{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شخصی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.

شخصی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.
فکر کرد سکه طلا است، نورکافی هم نبود،
کاغذی را آتش زد و گشت ببیند چی هست،
دید یک دو ریالی است.
بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده است.
گفت:
چی را برای چی آتش زدم!

واقعا این زندگیِ غالب ما انسانها است.
ما یک چیزهای بزرگ را برای چیزهای بسیار کوچک آتش می زنیم.
و خودمان هم خبر نداریم!

دیدگاه ها (۷)

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

ددی مافیاپارت ۷________________________🌜🌕🌛__________________...

شاهکاری به نام دروغ

چند پارتی (درخواستی)

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط