به دنبال هم
به دنبال هم
پارت ۶
- زاویه دید آنیا:
آنیا چند ثانیه نمیفهمد چه شده. فقط صدای افتادن سنگها، درد دستش و تاریکی دور و برش را حس میکند. نفسش تند شده و از ترس، دستش را روی زمین میکشد تا بفهمد کجاست. وقتی کمی به خودش میآید، متوجه میشود دامیان روی او افتاده تا نگذارد سنگها به او برخورد کنند. آنیا با صدایی لرزان اسمش را صدا میزند، اما جوابی نمیشنود و بیشتر میترسد.
- زاویه دید نویسنده:
ورودی غار تقریباً با سنگ و خاک بسته شده بود. فقط شکاف باریکی مانده بود که از آن کمی نور خاکستری به داخل میرسید. هوای غار سرد و سنگین بود. چند تکه سنگ کوچک هنوز از بالا میافتادند. بیرون غار، هانا و هاناواس برای لحظهای از شدت اتفاق شوکه شده بودند؛ آنها فقط میخواستند آنیا و دامیان را از هم متنفر کنند، نه اینکه کار به اینجا برسد.
- زاویه دید دامیان:
دامیان به سختی چشمهایش را باز میکند. شانه و پشتش درد میکند، اما اولین چیزی که برایش مهم است، آنیاست. با صدایی ضعیف میپرسد:
"خوبی...؟"
وقتی میبیند آنیا سالم است، نفس راحتی میکشد. سعی میکند خودش را کنار بکشد، اما از درد صورتش جمع میشود. با این حال باز هم وانمود میکند چیز مهمی نیست و میگوید:
"این که چیزی نبود... تو فقط همیشه دردسر درست میکنی."
- زاویه دید آنیا:
آنیا با شنیدن صدای دامیان هم آرام میشود، هم دلش میگیرد. میبیند که او درد دارد ولی دارد خودش را عادی نشان میدهد. برای اولین بار به جای دعوا یا فرار، ساکت میشود و آرام میگوید:
"دروغ نگو... دستت میلرزه."
بعد بدون اینکه منتظر اجازه بماند، آستین لباس دامیان را کمی کنار میزند و میبیند روی دستش خراش افتاده. دل آنیا فشرده میشود. زیر لب میگوید:
"همش به خاطر نجات من..."
- زاویه دید نویسنده:
دامیان نگاهش را از او میدزدد. در آن تاریکی، حتی بدون اینکه صورتش کامل دیده شود، معلوم بود که از این توجه خجالت کشیده. او سعی میکند بحث را عوض کند و میگوید باید راهی برای بیرون رفتن پیدا کنند. آنیا هم سر تکان میدهد. هر دو از جای خود بلند میشوند و خیلی آرامتر از قبل، به دیواره غار نزدیک میشوند.
- زاویه دید هاناواس:
هاناواس که پشت سنگهای ورودی ایستاده، برای اولین بار حس میکند اوضاع از کنترلش خارج شده. با صدایی عصبی به هانا میگوید:
"من... من نمیخواستم اینجوری بشه."
اما هانا که خودش هم ترسیده، فقط میگوید:
"اگه چیزی بشه، سنسه هندرسون نابودمون میکنه..."
هر دو چند لحظه به ورودی بسته غار خیره میمانند و نمیدانند فرار کنند یا کمک بیاورند.
- زاویه دید دامیان:
دامیان با لمس دیوار غار جلو میرود و سعی میکند خونسرد باشد، اما در دلش فقط یک فکر دارد: باید آنیا را سالم از اینجا بیرون ببرد. حتی اگر خودش آسیب دیده باشد، نباید بگذارد آنیا بفهمد چقدر نگران است. وقتی آنیا در تاریکی پایش به سنگی گیر میکند، دامیان سریع دستش را میگیرد تا نیفتد. این بار دستش را پس نمیکشد و فقط آرام میگوید:
"آهستهتر... اینجا خطرناکه."
- زاویه دید آنیا:
آنیا به دست دامیان نگاه میکند. دستش گرم است، اما کمی میلرزد. دلش عجیب میشود. نه شبیه ترس کامل است، نه شبیه آرامش کامل. فقط حس میکند دیگر مثل قبل نمیتواند به دامیان نگاه کند. آرام میگوید:
"تو چرا همیشه وقتی من تو دردسر میافتم، میای کمکم؟"
و بعد از گفتن این سوال، خودش هم از شنیدن آن جا میخورد.
- زاویه دید نویسنده:
دامیان برای چند ثانیه ساکت میشود. غار آنقدر ساکت است که صدای نفسهای هر دو شنیده میشود. او جواب مستقیمی نمیدهد و فقط میگوید:
"چون... اگه نمیاومدم، بعداً خودم از خودم بدم میاومد."
آنیا چیزی نمیگوید، اما این جواب تا چند لحظه در ذهنش میماند.
- زاویه دید نویسنده:
در همان لحظه، از عمق غار صدایی عجیب میآید؛ صدای کشیده شدن چیزی روی سنگ. هر دو خشکشان میزند. دامیان بیاختیار یک قدم جلوتر از آنیا میایستد. آنیا به پشت لباس او چنگ میزند و به تاریکی خیره میشود.
و درست وقتی فکر میکنند بدتر از این نمیشود...
که یهو...
بچه ها دارم از چت چی پی تی کمک میگیرم اینو اون نوشته😅
پارت ۶
- زاویه دید آنیا:
آنیا چند ثانیه نمیفهمد چه شده. فقط صدای افتادن سنگها، درد دستش و تاریکی دور و برش را حس میکند. نفسش تند شده و از ترس، دستش را روی زمین میکشد تا بفهمد کجاست. وقتی کمی به خودش میآید، متوجه میشود دامیان روی او افتاده تا نگذارد سنگها به او برخورد کنند. آنیا با صدایی لرزان اسمش را صدا میزند، اما جوابی نمیشنود و بیشتر میترسد.
- زاویه دید نویسنده:
ورودی غار تقریباً با سنگ و خاک بسته شده بود. فقط شکاف باریکی مانده بود که از آن کمی نور خاکستری به داخل میرسید. هوای غار سرد و سنگین بود. چند تکه سنگ کوچک هنوز از بالا میافتادند. بیرون غار، هانا و هاناواس برای لحظهای از شدت اتفاق شوکه شده بودند؛ آنها فقط میخواستند آنیا و دامیان را از هم متنفر کنند، نه اینکه کار به اینجا برسد.
- زاویه دید دامیان:
دامیان به سختی چشمهایش را باز میکند. شانه و پشتش درد میکند، اما اولین چیزی که برایش مهم است، آنیاست. با صدایی ضعیف میپرسد:
"خوبی...؟"
وقتی میبیند آنیا سالم است، نفس راحتی میکشد. سعی میکند خودش را کنار بکشد، اما از درد صورتش جمع میشود. با این حال باز هم وانمود میکند چیز مهمی نیست و میگوید:
"این که چیزی نبود... تو فقط همیشه دردسر درست میکنی."
- زاویه دید آنیا:
آنیا با شنیدن صدای دامیان هم آرام میشود، هم دلش میگیرد. میبیند که او درد دارد ولی دارد خودش را عادی نشان میدهد. برای اولین بار به جای دعوا یا فرار، ساکت میشود و آرام میگوید:
"دروغ نگو... دستت میلرزه."
بعد بدون اینکه منتظر اجازه بماند، آستین لباس دامیان را کمی کنار میزند و میبیند روی دستش خراش افتاده. دل آنیا فشرده میشود. زیر لب میگوید:
"همش به خاطر نجات من..."
- زاویه دید نویسنده:
دامیان نگاهش را از او میدزدد. در آن تاریکی، حتی بدون اینکه صورتش کامل دیده شود، معلوم بود که از این توجه خجالت کشیده. او سعی میکند بحث را عوض کند و میگوید باید راهی برای بیرون رفتن پیدا کنند. آنیا هم سر تکان میدهد. هر دو از جای خود بلند میشوند و خیلی آرامتر از قبل، به دیواره غار نزدیک میشوند.
- زاویه دید هاناواس:
هاناواس که پشت سنگهای ورودی ایستاده، برای اولین بار حس میکند اوضاع از کنترلش خارج شده. با صدایی عصبی به هانا میگوید:
"من... من نمیخواستم اینجوری بشه."
اما هانا که خودش هم ترسیده، فقط میگوید:
"اگه چیزی بشه، سنسه هندرسون نابودمون میکنه..."
هر دو چند لحظه به ورودی بسته غار خیره میمانند و نمیدانند فرار کنند یا کمک بیاورند.
- زاویه دید دامیان:
دامیان با لمس دیوار غار جلو میرود و سعی میکند خونسرد باشد، اما در دلش فقط یک فکر دارد: باید آنیا را سالم از اینجا بیرون ببرد. حتی اگر خودش آسیب دیده باشد، نباید بگذارد آنیا بفهمد چقدر نگران است. وقتی آنیا در تاریکی پایش به سنگی گیر میکند، دامیان سریع دستش را میگیرد تا نیفتد. این بار دستش را پس نمیکشد و فقط آرام میگوید:
"آهستهتر... اینجا خطرناکه."
- زاویه دید آنیا:
آنیا به دست دامیان نگاه میکند. دستش گرم است، اما کمی میلرزد. دلش عجیب میشود. نه شبیه ترس کامل است، نه شبیه آرامش کامل. فقط حس میکند دیگر مثل قبل نمیتواند به دامیان نگاه کند. آرام میگوید:
"تو چرا همیشه وقتی من تو دردسر میافتم، میای کمکم؟"
و بعد از گفتن این سوال، خودش هم از شنیدن آن جا میخورد.
- زاویه دید نویسنده:
دامیان برای چند ثانیه ساکت میشود. غار آنقدر ساکت است که صدای نفسهای هر دو شنیده میشود. او جواب مستقیمی نمیدهد و فقط میگوید:
"چون... اگه نمیاومدم، بعداً خودم از خودم بدم میاومد."
آنیا چیزی نمیگوید، اما این جواب تا چند لحظه در ذهنش میماند.
- زاویه دید نویسنده:
در همان لحظه، از عمق غار صدایی عجیب میآید؛ صدای کشیده شدن چیزی روی سنگ. هر دو خشکشان میزند. دامیان بیاختیار یک قدم جلوتر از آنیا میایستد. آنیا به پشت لباس او چنگ میزند و به تاریکی خیره میشود.
و درست وقتی فکر میکنند بدتر از این نمیشود...
که یهو...
بچه ها دارم از چت چی پی تی کمک میگیرم اینو اون نوشته😅
- ۸۱
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط