{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.

پارت ۷۴ | «وقتی دلت بی‌دلیل می‌گیرد...»


---

فردای آن روز...

اعضا از صبح زود برای تمرین اجرای جدید به شرکت آمده بودند.

صدای موسیقی از سالن تمرین به گوش می‌رسید و همه مشغول کار خودشان بودند.

مانلی هم طبق معمول، آخرین تغییرات لباس‌ها را انجام می‌داد.


---

حدود ظهر...

مدیر از مانلی خواست یکی از لباس‌های تهیونگ را به سالن تمرین ببرد.

مانلی لباس را برداشت و آرام وارد سالن شد.

تمرین تازه تمام شده بود.

اعضا مشغول استراحت بودند.


---

تهیونگ با دیدن مانلی لبخند زد.

«به‌موقع رسیدی.»

مانلی هم لبخند کوچکی زد.

«لباست رو آوردم.»

همان موقع، همان استایلیست جلو آمد تا یقه‌ی لباس را برای اجرا بررسی کند.

همه‌چیز کاملاً کاری بود.

اما مانلی دوباره همان حس آشنا را تجربه کرد.

دلش بی‌دلیل گرفت.

لباس را تحویل داد و آرام گفت:

«من دیگه برم.»


---

تهیونگ که متوجه تغییر حالش شده بود، صدایش زد.

«مانلی...»

او برگشت.

«بله؟»

تهیونگ چند لحظه مکث کرد.

«ممنون که خودت آوردیش.»

مانلی لبخند کوتاهی زد.

«خواهش می‌کنم.»

بعد از سالن بیرون رفت.


---

چند دقیقه بعد...

جیمین کنار تهیونگ نشست.

با خنده گفت:

«هیونگ...»

«هوم؟»

«تو واقعاً هیچی متوجه نمی‌شی؟»

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

«چی رو؟»

جیمین فقط خندید.

«ولش کن...»


---

از آن طرف...

مانلی کنار پنجره‌ی اتاق طراحی ایستاده بود.

لیوان چایش را در دست گرفته بود.

با خودش گفت:

«چرا هر بار می‌بینمش کنار اون دختر، حالم عوض می‌شه؟»

چند لحظه بعد، آهی کشید.

«این حس اصلاً منطقی نیست...»


---

عصر...

تهیونگ دوباره به اتاق طراحی رفت.

این بار فقط برای دیدن مانلی.

در را آرام زد.

«مزاحم نیستم؟»

مانلی سرش را بلند کرد.

«نه، بیا.»

تهیونگ روی صندلی روبه‌رو نشست.

«فقط اومدم ببینم حالت بهتره؟»

مانلی با تعجب لبخند زد.

«انقدر معلوم بود حالم خوب نیست؟»

تهیونگ خیلی آرام گفت:

«برای من... آره.»

چند ثانیه سکوت بینشان نشست.

سکوتی که این بار سنگین نبود...

بلکه پر از توجه بود.


---

وقتی تهیونگ از اتاق بیرون رفت...

مانلی دستش را روی قلبش گذاشت.

ضربانش از همیشه تندتر بود.

لبخند محوی زد و زیر لب گفت:

«فکر کنم... دیگه نتونم به خودم دروغ بگم.»

اما هنوز جرئت نداشت اسم این احساس را به زبان بیاورد.


---

پایان پارت ۷۴... 🤍🍃

> گاهی قبل از اینکه عشق با صدای بلند خودش را معرفی کند، آرام در دل آدم زمزمه می‌کند.
دیدگاه ها (۱)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط