{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون

ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده‌ام

یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده‌ام



#رهی_معیری
دیدگاه ها (۱۹)

صدایم آتش گرفته است،واژه‌هایم پیش از آنکه کسی‌شان بشنود،خاکس...

یک روز عاقبت همه چیز را سر جایش خواهم گذاشت...چشمانت را جای ...

زندگی بی تو پر از غم شدنش حتمی بودبا تو اما  غم من کم شدنش ح...

مردها هم گاهی بی کس می شوندوقتی جستجو می کنند نگاهِ آشنا را ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

سر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر ما می‌رود ارادت ...

پس از ان همه شیطان را مقصر دانستنداما آن لیوان ها توسط تو چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط