{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. 
---

پارت ۶۲ | «بارون عصرگاهی»

از دیدار آخرشان دو روز گذشته بود.

این چند روز...

هم مانلی غرق پروژه‌های جدید بود.

هم اعضا تقریباً تمام وقتشان را داخل سالن تمرین می‌گذراندند.

با اینکه هر روز در یک ساختمان بودند...

تقریباً فرصتی برای دیدن هم پیدا نمی‌کردند.

...

عصر...

باران آرامی شروع به باریدن کرد.

قطره‌های باران روی شیشه‌های بزرگ شرکت می‌خوردند.

مانلی آخرین پوشه را بست.

کشش داد و زیر لب گفت:

«بالاخره تموم شد...»

او لیوان قهوه‌اش را برداشت و به سمت پنجره رفت.

هوای بارانی را همیشه دوست داشت.

...

در همان لحظه...

داخل سالن تمرین...

اعضا هم تازه استراحت کرده بودند.

جیهوپ نفس‌نفس‌زنان خودش را روی زمین انداخت.

«اگه یه دقیقه دیگه تمرین می‌کردیم، دیگه بلند نمی‌شدم.»

جین بطری آبش را به سمت او گرفت.

«این دفعه جدی خوب کار کردی.»

جیهوپ با تعجب گفت:

«تعریف کردی؟!»

جونگکوک خندید.

«این لحظه رو ثبت کنید.»

همه خندیدند.

...

تهیونگ حوله را روی گردنش انداخت.

خواست کمی هوا بخورد.

بدون اینکه چیزی بگوید، از سالن بیرون رفت.

...

راهرو ساکت بود.

صدای باران از پشت شیشه‌ها شنیده می‌شد.

وقتی از کنار اتاق طراحی رد شد...

در نیمه‌باز بود.

نگاهش بی‌اختیار داخل اتاق افتاد.

مانلی کنار پنجره ایستاده بود.

لیوان قهوه در دستش بود و بیرون را تماشا می‌کرد.

چند لحظه همان‌جا ایستاد.

بعد آرام در زد.

تق...

مانلی برگشت.

همین که تهیونگ را دید، لبخند زد.

«سلام.»

«سلام... مزاحم نیستم؟»

«نه، بیا تو.»

...

تهیونگ کنار پنجره ایستاد.

هر دو چند لحظه بدون حرف، باران را نگاه کردند.

بعد مانلی گفت:

«بارون رو دوست داری؟»

تهیونگ لبخند زد.

«خیلی.»

«منم...»

دوباره سکوت.

اما این بار...

سکوتشان اصلاً معذب‌کننده نبود.

انگار هر دو از همین سکوت لذت می‌بردند.

...

تهیونگ آرام گفت:

«سفر که بودیم...»

مانلی نگاهش کرد.

«هوم؟»

«هر وقت بارون می‌اومد... یاد این پنجره می‌افتادم.»{اخه این پنجره چی داره}

مانلی چند لحظه چیزی نگفت.

بعد لبخند خیلی کوچکی زد.

«جدی؟»

«آره...»

...

همان لحظه...

صدای خنده‌ی بلند جین از راهرو آمد.

«تهیونگ!»

بعد جیهوپ با صدای بلند گفت:

«مطمئنم دوباره رفته گم شده!»

چند ثانیه بعد، جین و جیهوپ از جلوی اتاق رد شدند.

جین همین که تهیونگ را داخل اتاق دید، با خنده گفت:

«پیداش کردیم!»

جیهوپ با لبخند رو به مانلی گفت:

«ببخشید، امانت ما دوباره اینجاست.»

مانلی خنده‌اش گرفت.

تهیونگ با خجالت گفت:

«هیونگ...»

جین با شیطنت شانه بالا انداخت.

«چی؟ ما فقط دنبالت می‌گشتیم.»

جیهوپ هم خندید.

«تمرین شروع شده، بیا دیگه.»

...

تهیونگ قبل از رفتن، رو به مانلی گفت:

«بعداً می‌بینمت.»

مانلی آرام سر تکان داد.

«موفق باشی.»

...

وقتی تهیونگ از اتاق بیرون رفت...

جین آرام کنار گوشش گفت:

«فکر کنم این روزا بیشتر از سالن تمرین، اتاق طراحی رو بلدی.»

جیهوپ زد زیر خنده.

تهیونگ فقط سرش را پایین انداخت و لبخند زد.

از پشت شیشه...

مانلی رفتنشان را نگاه می‌کرد.

و بدون اینکه خودش متوجه باشد...

تا وقتی تهیونگ از انتهای راهرو ناپدید نشد، نگاهش را از او برنداشت.

پایان پارت ۶۲... 🤍🌧️
دیدگاه ها (۰)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

فالو شه بانو @victaria_mj.2

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط