{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی هوا بیا !

بی هوا بیا !
مرا میانِ امنیتِ بازوانت بگیر ،
موهایم را نوازش کن .
چشمانم را می بندم ،
چشمانم را ببوس ...
به چشمانت خیره می شوم ،
لب هایم را ببوس ...
لبریزِ اشتیاقِ حضورِ تو ، اشک می ریزم ،
اشک هایم را پاک کن ...
میانِ اضطرابِ گوشِ من بگو ؛
آمده ام بمانم !
آمده ام که دستانِ تو را بگیرم و
تمامِ خیابان هایِ شهر را پا به پایت قدم بزنم .
آمده ام که بانیِ تمامِ شاعرانه هایت باشم ،
که در آغوشم بخوابانمَت ،
که با بوسه هایِ مداومم ، بیدارت کنم ...
که قربان صدقه هایت را بچشم و
عاشقانه هایت را لمس کنم ...
آمده ام که همیشه بخندی ،
که مراقبت باشم ،
که با نگاهِ عاشقم ؛
زیباییِ تو را تمدید کنم .
که با هم ستاره ها را بشماریم ،
با هم کتاب بخوانیم ،
با هم دیوانه باشیم ...
می بینی ؟!
این زمانه ی لعنتی ؛
من و تو را کنارِ هم ؛ کم دارد ... !
#نرگس_صرافیان_طوفان‌
دیدگاه ها (۹)

من خمارم، از لبت پیمانه میخواهم که نیستدر دلِ آغوشِ تو کاشان...

#تصاویر_جذاب_دنی_زلزله😉😍

لمس کن کلماتی راکه برایت می نویسمتا بخوانی و بفهمی چقدر جایت...

"از من خبر بگیر لعنتی".....احوال دلتنگی هایم را بپرس...بگو چ...

سلاممممم میدونم پارت قبلی مزخرف بود ولیبه این پارت حس خوبی د...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

صورتم را روی کفشهایش گذاشتم و گفتم پریسا حان تو را خدا بس کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط