{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_____پارت¹³ نفرین کوچولو_____

_____پارت¹³ نفرین کوچولو_____

*رُزالینث*

به سمت اتاقم رفتم.

کتابی را که از عتیقه‌فروشی خریده بودم، آرام روی میز گذاشتم و شنلم را از روی شانه‌هایم سر دادم.

بعد به سمت تخت رفتم و روی آن نشستم.

بغضی سنگین در گلویم چنگ می‌انداخت

و اشک‌هایی که در چشمانم جمع شده بودند، دنیا را پیشِ رویم تار کرده بودند.

دلم می‌خواست گریه کنم، سبک شوم،

اما انگار چیزی درونم اجازه نمی‌داد.

پلک‌هایم را محکم‌تر به هم فشردم

و نخواستم بگذارم اشک‌هایم فرو بریزند.

نه…

هنوز وقتِ شکستن نبود.

با این حال، یکی از اشک‌ها ناخواسته

از گوشه‌ی چشمم سر خورد و روی گونه‌ام لغزید.

سریع پاکش کردم؛

انگار می‌خواستم حتی از خودم هم پنهانش کنم.

در همان لحظه،

نگاهم بی‌اختیار به سمت میز کشیده شد.

کتابی که روی آن گذاشته بودم…

در حال درخشیدن بود.

و بدتر از آن،

چند سانتی‌متر از سطح میز بالاتر آمده بود.

نفس در سینه‌ام حبس شد.

قلبم آن‌قدر تند می‌کوبید

که حس می‌کردم هر لحظه از جا کنده می‌شود.

با ناباوری دستی روی چشمانم کشیدم

و دوباره به صحنه‌ی روبه‌رو خیره شدم.

نه…

توهم نبود.

با وحشت هر دو دستم را روی دهانم گذاشتم

و تمام تلاشم را کردم

که جیغ نکشم.

____________ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

_____پارت¹² نفرین کوچولو_____مارِبلا نگاهی کوتاه، اما آکنده ...

_____پارت¹¹ نفرین کوچولو_____*راوی*رُزالینث دوباره به خواهر ...

_____پارت⁷ نفرین کوچولو_____آن‌قدر در کوچه‌ها قدم زده بودم ک...

_____پارت⁵ نفرین کوچولو_____(چندین سال بعد)* رُزالینث¹*با با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط