه «بچه» نگاهش تیز شد.
_ شانزده سالشه.
این بار تاکیدش بیشتر بود. انگار میخواست هم خودش را قانع کند هم جیمین را.
جیمین کمی جلو آمد.
جیمین: تو داری به عدد نگاه میکنی، نه به آدم.
سکوت سنگینتر شد.
تهیونگ دستش را از روی میز برداشت و آرام پشت گردنش کشید؛ نشانه واضحی از کلافگی.
_ من وارد این چیزا نمیشم.
جیمین ابرو بالا انداخت.
جیمین: ولی عملاً وسطش هستی.
این جمله باعث شد تهیونگ برای اولین بار نگاهش را مستقیم به جیمین بدهد. نگاهش سرد بود، اما پشتش چیزی درگیرکنندهتر دیده میشد؛ چیزی شبیه فشار.
_ هیچوقت با یه بچه وارد هیچ مسیری نمیشم.
این جمله را محکم گفت، اما بیشتر شبیه خطی بود که میخواست برای خودش بکشد، نه اعلام یک حقیقت.
جیمین آهی کشید و از جایش بلند شد چند قدم زد و کنار پنجره ایستاد.
جیمین: ولی تو همین الان هم داری درگیرش میشی... فقط اسمشو نمیذاری روش.
تهیونگ چیزی نگفت. فقط پشت سرش سکوت کرد. دستش دوباره روی میز برگشت، اما این بار محکم نبود. انگار برای اولین بار در تمام سالهای فرماندهیاش، چیزی وجود داشت که نه با دستور حل میشد، نه با تصمیم، نه با کنترل. و همین چیز، بیشتر از هر مأموریتی او را به هم ریخته بود.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند فقط صدای ضعیف تهویه اتاق و نور کمرنگ غروب که از شیشههای بلند دفتر فرماندهی داخل میریخت، فضا را پر کرده بود.
تهیونگ هنوز کنار میز ایستاده بود. حالا دیگر به پنجره هم نگاه نمیکرد. نگاهش روی هیچ چیز ثابت نبود؛ انگار ذهنش جایی گیر کرده بود که خودش هم نمیخواست واردش شود.
جیمین آرام برگشت سمتش.
جیمین: تو از اون آدمایی نیستی که احساساتشونو انکار کنن.
تهیونگ با صدای خیلی کوتاه جواب داد.
_ من احساساتمو انکار نمیکنم.
جیمین پوزخند خیلی کمرنگی زد.
جیمین: آره... فقط دفنشون میکنی
این جمله باعث شد فک تهیونگ دوباره منقبض شود. چند ثانیه سکوت کرد، بعد آرام از پشت میز فاصله گرفت و چند قدم داخل اتاق راه رفت؛ قدمهاش آهسته بود، اما سنگین. مثل کسی که دنبال جواب نیست، دنبال کنترل خودش میگرده.
_ این موضوع سادهست.
صدایش این بار سفتتر شد.
جیمین ابرو بالا انداخت
جیمین: ساده؟
تهیونگ ایستاد، نگاهش مستقیم به جیمین.
_ یه دختر شانزده سالهست من سی و دو سالمه. همین
کلماتش منطقی بود، اما لحنش بیشتر شبیه کسی بود که دارد خودش را قانع میکند تا دیگری را.
جیمین چند لحظه نگاهش کرد، بعد آرام گفت:
جیمین: اگه واقعاً فقط همین بود، الان اینجا نبودی
سکوت. تهیونگ هیچ جوابی نداد دستش را داخل جیب شلوارش برد و نگاهش را از جیمین گرفت اما این بار فرار نکرده بود.. فقط درگیر شده بود.
جیمین چند قدم جلو آمد، لحنش نرمتر شد.
جیمین: تو ازش خوشت اومده، تهیونگ.
این جمله مستقیم بود. بدون پیچوخم. برای چند ثانیه هیچ واکنشی از تهیونگ دیده نشد.
حتی پلک هم نزد بعد خیلی آهسته گفت:
_ حرفتو جمع کن.
اما صدایش قاطع نبود.
جیمین لبخند خیلی کمرنگی زد.
جیمین: میتونم جمعش کنم، ولی واقعیتو عوض نمیکنه.
سکوت دوباره برگشت این بار طولانیتر.
تهیونگ پشت به جیمین کرد و به سمت پنجره رفت. بیرون، نور آخر روز روی شهر افتاده بود. ماشینها، آدمها، زندگی عادی… چیزی که در ذهنش دیگر عادی نبود.
دستش را روی شیشه گذاشت.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 79
✦.................................
تهیونگ سرش را کمی بالا آورد.
_ چی رو؟
جیمین: چیزی که داری ازش فرار میکنی.
چند ثانیه سکوت.
تهیونگ نگاهش را از روی میز برداشت و به پنجره روبهرو دوخت. بیرون، نور روز کمکم رو به غروب میرفت، اما داخل اتاق انگار زمان ایستاده بود.
_ شانزده سالشه
این بار گفتنش آرامتر بود. نه مثل قبل که فقط یک واقعیت خشک باشد... بیشتر شبیه چیزی بود که خودش تازه فهمیده بود و هنوز با آن کنار نیامده بود.
جیمین سرش را کمی کج کرد.
جیمین: آره. و؟
تهیونگ نگاهش را برگرداند سمت او در نگاهش چیزی سنگینتر از عصبانیت بود.
_ و این یعنی باید فاصله وجود داشته باشه.
جیمین نفسش را آهسته بیرون داد.
جیمین: فاصله هست... ولی تو داری بیشترش میکنی
تهیونگ لبخند نزد. حتی اخم هم نکرد. فقط نگاهش کمی تیرهتر شد.
_ من از یه بچه انتظار ندارم وسط چیزایی که نمیفهمه گیر کنه.
جیمین سریع جواب نداد. چند ثانیه مکث کرد، انگار میخواست کلماتش دقیقتر انتخاب شوند.
جیمین: اون بچه نیست تهیونگ. فقط سنشه.
تهیونگ با شنیدن کلمه «بچه» نگاهش تیز شد.
_ شانزده سالشه.
این بار تاکیدش بیشتر بود. انگار میخواست هم خودش را قانع کند هم جیمین را.
جیمین کمی جلو آمد.
جیمین: تو داری به عدد نگاه میکنی، نه به آدم.
سکوت سنگینتر شد.
تهیونگ دستش را از روی میز برداشت و آرام پشت گردنش کشید؛ نشانه واضحی از کلافگی.
_ من وارد این چیزا نمیشم.
جیمین ابرو بالا انداخت.
جیمین: ولی عملاً وسطش هستی.
این جمله باعث شد تهیونگ برای اولین بار نگاهش را مستقیم به جیمین بدهد. نگاهش سرد بود، اما پشتش چیزی درگیرکنندهتر دیده میشد؛ چیزی شبیه فشار.
_ هیچوقت با یه بچه وارد هیچ مسیری نمیشم.
این جمله را محکم گفت، اما بیشتر شبیه خطی بود که میخواست برای خودش بکشد، نه اعلام یک حقیقت.
جیمین آهی کشید و از جایش بلند شد چند قدم زد و کنار پنجره ایستاد.
جیمین: ولی تو همین الان هم داری درگیرش میشی... فقط اسمشو نمیذاری روش.
تهیونگ چیزی نگفت. فقط پشت سرش سکوت کرد. دستش دوباره روی میز برگشت، اما این بار محکم نبود. انگار برای اولین بار در تمام سالهای فرماندهیاش، چیزی وجود داشت که نه با دستور حل میشد، نه با تصمیم، نه با کنترل. و همین چیز، بیشتر از هر مأموریتی او را به هم ریخته بود.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند فقط صدای ضعیف تهویه اتاق و نور کمرنگ غروب که از شیشههای بلند دفتر فرماندهی داخل میریخت، فضا را پر کرده بود.
تهیونگ هنوز کنار میز ایستاده بود. حالا دیگر به پنجره هم نگاه نمیکرد. نگاهش روی هیچ چیز ثابت نبود؛ انگار ذهنش جایی گیر کرده بود که خودش هم نمیخواست واردش شود.
جیمین آرام برگشت سمتش.
جیمین: تو از اون آدمایی نیستی که احساساتشونو انکار کنن.
تهیونگ با صدای خیلی کوتاه جواب داد.
_ من احساساتمو انکار نمیکنم.
جیمین پوزخند خیلی کمرنگی زد.
جیمین: آره... فقط دفنشون میکنی
این جمله باعث شد فک تهیونگ دوباره منقبض شود. چند ثانیه سکوت کرد، بعد آرام از پشت میز فاصله گرفت و چند قدم داخل اتاق راه رفت؛ قدمهاش آهسته بود، اما سنگین. مثل کسی که دنبال جواب نیست، دنبال کنترل خودش میگرده.
_ این موضوع سادهست.
صدایش این بار سفتتر شد.
جیمین ابرو بالا انداخت
جیمین: ساده؟
تهیونگ ایستاد، نگاهش مستقیم به جیمین.
_ یه دختر شانزده سالهست من سی و دو سالمه. همین
کلماتش منطقی بود، اما لحنش بیشتر شبیه کسی بود که دارد خودش را قانع میکند تا دیگری را.
جیمین چند لحظه نگاهش کرد، بعد آرام گفت:
جیمین: اگه واقعاً فقط همین بود، الان اینجا نبودی
سکوت. تهیونگ هیچ جوابی نداد دستش را داخل جیب شلوارش برد و نگاهش را از جیمین گرفت اما این بار فرار نکرده بود.. فقط درگیر شده بود.
جیمین چند قدم جلو آمد، لحنش نرمتر شد.
جیمین: تو ازش خوشت اومده، تهیونگ.
این جمله مستقیم بود. بدون پیچوخم. برای چند ثانیه هیچ واکنشی از تهیونگ دیده نشد.
حتی پلک هم نزد بعد خیلی آهسته گفت:
_ حرفتو جمع کن.
اما صدایش قاطع نبود.
جیمین لبخند خیلی کمرنگی زد.
جیمین: میتونم جمعش کنم، ولی واقعیتو عوض نمیکنه.
سکوت دوباره برگشت این بار طولانیتر.
تهیونگ پشت به جیمین کرد و به سمت پنجره رفت. بیرون، نور آخر روز روی شهر افتاده بود. ماشینها، آدمها، زندگی عادی… چیزی که در ذهنش دیگر عادی نبود.
دستش را روی شیشه گذاشت.
- ۶۲۸
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط