{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شخصی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.

شخصی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.
فکر کرد سکه طلا است، نورکافی هم نبود،
کاغذی را آتش زد و گشت ببیند چی هست،
دید یک دو ریالی است.
بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده است.
گفت:
چی را برای چی آتش زدم!

واقعا این زندگیِ غالب ما انسانها است.
ما یک چیزهای بزرگ را برای چیزهای بسیار کوچک آتش می زنیم.
و خودمان هم خبر نداریم!

دیدگاه ها (۷)

نادر شاه کبیردر حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و نار...

ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻯ، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ...

استخوان لای زخم گذاشتنقصابی بود که هنگام کار با ساتور دستش ر...

یک روزمردی از کار به خانه برگشت و از همسرش پرسید نمازت را خو...

پیشنهاد حسن رحیم‌پور ازغدی: باید برای ترور ترامپ جایزه گذاشت...

پارت ۵ | نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کردمبعد از اون روز، دیدن...

به دنبال همپارت ۶- زاویه دید آنیا:آنیا چند ثانیه نمی‌فهمد چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط